نام آنکه همهکس بوده، اما انگار هیچکس نبود؛
در آغوش کاغذ، جایی که جوهر با سکوت سخن میگوید. دنیایی از احساسات نهفته است که منتظر ظهورند. احساسات و افکاری که تا قبل از نوشته شدن مانند طوفانی در درون، میگردند و میچرخند، غافل از اینکه اگر یک فرصت...
و فقط یک فرصت به آنها داده شود، میتوانند تبدیل به نسیم بهاری ای شوند که عطر شکوفه ها را در هوا پخش میکنند. چه بسا که آن شکوفه ها نیز، آن بخش هایی از وجودمان هستند که منتظر دیده و شنیده شدند. چشم انتظار ذره ای از نور و گرمای توجه ما، برای فرار از تاریکی و سرمای سرکوب.
چشم انتظار تنها یک قلم و کاغذ، و نوایی که به آنها میگوید:
"نگران نباش، من میبینمت!"
بنابراین من نوشتم، بارها و بارهاو بارها. از یک روز برفی در زمستانی دور تا به امروز؛ اینجا و اکنون.
نوشتن برای من، نه یک انتخاب، که یک ضرورت است. این کلماتند که از اعماق وجودم فوران میکنند، گاه مثل سیلی خروشان و گاه چون نجوایی آرام. چون دستانی که تاروپودهای درهمتنیده احساساتم را شانه میزنند و به آنها شکلی قابل فهم میبخشند. قلم، در دستانم، نه فقط ابزاری برای نوشتن، که وسیلهای برای نفس کشیدن است؛ راهی برای فهمیدن خود و جهان پیرامونم، با تمام پیچیدگیها و تناقضاتش.
حالا، مثل هرروز و به تکرار همیشه. خواهم نوشت. با این تفاوت که اینبار، شخصی جز روباهِ درونم، خواهد خواند. شخصی که تو باشی!
چرا که کلمات و رقصیدنشان بر روی کاغذ، تنها راه تبدیل سکوت به موسیقی و آشوب به آرامش است.
آری، من مینویسم و تو بخوان. چرا که (هرچند کلیشه ای) اما تمامیِ اینها بخشی از من است. مثل قطره ای از خونِ روح که بر سفیدی کاغذ جاری میشوند.
بگذار تا جوهر افکار و احساسات، قلم حقیقت و کاغذ باور، صحنه نمایش دنیای درون باشند.
ارادتمند شما؛ روباه سفید.