
چند صباحی ست که درگوش نوایی دارم،ناامیدی بُگریز
و چنان زمزمه و حال و هوایی دارم ، ناامیدی بگریز
باز هنگام سفر کوله ام پر شده فقدان امید
گرچه این بار من عزم رسایی دارم ، ناامیدی بگریز
خواستم بگذارم کوله بر گُرده ی راه ، نپذیرفت ز من
گفت : من راه سوایی دارم ، ناامیدی بگریز
کوله را آویختم شاخه ی خشک درختی تنها
گفت : من نیز صفایی دارم ، ناامیدی بگریز
باد از راه رسید ،کوله قاپید و وزید
من چه دل شاد سرودم که رهایی دارم ، ناامیدی بگریز
غرق در حسی شاد ، باد آوار نمود کوله بر فرق سرم
باد هم می دانست چه جزایی دارم ، ناامیدی بگریز
روز و شب در گذر راه طویل ، من و ناامیدی همچنان همسفریم
گرچه من می دانم که سَرایی دارم ، ناامیدی بگریز