
کافه پر از آدمهایی است که بلدند چطور زندگی کنند. ته کافه روی مبل چرم کهنه و چسبناک لم دادهام. عادت دارم آدمها را نگاه کنم. گروهی رفیق با صدای بلند میخندند و خاطرات مشترکشان را مرور میکنند. همان دختری که هر شب میآید امشب هم آمده. موهایش را بسته. مدل همیشگی. دوستهایش هم دورش جمعاند. یکیشان یک خاطره تعریف میکند. دستهایش را در هوا تکان میدهد. بقیه هم میخندند. صدای خندهشان خیلی بلند است. آخرین باری که اینطور خندیدهام را یادم نمیآید.
نمیدانم چطور این همه وقتشان را با هم میگذارنند. من یک نفر را بیش از دو بار در طول زندگیام ببینم حالم ازش بهم میخورد. ولی این یکیشان فرق میکند. من کسلکنندهام. این را بارها در چشمهای مادرم هم دیدهام. وقتی ساعتها در اتاقم میماندم و هیچکس منتظرم نیست.
مترو. یکشنبه شب. ساعت هشت و سیوپنج دقیقه. واگن تقریباً خالی است. یک پیرمرد زوار در رفته آن طرف، یک دختر با هدفونهای بزرگ که با ریتمِ آهنگی که من نمیشنیدم سر تکان میداد و یک مرد با کتوشلوار سرمهای کنارم. شاید وکیل یا کارمند بانک باشد. ولی یک جای کار میلنگد. کیف چرمیاش روی پاهایش است. دستهایش صاف روی آن قرار دارد. دارد مستقیماً از داخل شیشه به من نگاه میکند. لبخند میزد. نه لبخند مأدبانهی شهری. یک لبخند شناس. انگار که من را از یک جای دور میشناسد.
چشمهایم را میبندم. وقتی بازشان میکنم. قطار در تونل است و شیشهی روبهرویم تبدیل شده بود به یک آینهی سیاه از انعکاس واگن. دختر هنوز سر تکان میداد. پیرمرد خوابش برده بود. ولی جای مرد کتوشلواری خالی بود. جایش هیچکس نبود. درون شیشه یک جور تاریکی چند بعدی که شکل یک انسان نشسته را داشت و در انعکاسش به من لبخند میزد.