تعداد نفس هامو میشمارم. یک، دو، سه...
نفسمو حبس میکنم و به شمارش ممتد ادامه میدم. یازده، دوازده، سیزده...
به عدد چهل و چهار که میرسم نفسم یاری نمیکنه، دستمو برمیدارم و نفس عمیقی میکشم. تنفسم به حالت عادی برمیگرده.
کدومش می ارزه؟ نفس کشیدن یا نفس نکشیدن؟ چه خیری توی زندگی هست که تو مرگ نیست؟ یا برعکس، چه برکتی توی مرگ هست که توی زندگی نمیشه پیداش کرد؟
می ارزه که هرروز در حالی که موهام از گرمای پتو به پشت گردنم چسبیده پتو رو کنار بزنم، آلارمی که دلمو زیر و رو میکنه رو با حرص خاموش کنم و از پنجره به حیاط خونه نگاه کنم؟ می ارزه چرخه تکراری صبحانه و ناهار و شام خوردن رو تکرار کنم؟ می ارزه درس بخونم و برای رشته ای که از بچگی عاشقش بودم، صد خودمو بزارم؟ می ارزه توی روز به دوست داشتنی هام فکر کنم و گاهی دلم یه چیزی رو بخواد؟ شاید یه بستنی وانیلی، یه آبنبات پرتقالی، یه شاخه گل و شاید یه آغوش؟ آیا واقعا می ارزه که کسی اسممو صدا بزنه و ازم چیزی بخواد؟ می ارزه بخندم یا گاهی پر سر و صدا و با جیغ، گریه کنم و حرصمو خالی کنم؟ می ارزه دفتری جداگونه برای دلنوشته های غمگین و شادم داشته باشم؟ می ارزه که گل پتوس مورد علاقمو با عشق نوازش کنم؟ می ارزه این چهل و چهار و اندی دم و بازدم ؟
واقعا همه اینا می ارزه؟ چه چیزی باعث میشه ما واقعا با ارزش باشیم؟ معیاری برای باارزش بودن انسان ها هست؟ آیا قانون نانوشته ای هست که به ما حدود با ارزش بودن رو نشون بده؟ نقشه راهی برای با ارزش بودن رو میشه از یک فروشگاه تهیه کرد؟ واژه ارزش یعنی چی اصلا؟ چه کسی کنارمون ارزشمنده و چه کسی نیست؟ اصلا ما میتونیم تعیین کنیم ارزشمند بودن کسی رو؟
سوال پشت سوال. از هستی تا نیستی. از ارزشمندی تا بی ارزشی؟
من همانم که میپندارم یا همانم که در پندار دیگرانم؟
