
ماشین بی چرخ
وسایل آشپزخونه پلاستیکی ای که دایی واسش خریده بود خیلی قشنگ بودن..با ذوق نگاهش میکرد و من هم به جفتشون.
آرزو میکردم که کاش منم از اونها داشتم..اونوقت میتونستم برای سوگل (عروسکی که مژه هاش رو از دست داده بود)و ارشیا(شامپانزه ای که نارنجی میپوشید)
غذاهای خوشمزه درست کنم.
میتونستم یه رستوران بزرگ با بالشتک هام بسازم و کلی مشتری جذب کنم.
میتونستم بزرگ ترین آشپزی بشم که تا به حال اتاقم به خودش دیده .
میتونستم..
داشتم به این چیز ها فکر میکردم که چیزی رو روی دستام حس کردم.
دایی برای من هم خریده بود.
سبد سفیدی که داخلش پر شده بود از وسایل آشپزخونه اسباب بازی.
لبخند زدم.
بزرگ ترین لبخندی که لب های کوچیکم میتونست داشته باشتشون روی صورتم بود و این کادوی ارزشمند رو سفت در آغوش کشیده بودم.
در حقیقت اون اولین تجربه من از ماشین های بی چرخ بود.
بله ماشین های بی چرخ.
اون زمان به این فکر میکردم..
“خیلی بده که سبد ها چرخ ندارن.”
بذارید براتون تعریف کنم که از کجا به این دغدغه رسیدم.
بعد از هدیه گرفتن این کادوی باارزش،
غذا درست کردن و برنج آب کشیدن شده بود کار هرروزه من و کارکنای وفادارم.
رستوران من روی یه درخت متحرک بود و برای وارد شدن و خارج شدن مشتری ها میایستاد.
گاهی کوتوله های جنگلی مشتری میشدن و گاهی پری های دریایی با تُنگ های آبشون.
دیو ها هم بودن..
شلوغ ترین روز های کاری با وجود اونها بود.باور کنید.اونقدر کثیف کاری میکردن که بعد از خروجشون، مامان از دنیای آدم ها پیداش میشد و شروع میکرد به غرغر کردن.
اما من تسلیم نشدم.
روند کاری اونقدر ادامه پیدا کرد تا روزی در جلسه سر آشپز ها، متوجه خستگی سوگل و ارشیا شدم.
قرار بود برای اونها آشپزی بشه..
قرار بود اونها خوشحال باشن..
و من نمیخواستم ناراحت بمونن..
جمع کردن تیله های بیشتر از موجودات افسانه ای کمکی به حالشون نمیکرد.
باید براشون مادر بهتری میبودم..
پس مشتری مداری من اونقدر ها هم طول نکشید و با یک بشکن به اتاق برگشتیم.
اونها خسته شده بودن از کار کردن و نیاز داشتن با خانواده اشون به مسافرت برن.
اونجا بود که بهترین ایده برای حمل و نقلمون، سبد سفید شد.
بعد از پرس و جو،
آقای موش زبل مسئولیت رانندگی رو قبول کرد..موش زرنگی بود ولی خیلی ها تو اتاق، بهش اَنگ دزدی و کلاهبرداری میزدن.
من بهش اعتماد داشتم چون اون پُشتَک های خیلی خوبی میزد.
پس برای اینکه بین مسافر ها و راننده فاصله ای ایجاد کنم تا موش زبل تمرکز بیشتری داشته باشه،
یه بالشت باریک که مامان ازش برای نگهداری در های باز استفاده میکرد، برداشتم و گذاشتم وسط سبد.
حالا دو سمت خالی داشتم که مسافر ها رو از راننده جدا کنه.
آقای موش زبل و دختر پلاستیکی مو چتری که از دوستم قرض گرفته بودم و مهمان محسوب میشد، جلو
نشسته بودن.
خرس های مهربون و باربی هم به همراه سیب زمینی کوچولو ها و بی باک، رباتی که اولین جایزه ام از مهد محسوب میشد، عقب نشستن.
ولی حالا خانواده انقدر زیاد شده بود که سوگل و ارشیا و من، جا نمیشدیم.
سبد حتی پاهای اونها هم نمیتونست تو خودش جا بده چه برسه به من.
و اقای موش زبل..انگار شایعات درموردش درست بود.اون حتی برای ما صبر هم نکرد.
لبخندی خود همه چیز پندار زده بود و ماشین رو روشن کرد.
میخواست ماشین رو بدزده و بدون ما بره.
انگار داشت از اتاق و یا شاید کار کشیدن ازشون برای رستوران فرار میکرد.
از کوتوله ها و دیو ها، از قطار پر سرعتی که سعی میکردیم نگهش داریم تا درختمون رو از بین نبره،
از همشون.
فرار میکرد..البته اگه ماشین چرخ داشت.
من و سوگل و ارشیا، نگاهشون میکردیم..
جلو تر از ما در ماشین بی چرخ روشنی نشسته بودن که راه نمیرفت.