
بعضی آدمها جهان را نه از دل تجربه، که از دل روایت میشناسند. آنقدر با تصویرها زندگی کردهاند که مرز میان دیدن و زیستن برایشان محو شده است. فیلمها برایشان فقط قصه نیستند، کتابها فقط متن نیستند؛ اینها بدل شدهاند به عینکی دائمی که جهان از پشت آن دیده میشود. مشکل اما از همینجا شروع میشود: وقتی ابزار تماشا، جای ابزار فهم را میگیرد. وقتی احساسِ برانگیختهشده با شناختِ ساختهشده اشتباه گرفته میشود. آنها فکر میکنند چون چیزی را عمیق حس کردهاند، پس آن را عمیق فهمیدهاند، و این خطا، یکی از پرهزینهترین خطاها در زیستن است.
در جوامعی که فرصت اندک است و خطا تاوان دارد، این اشتباه فقط یک سوءتفاهم ذهنی نیست؛ یک خطر واقعیست. جایی که ساختارها نابرابرند، قدرت بیرحم است و شر اغلب بینام و بیچهره عمل میکند، احساساتِ رهاشده نه سپرند، نه راهنما. با اینحال، بسیاری ترجیح میدهند جهان را رمانتیک کنند تا قابلتحمل شود. درد را زیبا میکنند، شکست را معنادار، فقر را شاعرانه، و ناتوانی را به «مسیر رشد» تبدیل میکنند، چون حقیقتِ خام، بدون این پوششها، بیش از حد سنگین است. اینجا رؤیا نه از سر امید، که از سر ناتوانی در دیدن ساخته میشود.
فیلمها را میبلعند، کتابها را مصرف میکنند، اما نه برای تجهیز ذهن، بلکه برای بیحسکردن مواجهه. به جای اینکه واقعیت را بخوانند، آن را با داستانهای آماده جایگزین میکنند. تغییر، در ذهنشان یک لحظه است؛ یک دیالوگ، یک تصمیم قهرمانانه، یک نقطهی عطف. اما در زندگی واقعی، تغییر یک روند فرساینده است، مجموعهای از محاسبهها، محدودیتها، عقبنشینیها و انتخابهای کمجلوه که هیچکدام موسیقی پسزمینه ندارند. آنها این را دوست ندارند. پس منطق را سرد مینامند، تحلیل را بیروح، و واقعبینی را خیانت به انسانیت.
در این جهانبینی، احساسات مقام قاضی را پیدا میکنند. هر چیزی که «حال» را خراب کند، پس زده میشود، حتی اگر حقیقت باشد. هر هشدار منطقیای که بخواهد از هزینهها، نسبتها و واقعیتهای ساختاری حرف بزند، به منفیبافی متهم میشود. آنها یاد گرفتهاند که به جای پرسیدن «آیا این ممکن است؟»، بپرسند «آیا این را دوست دارم؟» و این جابهجایی ساده، مسیر زندگی را بهطور بنیادین منحرف میکند. چون جهانِ واقعی با دوستداشتن ما تنظیم نمیشود.
اما واقعیت، دیر یا زود، بدون اجازه وارد میشود. نه برای تربیت شخصیت و درونیاتت، نه برای تکمیل روایت. فقط وارد میشود. با یک بحران مالی، یک فقدان، یک بنبست اجتماعی، یک تصمیم اشتباه که دیگر قابل بازگشت نیست. آنجاست که تمام آن روایتهای زیبا، تمام آن استعارهها و الهامهایت، ناگهان سبک میشوند، بیوزن، بیکارکرد؛ فرو میریزند؛ فرو میپاشند؛ آدم میماند و چیزی که هرگز تمرینش نکرده: ایستادن بدون داستان.
در جوامع کمتر برخوردار، این فروپاشی شدیدتر است، چون فاصلهی خیال و واقعیت عمیقتر بوده. آنجا که امید واقعی کم است، امید خیالی زیاد میشود، و این تورمِ امید، در لحظهی برخورد با واقعیت، به یک خلأ سنگین تبدیل میشود. نه به این دلیل که امید بد است، بلکه چون امیدِ بیتحلیل، بینقشه و بیتماس با واقعیت، بیشتر شبیه تعویقِ درد است تا نیروی تغییر. احساسی که افسار ندارد، نه قطبنماست و نه نجاتبخش؛ فقط مُسکّنیست که اثرش میگذرد.
مسئله، نفیِ رویا نیست. مسئله این است که رویا اگر بر زمینِ واقعیت ننشیند، تبدیل به دشمنِ صاحبش میشود. فیلمها و کتابها میتوانند آینه باشند، میتوانند الهام بدهند، میتوانند زبان بسازند، اما هرگز جای تحلیل، مهارت و مواجهه را نمیگیرند. زندگی، آنطور که هست، نه قصهای برای حسکردن، که مسئلهای برای حلکردن است. و کسی که این را نپذیرد، هرچقدر هم شاعرانه فکر کند، دیر یا زود زیر وزن چیزی خاموش میشود که هیچ روایت زیبایی قادر به نجاتش نیست.


