خوب به یاد میآورم، آن روز تیترها صف کشیده بودند: بازیکن تیم ملی فوتبال زنان ایران درگذشت، شیرزن ایران در سانحهء تصادف کشته شد، دختر آمریکایی تیم ملی فوت شد و…
آن روز بود که من ملیکا محمدی را شناختم. از آن آشناییهایی نبود که با یک تصویر یا مصاحبه یا یک بازی بزرگ شروع شود؛ نه، من او را با مرگش شناختم. تیمش، خاتون بم برایم کم و بیش آشنا بود؛ تیمی که گاهی نامش در اخبار میآمد امّا نه آنگونه که آدم پی اسم و رسم تک تک بازیکنانش برود.
امّا آن زمان، حالا که دیگر رفته بود و مرگش مانند مهر در اخبار کوبیده شده بود به دنبالش میگشتم؛ مانند کسی که به دنبال ردی از مسافری گمشده میگردد.
با کمی اینور و آنور کردن اینترنت متوجه شدم که اهل همین شیراز خودمان بوده و در کودکی به آمریکا مهاجرت کرده و سالهایی را در آمریکا میگذراند. در جایی بود که از حمایت و رفاه برخوردار بود. در جایی بود که احترام برای زن بودنش، هزینهای نداشت. و سپس، چندین سال بعد برگشت تا برای کشورش بازی کند. به جایی بازگشت که هنوز خیلی از دخترها برای داشتن یک سالن، یک مربی، یک لیگ واقعی یا حتی برای مقبولیت در جامعه باید رخت جنگ بر تن کنند. به جایی بازگشت که نادیده گرفته شدن و نادیده ماندن از ارکان اصلی کار بود؛ بخشی جدانشدنی از طبیعت کار.
مرگ ملیکا فقط یک خبر ناراحتکننده نبود؛ برای من مبدل به تلنگری شد. تلنگری برای دیدن و توجه کردن، برای قدردانی از تلاش دیگران اعم از یک «خسته نباشید.» ما عادت کردهایم مرگ آدمها را با تشویق بدرقه کنیم اما زندگیها را با بیتفاوتی تماشا کنیم. هنگامی آدمی را ببینیم که از دست رفته است.
فرانتس کافکا مثال روشنی از این وقتنشناسیها است. نویسندهای که در طی زندگی کوتاهش جدی گرفته نشد، خوانده نشد و در آخر وصیت کرد نوشته هایش را بسوزانند. لیک امروزه، همه اهل سخن از او صحبت میکنند و تاثیرش را بر ادبیات قرن بیستم انکارناپذیر میخوانند.
اما خودش چه شد؟ برای آن سالهای تنهایی و نوشتن در تاریکی، این همه ستایش پس از مرگ چه معنایی دارد؟
نمیدانم ملیکا چه اندیشید که بازگشت، ولی میدانم وقتی برگشت چه دید. زمینهای خشک به سان شورهزار، سالنهای سرد و نیمهتعطیل و نظارهگرانی که باور نداشتند که یک زن هم میتواند بدرخشد. او را پس از رفتنش شناختیم، تیتر زدیم، متن نوشتیم و از شجاعتش و غریبگی وطن برایش، گفتهایم. به هنگامی که زنده بود چند نفر نامش را میدانستند؟ چند نفر او را واقعاَ دیده بودند؟

بدین میاندیشم که ملیکا محمدی تا مادامی که میزیست، به آرزوش یعنی قدم گذاشتن بر چمن آزادی نرسید. امّا پیکر محبوس در تابوتش چنین مجوزی را داشت.
ملیکا رفت، بسیاری پیش از او رفتند و بسیاری پس از او رفتند؛ و هنوز هم نمیدانیم چگونه ببینیم، چگونه باور کنیم سایههایی که امروز در کنارمان هستند، ممکن است فردا نباشند.
