در میان ستاره ها·۱۶ روز پیشیک متن اتفاقی برای آقای پلانکتونآقای پلانکتون عزیز، وقتی روی برف ها افتادی و قطره های خونِت برف های سفید رو قرمز می کردن و به مُردن فکر می کردی، می گفتی مُردن چه حسی داره…
در میان ستاره ها·۱۸ روز پیشمَسیراولین بار که خیلی جدی به آینده فکر کردم، خودم رو در یک بیمارستان بزرگ و مجهز تصور کردم. یک جراح و پروفسور مغز و اعصاب که حسابی کاربلد بود و…
در میان ستاره ها·۲۱ روز پیشاَشک هایِ بنفشاقیانوس بزرگ بود. آسمان بزرگ تر. رویا ها حتی از آسمان هم بزرگ تر بودند. دانه های شن و ماسه در ساحل به کف پاها می چسبیدند. آسمان زیبا تر از…
در میان ستاره ها·۲۲ روز پیشپیامِ عجیباز کلاسِ عکاسی بر می گشتم. پاییز بود اما هوا هنوز سرد و خنک نشده بود. گاهی وقت ها خفه کننده بود و گرمای عجیبِ آخرِ تابستان من را به هر حس و…
در میان ستاره ها·۱ ماه پیشاسبابکِشیهیچ وقت نمی فهمی چطور ۳۶۵ روز انقدر سریع می گذره. یک دفعه زمان اسباب کِشی فرا می رسه. در زمان محدودِ مشخص شده ای که صاحب خونه در اختیارت قر…
در میان ستاره ها·۱ ماه پیشزمین و انساندنیا بدون آدم ها چه شکلی می شد؟ احتمالا زمین همونقدر بکر و دست نخورده باقی می موند.. جنگل ها سبز می ماندند و آب دریا و اقیانوس ها حتی سمت ی…
در میان ستاره ها·۱ ماه پیشخوابِ پرندهنشسته بودم یکجا و از سکوت این عصر لذت می بردم. تا قبل تر مشغول پرواز با بقیه بودم. در همین زمانی که حواسم رو به آسمون داده بودم و پرواز ب…
در میان ستاره ها·۱ ماه پیشرُز سفیدهمه چیز خوبه، دوباره می بینمت. نور خورشیدِ بعدازظهری که خیلی هم گرم نیست همه جا تابیده و تو مثل همیشه زیبایی. به چشم هات و موهای خرماییِ رو…
در میان ستاره ها·۲ ماه پیشبرای ماهَمشب هایی که باهات قرار داشتم رو یادمه.. می رفتم فروشگاه نزدیک خونه و با یه نوشیدنی و نودل و بستنی بر می گشتم.. تا وقتی بر می گشتم، خورشید هن…
در میان ستاره ها·۲ ماه پیش...یک کاغذ بر میدارم و دوباره بهت فکر میکنم. شروع میکنم به نوشتنِ کلماتی که درباره ی تو هستند. از بارونی میگم که شروع به باریدن کرده، ابرها…