هیچ وقت نمی فهمی چطور ۳۶۵ روز انقدر سریع می گذره. یک دفعه زمان اسباب کِشی فرا می رسه. در زمان محدودِ مشخص شده ای که صاحب خونه در اختیارت قرار میده دنبال یک جای جدید میگردی. دوباره جعبه های خالی رو روی زمین میذاری و از وسیله های متفاوت پُرِشون می کنی. خونه بهم می ریزه. کتاب ها بسته بندی می شن و ظروف شیشه ای رو با احتیاط جمع می کنی. با دَر و دیواری که این یک سال بهشون عادت کردی خداحافظی می کنی. و از پنجره هایی که به سمت کوچه و آسمون باز می شد دِل می کنی. اما این رفتن ها هیچ وقت سخت نبوده. وقتی به جابه جایی عادت کنی، تو هر جای جدید فرصت های خوب پیدا میشه و دل کندن از چیزی که از اول برای تو نبوده سخت نیست. به سقف تراشکاری شده نگاه می کنم. درست شبیه انعکاس نقش روی فرش می مونه.. به دیوار هایی که با کاغذ دیواری پوشیده شدن نگاه می کنم.. کاغذ دیواری هایی که نقش و نگار تکراری از یک طرح رو داره و اکلیل های ریزی که وقتی بهشون نور میخوره روی دیوار ها دیده میشن.. صاحب خونه حتما موقع انتخاب کاغذ دیواری خوشحال بوده.. یک طرح عجیب، متفاوت اما قابل تحمل.. یک طرفِ دیوار اتاق که کاغذ دیواری بهش نرسیده، دو تا نقطه شبیه چشم هست که هر بار باهاش روبرو می شم انگار همیشه در حال تماشای من و زل زدن بهم بوده، بدون هیچ حسی توی اون نقطه ها شبیه چشم های یک ربات بنظر میان. روز اول که اومدم اینجا برام سوال شد که چرا برای حیاط سقف درست کرده ان، انگار که صاحب خونه از نور خورشید و برف و بارون و دیدن ابر ها و آسمون نفرت داشته باشه.. خونه حتی تو روز روشن تاریک بود.. اما در این مواقع باید تحمل کرد.. چون اینجا به سلیقه ی کسی هست که صاحبشه.. پس بیخیال شدم.. زمان گذشت و حالا باید حتی از این سقف هم خداحافظی کنم.. سقفی که در طول سال شبیه دیوار یک زندان عمل کرد.. البته نمیشه راحت شدن از سرو وصدای طبقه ی بالایی ها رو نادیده گرفت.. مثل یک مسافر با هر چیزی که پیش میاد کنار میای تا زمان بگذره تا دوباره به تغییر خوش آمد بگی و در نهایت همه این اتفاقات رو به عنوان خاطره یه گوشه از ذهنت نگه داری..
A.20260531