ویرگول
ورودثبت نام
س.مرتضی
س.مرتضیmortezamosavi@yahoo.com
س.مرتضی
س.مرتضی
خواندن ۲ دقیقه·۱۲ روز پیش

روز خود را چگونه گذراندید؟

 یه حس خیلی خوبی داره، وقتی یه حشره رو که رو دیوار آشپزخونه راه می‌ره رو نمی‌کشی. بلکه با دستمال‌کاغذی آروم می‌گیریش، پنجره رو باز می‌کنی و می‌ذاریش رو زمین حیاط. بعد می‌بینی که آروم به راه رفتنش ادامه می‌ده و می‌ره که به بقیه زندگیش برسه.

کتاب تازه‌ای خریده‌ام. بوی کاغذ نو می‌خورد توی صورتم. این بار این بو بوی خوبی نبود. کتاب هنر مینیمالیسم را باز کرده‌ام که مثلاً کمی خرد فرو کنم درمغزم، اما عوضش پرتاب می‌شوم به سال ۸۸. یک سال نکبت دیگر در مدرسه‌ای که بوی جوراب خیس و گچ می‌داد.

کلاس چهارم. آنجا دنیا به دو دسته تقسیم می‌شد، بچه‌هایی که پدرشان پول پارو می‌کردند و ما که فقط تماشاچی بودیم. طبقه‌ی اجتماعی را با خط‌کش‌های براق متر می‌کردند. آن بچه‌های لوس، پاک‌کن‌های میلان داشتند که جوری روی کاغذ می‌رقصید که انگار هیچ غلطی در زندگی نکرده‌اند. خودکارهای استدلرشان مثل نشان افتخار روی سینه‌شان آویزان بود.

و من، یک مشت خودکار بیک داشتم که بیشتر وقت‌ها پس می‌دادند و انگشت‌هایم را شبیه دست یک جنازه‌ کبود می‌کردند. فقط یک استدلر قرمز داشتم که آن‌قدر برایم عزیز بود که می‌ترسیدم باهاش بنویسم. می‌گذاشتمش برای روز مبادا.

دفترهایم همان تعاونی بود. جلد مقوایی قهوه‌ای با عکسی از یک معلم با رزولوشن درب و داغان که معلوم نبود دارد درس می‌دهد یا دارد زجر می‌کشد. رویش نوشته بود «تعلیم و تربیت عبادت است.» آن دفترها فقط برای این خوب بود که تویش بنویسی چقدر از بیدار شدن ساعت ۷ صبح متنفری. ولی دفتر ریاضی‌ام فرق داشت. دویست‌برگ بود با جلد گالینگور قرمز. خیلی سنگین بود. تنها چیزی بود که حس می‌کردم مال خودم است، تنها جایی که می‌شد تویش گم شد.

حالا پیر شده‌ام و هر هفته می‌روم سراغ گران‌ترین روان‌نویس‌ها و دفترهایی که کاغذشان از حریر هم نرم‌تر است. یک‌جور انتقام. دارم سعی می‌کنم دهان آن سال‌های فقر را گل بگیرم. هر بار که پول کلانی پای یک قلم صیقلی می‌دهم، دارم به آن پسربچه‌ی ترسو می‌گویم: ببین، حالا ما هم جزو همان عوضی‌ها هستیم.

اما حقیقت این است که هیچ فرقی نکرده. آن دفتر قرمز هنوز توی سرم باز است و من هنوز همان بازنده‌ای هستم که بوی کاغذهای ارزان حالش را به‌هم می‌زند. ته جیب هیچ پولداری رازی نبود. فقط ما بودیم که خیال می‌کردیم با داشتن یک مداد بهتر زندگی کمتر به ما پس‌گردنی خواهد زد.

روزمرگیحال خوبتو با من تقسیم کن
۱۱
۴
س.مرتضی
س.مرتضی
mortezamosavi@yahoo.com
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید