_کیه!؟
_منم خاله فاطمه، میشه به امیر
بگین بیاد دَمِ در؟
کمی طول کشید که در باز شد و
خاله فاطمه با چادری که دور کمرش پیچیده بود با خوش رویی
همیشگیش جوابمو داد
_سلام عزیزم بیا تو امیر خوابه ،بیا
یه چایی بهت بدم اونم بیدار
میشه
_نه ممنون مزاحم نمیشم
_مزاحم چی دخترم! بیا تو
نیمچه لبخندی زدم و پا گذاشتم تو حیاط که بوی عطر خوش مشام گل ها و فضای سبز و دلنشین حیاط مثل همیشه پاهامو به زمین دوخت تا از بهشتِ زیبایی که خاله فاطمه ساخته بودش فاصله نگیرم
_خاله فاطمه من همینجا میمونم تو نمیام بی زحمت شما امیرو بیدار کنین
سر تکون داد و رفت تو خونه
جلوتر رفتم و خم شدم و با لذت بوی گلای گلدونِ کنار استخر کوچیکِ وسطه حیاطو بو کشیدم
با همون لبخند جدا نشدنی رو لبم زیر درخت گیلاس که تنها درخت تو حیاطه تقریبا کوچیک و جمع و جورشون بود لم دادم
صدای تقی اومد که سرمو سمت در چرخوندم و خاله فاطمه رو که چادرشو به دندون گرفته بود و یه سینی چای دستش بودو دیدم بلند شدم و سینی رو از دستش گرفتم، دیسک کمر داشت و نباید چیزای سنگین حمل میکرد
_سنگین نبود خودم می آوردم گیانکم
خنده ی ذوق زده ای به کلمه ی آخرش کردم،جمله های شیرین کوردیش همیشه ذوق زدم میکرد
_خاله فاطمه مگه قرار نبود بهم کوردی یاد بدی یادت رفت؟
کنارم رو فرش قرمز کهنه و رنگ و رو رفته ی زیر درخت نشست و دستای سفیدشو کوبید رو پاش
_راست میگیا به کل یادم رفت، میخای تا شب بمون هم من چند کلمه یادت بدم هم با امیر تمرین کنین برای امتحان آماده بشین
برای اینکه بی ادبی نشه هرچند شکمم پر بود ولی یکی از استکان چایی هارو برداشتم و یه قلوب ازش سر کشیدم
_ممنون زحمت نمیدم امروز کار داریم ایشالا یه روز دیگه با بانو میایم
چادرشو تکون داد تا مگس هارو دور کنه
_باشه گیانکم راستی بانو چطوره حالش خوب شده؟ رفت دکتر؟
_رفت، دکتر هم همونو گفت گفت آسم داره ولی چیز جدی نیست فقط نباید خسته شه
حرفمو تموم کردم و ته مونده چای خوش عطرو سر کشیدم که عاروق زدن بیشرمانه و ناخودآگاهم فضارو غبارآلوده شرم کرد و گلوم از نفس نکشیدن بخاطر شرمی که ایجاد کرده بودم به خس خس افتاد
دهنم تا حد ممکن از شرم کج و
چشمام گرد شد!!!
الان وقت عاروق زدنه؟! حالا خوبه
حیثیتم رفت!
خاله فاطمه سکوت سنگین بینمونو شکست و سعی کرد به روم نیاره و هول شده و با رنگ پریده لب باز کرد
_من برم امیرو بیدار کنم عزیزم بمون الان میگم بیاد پیشت
سری به عنوان تایید تکون دادم و همچنان نگاهمو به جلوم دوختم و سانتی اینور و اونورش نکردم، خاله فاطمه که رفت بدن سفت شده و نفسمو رها کردم
با بدبختی صورتمو چنگ زدم و با قیافه آویزون و شِکل بدبخت های مال از دست داده نالیدم
_وای، واای آبروم رفت!
_تو آبروت کجا بود تا بره بُزغاله
به امیر که مثل پیر پاتالا زیرشلواریشو رو رکابیش بالا کشیده بود و کنار حوضچه صورتشو آب میزد با غیض نگاه کردم و غریدم
_عوضی اصلا همش تقسیر تو بود
عین خفاش کل روزو خوابیدی،
حیوون گودزیلا شکل، میمون
درخ...
تلبکار پرید تو حرفم
_اوی اوی من توانایی به دوش
کشیدن اسم این همه حیوونو ندارما
_خاله فاطمه مگه قرار