به چی فکر میکنی پیرمرد؟ حواست به زندگیات باشد و کار احمقانهای نکن. طناب زندگیات را به اندازه نگه دار. یک حرکت اشتباه کافی است. طناب باریک است و صید هر لحظه میتواند همهچیز را برهم بزند. رو به مارلین زندگیام گفتم: خوب استراحت کن و برو شانس خودت را مثل هر انسان و ماهی دیگر به دست بیاور. چیزی دور، عظیم، دستنیافتنی، و آنقدر مهم که حتی اگر آخر سر چیزی ازش نماند، تلاش برایش ما را از این رو به آن رو میکند.
«تا هر وقت که مقاومت کند من تحمل میکنم.»
«باید امیداور باشم.»
«کاش میتوانستم به ماهی غذا بدهم.»
«یک جورهایی برادرم است.»
«ماهی من دوستت دارم و برات احترام زیادی قائلم اما تا قبل از پایان امروز تو را میکشم.»
سانتیاگو در پی مارلین رفت، نه فقط برای اسکلت ماهی، ۸۵ روز برای این که بفهمد ما خیلی خوششانسیم که نیازی نیست هر روز با ماه و خورشید بجنگیم.
در زندگی ما هم مارلینهای بزرگی سر راهمان ظاهر میشود؛ سرنوشتساز، ساده، روزمره، اما همانقدر تعیینکننده. چیزی که با مشقت به چنگ آمده، دچار زوال میشود و از دست میرود، آنچه باقی میماند، لایههای دیگری به جا میگذارد.
در این پست از چند نمونهی واقعی حرف میزنم؛ از چیزهایی که واقعا رخ میدهند، و چیزهایی که در نهایت برای ما میماند:
آنچه رخ میدهد:
مرد جوان از قنادی بیرون میزند. دوناتها هنوز داغاند. عطر تازهشان در پیادهرو پیچیده. حصار را نمیبیند. خودش میماند این ور حصار. و دونات با طعم خاک و خل آن طرف. برای چند ثانیه فقط نگاه میکند.
آنچه میماند:
گاهی مارلین ما در جزئیات است: چیزی کوچک اما عزیزین در آن ثانیه. چیزی که فکر میکردیم در مشت داریم و ناگهان از دست میرود. و ما فقط میمانیم و یک تصمیم: دوباره بلند شویم، با دونات یا بیدونات. یا همانجا بساط دلمان را پهن کنیم و تا یک هفته حرص گاز بزنیم.
آنچه رخ میدهد:
زن جوان اضطراب دیر رسیدن دارد. در آینهی آسانسور به خود مطمئنش لبخند هدیه میکند. امروز چند دقیقه زودتر خواهم رسید. دکمهها روشناند. ناگهان همه چیز خاموش میشود. نبضش را چک میکند. رویا نمیبیند. اسپاسمهای روز اول پریودیاش با تاکید روی این موضوع میآغازند. تاریکی، ساکن و سنگین.
آنچه میماند:
مارلین همیشه در مسیر ما نیست: بله ممکن است در یک توقف ناگهانی سربرآورد. در لحظههایی که هیچ کاری نمیتوان کرد جز هیچ کاری نکردن. در لحظههایی از زندگی با تعلیقهایی غیر سینمایی روبهرو میشویم. و راهی جز هیچ فکری به دل راه ندادن نیست. و ارزش این توقف، بیشتر از دویدنهای بیوقفه است.
آنچه رخ میدهد:
مرد پشت میز نشسته. فایل نهایی را باز میکند و چیزی نیست. صفحه مثل دامن مادرش سفید است. انگار هیچ وقت وجود نداشته. نمیداند از کجا دوباره شروع کند.
آنچه میماند:
مارلین گاهی یک صفرِ بزرگ است: جایی که همه چیز باید از نو نوشته شود. و همین دوباره نوشتن و استمرار است که از ما نسخهی دیگری میسازد نه فایلهای نخستین.
آنچه رخ میدهد:
کریپتو کوچ، لبخند مطمئنی داشت. نمودارها بالا بود. زوج جوان تمام چیزهایی که با چشم دیدند را باور کردند. چند ماه بعد حسابشان خالی شد. بیصدا، بیهشدار.
آنچه میماند:
مارلین همیشه یک معاملهی درشت و پرسود نیست: چک کردن ترمز قبل از سوختگیری است. فهم اینکه اعتماد چقدر ارزش دارد و چقدر زود از بین میرود. بعضی سوختها خود سرمایهی دیگرند: داشتن راه حل مقابله با بدترین احتمالها
آنچه رخ میدهد:
دکتر سبک زندگی بسیار سالمی را دنبال میکرد. صبحها به پیادهروی میرفت و در آرامش روزهای تعطیل قلمو به بوم میزد. دیوار اتاق انتظار پر بود از ذهنی زندگی را دوست دارد. نمودار عمر یک انسان ناگهان سقوط میکند. هیچگاه دربارهی سالها تلاشش از او نمیپرسد.
آنچه میماند:
مارلین گاهی شجاعت در پذیرفتن نقطهی پایان است. پذیرفتن اینکه حرکت ادامه دارد، حتی وقتی ما دیگر توان دنبال کردن نداریم. آیا توانایی ذهنیت بخشیدن به یک رخداد را داشت؟ این که یک مرد ممکن است بمیرد اما هرگز شکست نمیخورد.
باشگاه خالی است. نور غروب روی هدف افتاده. او تیر آخر را میگذارد. بیستسانتیمتر پایینتر. سی و چهار درجه به چپ. دیافراگم خود را منقبض کرده. خطای چشمهایش را از مجموعهی نشانهگیری کم میکند. بعد از ماهها، تیغهی فلزی صدای کوتاهی میدهد: تیر درست به هدف نشسته.
آنچه میماند:
مارلین گاهی رسیدن به نقطهای در درون ماست در فاصلهی چندین ماه تمرین: ارزشش در همان روزهاییست که هیچکس همانند او ادامه داد.
آنچه رخ میدهد:
کارگردان پشت مانیتور نشسته. سر برداشت صحنههای آخرین هیجانزده است. تلفن زنگ میزند: «تهیهکننده حمایت را برداشت. پروژه لغو شد.» سکوت قبل از یک هیاهوی سخت. صدای جمع شدن چراغها..
آنچه میماند:
مارلین همیشه صید نمیشود. یک وقتهایی باید آن را با دست خالی رها کرد. اما کسی که تا نزدیکترین نقطهی پایان قصه رسیده، هیچوقت همان آدم قبلی نیست.
در زندگی، چیزی که میافتد، چیزی که قطع میشود، چیزی که پاک میشود یا از بین میرود، به معنای عدم وجودش نیست. مارلین یک ماهی نیست؛ یک ایده است. یک خواستن. یک پافشاری.
نتیجه میمیرد، اما تجربه میماند.
چیزی که در ما جان میگیرد، نه پیروزی است و نه شکست؛ فقط آن لحظهی کشیدن طناب است. همانقدر ساده، همانقدر سنگین.
