
بچهی مشهد بودم. یک رگ افغانستانی دارم. چشمبادامیِ خاورمیانهای، با صورتی که هیچوقت نفهمید به کدام آینده تعلق دارد.
از همان اول، آیندهام جایی بود که نمیدانستم آبِ شیرینش از کجا میآید و برقش به کجا وصل است. همهچیز مبهم بود؛ نه به شکلی شاعرانه، بلکه به شکل درذ حقیقت.
حالا ساکن تهرانم. شهری که هر روز یا یک قدم به جنگی مجهول نزدیکتر میشود و به نابسامانیِ داخلی.
هیچچیز معلوم نیست.
نه غذای فردا، نه امنیت امشب، نه حتی این که این وضعیت اسمش زندگی است یا فقط ادامه دادن.
واقعیت این است که هیچچیز نمیدانم.
حتی اینکه چرا هنوز ایستادهام.
زبان درس میدهم.
با دلاری که عددش دیگر واقعی نیست.
دویست هزار تومان نه دستمزد برای من می شود، نه راهگشای نجات برای دیگری. فقط یک عدد ظالمانه برای توجیه مشاغل وابسته. برای فرار کردن از سرزمینم. برای درآمد دلاری چرا که تومان به باد معدهام هم «بنده» نیست. با این وجود خودم هم نمیدانم چرا ادامه میدهم. چرا؟
چرا ترجمه میکنم؟ در کشوری که در تامین بدیهیترین چیزهایش مانده. چرا متنها را از زبانی به زبان دیگر میبرم، وقتی خودم در متن بیزبان زندگیام گیر کردهام؟ چرا به عادتهایی پناه میبرم که حتی از گفتن اسمشان هم خجالت میکشم؟ چرا تشخیص دکتر خودارضایی بود. از نوع حاد. اما هیچچیز را درمان نمیکنی؟
من کد میزدم و حجم سنگین کار شبکه را بر دوش میکشیدم؛
کد زدن را یاد گرفتی، شبکه را هم که گذاشتی درگیرت باشم.
و من جایی در اعماق قلبم دیوانه از تو و برای تو بودم.
زبانهای مختلفی بلد بودم؛
زبانهای مختلفم را یاد گرفتی.
متلک میانداختم؛
متلک میشنیدم.
هیچ میدانی چند بار با فکر تو ارضا شدهام؟
در چرخهای که همیشه فکر میکردم کنترلش دست من است،
اما نبود. یک گوهِ تمامعیار بودم. زهر مارم شدی. نچسب، پرادعا، به ظاهر اهل رشد فردی.
اما
نه بهخاطر این دنیای پلید،
بهخاطر سرشت خودم،
آینه تمام قد من شدی.
آینه شدی گزارش روزانهی زندگیام، زندگی که نه بدبختیهای گداگودولی خاورمیانهایام. هر روز، همان تصویر. همان کارها. همان توجیهها. سایهای که دقیقا همان کارهایی را میکرد که من میکردم. میکنم. اما این یکی بدون دروغ گفتن به خودش.
سایه جلوتر از من حرکت میکرد. میدید، انجام میداد، اعتراف میکرد. من فقط نگاه میکردم.
تا آن جا که دیگر جایی برای فرار کردن از خودم نبود.
سایه ایستاد،
رو به من کرد
و گفت:
«این همه منممنم میکردی…
این بود؟»
و من جوابی نداشتم. نه چون بلد نبودم منتظرش بگذارم، چون چیزی برای دفاع نداشتم. ساحت مقدسش حقیقت مینواخت و این جام جام زهرآگین، تلخ و فضله بود.
این بود قسمت سوم. با اسم و رسم خودم. پویا کوشا نه فقط یک اسم، بلکه اسمِ کسی که فکر میکرد جلو میرود، اما فهمید
سایهاش سالهاست از او جلوتر زندگی کرده.
