«یکم دیگه بشینیم..نگاه کن چقدر غروب قشنگه»
سرش و تکون داد.نگاش نکردم ولی حس کردم که تکون داده.میشناسمش.
خندیدم و آدمارو نشونش دادم.
«اون بچه رو ببین..فکر کرده مسابقه دو میدانی شرکت کرده؟ اگه بیفته و سرش بخوره زمین چی؟»
طولی نکشید که دوباره با هیجان گفتم «وای اون پیرزن بیچاره..مطمئنم شوهرش هیچ ماهی ای نگرفته که اینجوری اخماش و تو هم کرده..حتما شب قبل بهش گفته بوده که واسه ناهار ته چین میذارم و شوهر پیرشم گفته نه خانم به خودت زحمت نده بیا بریم رودخونه یه ماهی ای بگیرم برات حظ کنی..اگه تو هم پیر بشی...»
با پوزخندی که زد ساکت شدم. چیزی نشنیدم..جرات نگاه کردن بهش هم نداشتم.اما میشناسمش..اینجور مواقع همینکارو میکنه.
قبل اینکه چیزی بگه آروم ادامه دادم«اگه تو هم پیر بشی..مطمئنم یه پیرمرد خودخواه و غرغرو میشی که باید تحملت کنم..»
چیزی نگفت.
میخواستم سرم و سمتش بگیرم اما نمیدونم چرا سنگین ترین باری شده بود که به عمرم حملش کرده بودم.انگار دلش میخواست به آدمای خوشحال کنار رودخونه همچنان خیره بمونه.
اومدم بگم اون اقاعه چقدر قدش بلنده که بالاخره صحبت کرد
« تا کی میخوای ادامه بدی؟»
سرم جوری سریع برگشت سمتش که انگار تمام این مدت فقط توهم سنگین بودنش رو داشتم.
تا دیدمش لبخند زدم.
ناخواسته بود.قسم میخورم.
صورتش تو هم رفته بود و خسته بنظر میرسید.
«خسته شدی؟ پس..بیا بریم کنار دریاچه..اونج..»
«ازت یه سوال پرسیدم»
شوکه شدم.خیلی جدی بود.تو چشماش دنبال شیطنت همیشگیش گشتم..اما نبود..شوخی نبود..با اینهمه جدی بودنش ترسناک بنظر میرسید.
فقط نگاهش کردم.
چشماش و رو به من چرخوند.با نفرت. انگار داشت تئاتر ناشیانه برادرخوانده های فقیر رو از چند تا بچه پولدار بی استعداد میدید.
یه تیکه علف کند و گفت«تا کی میخوای این لحظه رو نگه داری؟»
نمیفهمیدم چی میگه. علف و از دستش گرفتم و باهاش گوشش و قلقلکدادم و ریز خندیدم.
دستم و پس زد.علف افتاد.لبخندم هم. از یه ساختمون بلند.
تلاش میکرد منطقی باشه ولی عصبانی بود.
« اونجارو ببین..همون بچه که گفتی سرش میخوره زمین..نخورد. داره با خانوادش چادرشون و جمع میکنه..
اون پیرزن پیرمرد هم همینطور.. احتمالا با تاریکی هوا پشه ها انقدر زیاد شدن که تصمیم گرفتن حالا که ناهاری قسمتشون نشد، شام و خونه بخورن.. ببین..همه رفتن..به خودت بیا..
تو نمیتونی مارو..من و… نگه داری..من خیلی وقته رفتم..خیلی وقته ازت خسته شدم…اینا هم..»
دستم و گرفتم جلوی دهنش. قبل اینکه حرفی بزنه گفتم،
«هیس. میدونم.. اینا همه تو تصوراتمه»
لبخند زدم و در حالی که غروب و بهش نشون میدادم گفتم
«یکم دیگه بشینیم..
نگاه کن چقدر غروب قشنگه»
#سه_فصل_عشق
موضوع: کاش اون لحظه رو نگه میداشتم قبل از اینکه همه چیز عوض شه
