
.
این هفته، هفته عجیبی از درونیاتم را سپری کردم...
ناامید شدم، بخشیدم، چند روز ابر بارون بودم، تمام خاطرات رو مرور کردم، از اشتباهاتم غصه و ماتم، حس بالا، حس پایین، ترسیدن، چیزی برای از دست دادن نداشتنها و...
اینکه تنها چیزی که دارم رو از دست میدم!؟
همه و همه بهم رو کرد
درد حسرت همچین حسی است که دیگر کاری نمیتوان کرد
درد نظم عصبانیتی است که تا کِی ادامه دهم .
بخاطر همین خیلی آرامتر از قبل قدم برداشتم
به مسکنهایی که به زور به خوردم میدادم رجوع کردم، کتاب صوتی شنیدم.
۵ حلقه، بیابان تاتارها، گاو بنفش، چنین گفت زرتشت
خواندنی نبود، شنیدنی
به کارام برگشتم دیدم خیلی عقبم و فکر رسیدن به موقع را داشتم
اما باز نمیدانستم چی در من در حال نوسان است ...
باز هم اُمید در لباس هدف از تمام عقبماندگیام کنار میکِشد و ادامه میدهد ...
چه خواهد شد !؟؟؟؟
"این نیز بُگذرد اما چگونه، با چه نتیجهای؟"
سوال زندگیام
۲۹ تیر۱۴۰۲