
.
خیلی یهویی همه نتونستنهات به درون سینهات فشار میاد
همهی نشدنها
نداشتنها
تنهاییها
جوری جلوت جُلان میده که فقط خودت را نگهمیداری
از هرچی حس بَد
نگرانی
ترس
ای وای گفتن ها
.
میایستی و میگی؛
مرجان! الان وقت عقب نشینی نیست و برو جلو
نترس، رَد میشه
نترس، این پیشآمدها عادیه دیگه
نترس، از این واقعیتهایی که بهت سیلی میزنه
درد داره ولی گذراست ...
الان درد میکشی
الان فکری کن
الان راه برو، نایست!
این نیز میگذرد
قوی باش?
قوی!
۲۰ اردیبهشت هزار و چهارصد و دو