
سایهٔ مردی که همیشه پشت پلهها منتظر بود، آرام از تاریکی جدا شد. قدمهایش نه صدا داشت و نه وزن، اما حضورش آنقدر سنگین بود که انگار هوای زیرزمین را فشرده میکرد. چراغ زرد سقف روی صورت استخوانیاش لرزید و چشمهای فرو رفتهاش مثل دو گودال، نور را بلعیدند.
شمارهٔ ۷ کنار دیوار خشکش زده بود. زنجیرهای دستش هنوز از ورودش به زیرزمین میلرزیدند. حضورش آرام، اما پرقدرت بود؛ انگار لحظهای همهٔ زیرزمین را کنترل میکرد.
راهروی باریک انتهای زیرزمین با نور سقفهای فلزی لرزان، چشم را میخسته کرد. دیوارها پر از خطوطی بودند که شبیه اعداد و علامت بودند، اما نه دقیق؛ انگار کسی تلاش کرده چیزی را بین عدد و نشانه ثبت کند.
در آهنی انتهای راهرو با صدای خشک باز شد و سرمایی بیرون زد که ذهن را کند میکرد. شماره ۷ اولین قدمهایش را برداشت و وارد اتاق اصلی شد.
اتاق بزرگ نبود، اما حس میشد نفس میکشد. نور زرد و سرد از سقف میتابید، بدون هیچ چراغی مشخص. وسط اتاق سکویی از سنگ تیره قرار داشت و اطراف آن گوشتهای تازه روی تختههای آماده برای بردن به رستوران دیده میشد. بوی خون و آهن لحظهای سرگیجهآور بود و تمام بدن را میلرزاند.
شماره ۷ ایستاد و نگاهش به سکوی سنگی و گوشتها دوخته شد. حرکتش آرام، اما سنگین بود؛ انگار هر قدمش با وزن ترس و اضطراب همراه بود. زنجیرهای دستش صدا دادند، هر صدا با سکوت اتاق ترکیب شده و حسی غیرقابل توصیف ایجاد کرد.
سایهای روی سکو جمع شده بود؛ نه سایهٔ یک نفر، نه سایهٔ یک شیء، بلکه موجودی بدون فرم مشخص که حضورش تهدیدکننده بود. نور از سقف بر روی سایه افتاد و آن را کشیده و عمیق کرد، انگار از بالا تا زمین ریشه میبافت.
شماره ۷ نفسش را حبس کرد و قدمی به جلو برداشت. نگاهش با سکوی سنگی و گوشتهای تازه تلاقی کرد؛ لحظهای که هیچ حرکتی نمیتوانست او را آماده کند. بدنش لرزید و زنجیرها با حرکتش صدای خفیفی تولید کردند، اما او باز هم جلو رفت، با همان آرامش سنگین و وحشتآور.
کنار اتاق ایستاده بود و نمیتوانست چشم از او و سکوی سنگی بردارد. نگاه کردن کافی بود تا حس شود زیرزمین زنده است و اتاق اصلی، فراتر از ترس فیزیکی، یک نیروی بیرحم و خاموش دارد.
شماره ۷ نزدیکتر شد، و سایه روی سکو آرام تکان خورد. لرزش هوا، نور لرزان سقف و صدای خفیف زنجیرها همه با هم ترکیب شدند. سایه انگار او را میشناخت و حضورش را به او یادآوری میکرد.
در همان لحظه فهمیده شد که اتاق اصلی، با گوشتهای تازه، سکوی سنگی و سایهٔ مرموزش، چیزی فراتر از هر کابوس معمولی است؛ جایی که بعد از ورود، هیچکس بدون تاثیر باقی نمیماند.
شماره ۷ ایستاد، زنجیرها آرام به زمین کشیده شدند و نگاهش سکوی سنگی و گوشتهای آماده را بررسی کرد. سکوت سنگین شد، فقط لرزش نور سقف و صدای خفیف خزش روی سنگ باقی مانده بود.
اتاق اصلی، با گوشتها و سایهٔ ناشناخته، آماده بود تا هر قدم بعدی را تحت نظر بگیرد. و شماره ۷، برای اولین بار، وارد این واقعیت شد.