ویرگول
ورودثبت نام
Who Are You When No One Is Looking
Who Are You When No One Is LookingAuthor
Who Are You When No One Is Looking
Who Are You When No One Is Looking
خواندن ۳ دقیقه·۳ ماه پیش

چاه گنج و آواز صبحگاهی ملوانان

مقدمه‌نویسی: «طلوع هنوز نشده، اما اولین خط نور روی آب کشیده شده. بوی نمک، پاروهای خیس، و صدای کوتاه موج‌ها، صبح را به تصویری شفاف تبدیل می‌کند؛ تصویری که ناگهان ناخدا را در آستانه‌ی بزرگ‌ترین صید زندگی‌اش قرار می‌دهد.  در این تمرین سعی کرده‌ام تصویری و حسی از صبح‌گاه دریا بنویسم؛ جایی که ملوانان، موج‌ها و بوی جلبک خلیجی به یک تابلوی زنده تبدیل می‌شوند. این متن در سبک تصویرگرا نوشته شده و با جزئیات دقیق و مینیمال، حس صید، حرکت آب و انتظار ناخدا را به خواننده‌ام منتقل می‌کند.»

اولین پرتوی آفتاب را پیش از طلوع خورشید می‌شد تماشا کرد؛ ملوانان روی عرشه جمعند. دلشان می‌خواست هنوز بخوابند. در اتاق ناخدا نیمه باز است. هنوز می‌توانست نگاهی به ماه بیندازد. صبح‌ها نسیم شور بوی هرمز را تداعی می‌کرد. با مردانی که هوای خلیج را نفس می‌کشند، نمی‌توان از بی‌معنایی زندگی چیزی گفت. آن‌ها می‌خواستند به دورها بروند. به تازگی بوی خشکی را پشت سر گذاشته‌اند. در هوای سرد صبح پارو می‌زدند و حرکت قایق را به جریان آب سپرده‌اند. سطح دریا صاف است. برای اینکه طعمه‌ها در عمق مناسبی بمانند، آرام جلو می‌رفتند. ماهی‌های سرگردان اقیانوس می‌توانند خیلی بی‌رحم باشند. فهم و ذکاوت ماهیگیرها به چه کارشان می‌آید وقتی اینقدر ضعیف خلق شده‌اند. آواز اجدادشان برای این آب‌ها زیادی نحیف است. از دور صدای موج‌های ملایم می‌آید. انگار زمزمه می‌کردند. کوتاه، بریده‌بریده، مثل حرفی که هنوز کامل نشده. ناخدا امروز احساس بزرگ‌ترین ماهیگیری عمرش را داشت‌. 

زردی جلبک‌ خلیجی به فسفری می‌رفت. ماهی‌های مرکب در نزدیکی آب شنا می‌کردند؛ به گودال عمیق رسیده‌اند. رنگش میان سیاه و سبز؛ مرزی که نمی‌توانستی تشخیص بدهی کجا شروع می‌شود. صیادان آن را چاه گنج می‌نامیدند. بوی جلبک‌ از شکاف سنگ‌ها بالا می‌آمد و در باد پخش می‌شد. موجی که جلو می‌آمد، با کف سفیدش مثل دامنی بلند از حریر بود که روی آبی زمین کشیده شده. کمر باریکش را خم می‌کرد. جمعش می‌کرد و عقب می‌رفت. 

ناخدا برای امروز به دنیا آمده. به زودی می‌فهمد چرا. سبزی صخره‌های گودی دیگر دیده نمی‌شد. وقتی جریان آب شدت گرفت، قایق به سمت شمال منحرف شد. آب و هوا باعث شده  بود روی چین‌های بلند آب بالا و پایین شوند. خورشید مثل کسی که در گرگ‌ومیش شب درزی پیدا کرده، توی حفره‌ی تنگ خاموشی چپید. بالاخره درخشش آبی مواج را می‌دیدند. طناب‌های چندین طعمه پایین رفته بود. و سرعت حرکتشان سه گره بر ساعت کمتر شده بود. تصور خاصی راجع به بزرگ‌ترین صید عمرش نداشت.

 ناخدا با تمام حواسش تماشا می‌کرد که خانواده‌ی تن باله‌‌آبی، چگونه سر میز غذا گرد آمده‌اند. خیلی خوبند. جک می‌گویند و می‌خندند. دسته‌شان زیر قایق قلاب‌گیری به خطای رسیدن به گودال انداختشان. درست حدس زده بود. با طلوع خورشید بالا می‌آمدند. خب حاضرید؟ قشنگ سر سفره شکمتان سیر می‌شود؟ به پشت سرش نگاه کرد. خدمه به کنار تکیه داده‌اند. خودش هم نشست و سعی کرد یک ساعت آینده را فقط صبوری کند. ماهی های زیبا و بزرگی‌اند که فرار نمی‌کنند. ناخدا برایشان احترام زیادی قائل است. ماهی‌ها با مرگی که درونشان بود جان می‌گرفتند. بیشتر از هر ماهی دیگری مواد مغذی یکی.‌یکی به قلاب‌ها می‌افتاد. خانواده‌ی ابرهای سیروس غرب آسمان را گرفته‌اند. روز بعد چشم‌هایشان در روشنایی ساحل باز شد.

زیبا می‌نویسم؛ نه!؟
زیبا می‌نویسم؛ نه!؟

ادبیاتتصویرسفرخلیج فارسنویسندگی خلاق
۱
۰
Who Are You When No One Is Looking
Who Are You When No One Is Looking
Author
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید