مرحلهٔ میانی یادگیری زبان جایی بین جهنم و بهشته، شبیه یک کافهٔ شلوغه. یادگیری یه زبان جدید، خیلی شبیه وارد شدن به یک رابطهٔ عاشقانهست. اوایل همهچیز شیرین و اغواکننده است. تلفظها دلبرند، حروف شبیه نقاشیاند، و تو با ذوق روی نیمکتی نشستهای و با یک غریبهٔ جذاب چت میکنی. همهچیز امیدوارکننده است و آینده روشن به نظر میرسد.
بعد اما میرسی به مرحلهٔ میانی. همانجایی که جادو ترک برمیدارد و واقعیت خودش را نشان میدهد. مرحلهای که در یک لحظه احساس میکنی آلبرت انیشتینی که زبان را رام کرده و پنج دقیقه بعد، مغزت بیشتر شبیه پورهٔ سیبزمینیست تا یک اندام متفکر.
صبح تلویزیون را روشن میکنی، یک جمله را کامل میفهمی. اعتمادبهنفس ناگهان فوران میکند. با خودت میگویی: «تمام شد. گرفتمش. این زبان مال منه.» حتی ذهنت میرود سمت برنامههای بزرگ؛ کار، مهاجرت، زندگی جدید. اما هنوز جوش این خیال خام نخوابیده که گویندهٔ خبر شروع میکند با سرعت نور حرف زدن. حالا فقط تکههایی پراکنده میشنوی: «… اما … در …». مغزت هنگ میکند. خطای سیستم. همان لحظه میفهمی آن شاهینی که فکر میکردی هستی، در بهترین حالت یک جوجه بوده که از لانه پرت شده پایین.
در زندگی روزمره هم اوضاع همینقدر نامطمئن است. وارد یک رستوران میشوی، منو پر از کلماتیست که هیچ خاطرهای در ذهنت ندارند. تصمیم میگیری شجاع باشی و چیزی سفارش بدهی که «احتمالاً خوشمزه است». نتیجه یا بهترین غذای عمرت میشود، یا پیشخدمت با نگاهی مشکوک بشقابی جلویت میگذارد که ترکیبش بیشتر شبیه یک شوخی بد است تا غذا. اینجاست که میفهمی یادگیری زبان یعنی زندگی در حالت ریسک دائمی.
گرامر هم دست از سرت برنمیدارد. تازه فکر میکنی فعلها را کنترل کردهای که یک حرف اضافهٔ کابوسوار ظاهر میشود؛ حرف اضافهای که بسته به موقعیت، لحن، زمان، و احتمالاً وضعیت روحی گوینده، معنایش عوض میشود. بعد میرسی به جنسیت اسامی. چرا میز مذکر است و صندلی مؤنث؟ چه کسی این تصمیمها را گرفته؟ منطق در این مرحله بیشتر شبیه اردکیست که لنگلنگان وسط برکهٔ زبان شنا میکند.
بعضی وقتها مکالمهای ساده را روان جلو میبری و حس میکنی داری پرواز میکنی. درست همان لحظه، طرف مقابل یک سؤال کاملاً معمولی میپرسد و ناگهان نهتنها زبان جدید، بلکه زبان مادریات هم از دسترس خارج میشود. فقط نگاه میکنی، مثل گوزنی که وسط نور چراغ ماشین گیر افتاده، و بعد از چند «اِ… اِ…» نامطمئن، چیزی شبیه «بله؟» تحویل میدهی.
و بدتر از همه، سندروم ایمپاستر است. با یک بومیزبان حرف میزنی و او با لبخند میگوید: «عالی حرف میزنی!» تو لبخند میزنی و تشکر میکنی، اما در ذهنت صحنهٔ تمام اشتباههایت مثل توپ پینگپنگ بالا و پایین میشود. با خودت فکر میکنی اگر بفهمد همین الان یک کلمه را کاملاً اشتباه استفاده کردهای چه؟ آیا پلیس سر میرسد؟
با این حال، حقیقت این است که تمام این آشفتگی، بخشی از جادوی مسیر است. این حسِ کشآمدن مغز، این لحظههای ناگهانیِ «آها!»، این شجاعتِ حرفزدن با وجود بههمریختگی، همهشان نشانهاند. نشانهٔ اینکه چیزی دارد واقعاً در تو تغییر میکند.
پس دفعهٔ بعد که حس کردی مغزت دوباره به حالت پورهٔ سیبزمینی درآمده، یادت باشد: هر «اِ…» گفتن، هر سفارش غذای عجیب، و هر اشتباه خندهدار، یک قدم جلو رفتن است. تو داری قلعهٔ زبان را فتح میکنی؛ نه با نقشهای تمیز و منظم، بلکه با هجوم، هیاهو، و کلی داستان بامزه برای تعریف کردن.
ادامه بده. حتی پورهٔ سیبزمینی هم، اگر زمان بگذرد، بالاخره دوزبانه میشود.
