ویرگول
ورودثبت نام
س.مرتضی
س.مرتضی0_X
س.مرتضی
س.مرتضی
خواندن ۲ دقیقه·۲ ماه پیش

دیگر چیزی از پاییز باقی نمانده

شاید به زندگی باید از دور نگاه کنی، از جلو فقط لکه می‎بینی!

زویا پیرزاد

كاش تمام راه‌های دنيا سرپايينی بود. آدم سوار دوچرخه‌اش می‌شد و می‌انداخت در جاده و با سرعت جنون آميزی می‌راند. طبيعت در دوچرخه سواری آدم‌ها هم قوانین سخت‌گيرانه‌ای وضع كرده است. به همان اندازه كه آدم از سرعت جنون آميز دوچرخه‌سواری در سرازيری كيفور می‌شود، برای رسيدن به نقطه‌ی مبدا، ماتحتش در مسير سربالايی پاره خواهد شد.

امروز صبح هر چه سعی كردم سر مادر طبيعت را شيره بمالم و در سرازيری‌ بيافتم كه برای بازگشت به نقطه‌ی مبدا به سربالايی بر نخورم، نشد كه نشد.

بدجور حوصله‌ام سر رفته است. يكی دو تا زلزله‌ی فكری تمام استخوان‌های بدنم را تكه تكه كرده‌اند. در اتاق 207 هم هيچی برای خوردن پيدا نمی‌شود. جز يک تكه نان روغنی كهنه كه اگر بخواهم گازش بزنم دندان‌هايم خرد خواهد شد.

شال و كلاه می‌كنم. دوچرخه‌ را از پاركينگ برمی‌دارم و می‌زنم بيرون. خيابان‌ها و كوچه‌ها به شدت خلوت هستند. به سوپرماركت آقا مسعود كه رسيدم از دوچرخه پياده می‌شوم، بستنی‌های توی يخچال را زير و رو می‌کنم. مگنوم، ميوه‌ای، عروسكی، قيفی، دايتی مارپيچی.

دایتی به دست روی جدول كنار جوب می‌نشینم. می‌گیرمش نزديک صورت‌ام. خنكی‌اش را حس می‌كنم. لايه‌ی شكلاتی‌اش را با دندان جدا می‌كنم و اينقدر روی زبان‌ام نگه می‌دارم كه آب شود. سعی می‌کنم ذرات آب شده‌ی شكلات در تمام عصب‌های چشايی‌ام فرو رود. می‌خواستم به مغزام پيام خوشمزه‌ بودن شكلات جداره‌ی بستنی را موكدا تذكر دهم. مركز فرماندهی تلگراف‌هايم را با دقت دريافت کرده. آن‌قدر می‌لیسم تا برسم به چوب آن. چوب‌اش را می‌گذارم بين لب‌هايم و ادای سيگار كشيدن در می‌آورم. پک‌های عميق می‌زدم و بعد دودش را فوت می‌کنم در هوا.

به صدای خرت خرت جویده شدن بیسکویت در دهان پیرمردی که پشت سرم ایستاده گوش می‌دهم. بصورت فجیهی حوصله‌ام سر رفته است. بدنم نیاز دارد برای تجدید و احیای روحیه‌ام به اندرزگو سری بزنم. دید زدن دختر‌های سانتیمانتال و ماشین‌های لوکس باعث می‌شود از این حال بیرون بیایم و فکری به حال زندگی‌ام کنم.

حال خوبتو با من تقسیم کنروزمرگیدنده عقب با اتو ابزار
۱۳
۱
س.مرتضی
س.مرتضی
0_X
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید