ویرگول
ورودثبت نام
در میان ستاره ها
در میان ستاره ها
در میان ستاره ها
در میان ستاره ها
خواندن ۳ دقیقه·۱۸ روز پیش

مَسیر

اولین بار که خیلی جدی به آینده فکر کردم، خودم رو در یک بیمارستان بزرگ و مجهز تصور کردم. یک جراح و پروفسور مغز و اعصاب که حسابی کاربلد بود و بیماری نبود که بعد از جراحی‌ش خوب نشده باشه. در همون زمان ها هر کی سوالِ عجیب و گاهاً بی معنیِ در آینده میخوای چه کاره بشی؟ رو از من می پرسید فقط یک جواب داشتم اون هم جراح مغز و اعصاب شدن بود. اما آینده هنوز خیلی دور بود و زمان زیادی باقی داشتم. چه تفکر اشتباهی! اما شاید هم خیلی خواسته ی واقعی و از ته قلبی نبود. همچنان دوران کودکی و بازی و سرگرمی اولویت مهمی در زندگی آن زمان هایِ من بود. به چیز دیگه ای مخصوصاً بحث مهمی چون آینده فکر نمی کردم. گاهی وقت ها هم خودم رو یک فضانورد تصور می کردم که همیشه در سفر های فضایی مشغول تحقیقات علمی بود و کمتر زمانی رو در روی زمین صرف زندگی می کرد. وقتی کمی بزرگ تر شدم و عدد سنم حالا یک عددِ یک در کنار خودش داشت با این واقعیت روبرو شدم که مسیر فضانورد یا جراح مغز و اعصاب شدن به این راحتی ها هم نیست. کم کم دنیا همه‌ ی وجه های خودش را نشان می داد و اصلا شبیه چیزی که در بچگی وجود داشت نبود. در دبیرستان مسیری متفاوت رقم خورد. از آنچه که باید به سمت‌ش می رفتم دور تر شدم. زمانی به خواندن فلسفه علاقه مند شدم و گاهی به دیرینه‌شناسی و کشف فسیل های تاریخی فکر می کردم. بعد ها حتی به داشتن یک مغازه گل فروشی یا باز کردن یک کافه در یکی از خیابان های شهرم فکر می کردم. بنظر می رسید در داشتن یک هدف و رسیدن به چیزی واحد و انجام دادن آن گمراه و گیج شده بودم. آیا اصلا باید حتما کسی می شدم؟ آیا حتما باید با یک برچسبی شناخته می شدم؟ یا یک عنوانی کنار اسمم به من شخصیت می داد؟ اصلا چرا حتما باید جوابی برای سوالِ میخوای چه کاره بشی وجود داشته باشد؟ شاید قرار نباشد همه در این دنیا کاره ای شویم! بهرحال من هنوز هیچ چیزی نشدم. یا شاید هم چیز هایی شدم. مثلا گاهی وقت ها شعر می نویسم و اون زمان عنوان شاعر رو میگیرم. یا همین وقت هایی که کلمه ها پشت سر هم روی کاغذ و صفحه یادداشت های گوشی میان و من رو به یک نویسنده تبدیل می کنن. شاید هم یک پرستار، بخاطر وقت هایی که مراقب مامان و بابا هستم. ولی هنوز دلم میخواد بیشتر از این چیزها باشم. عنوان داشتن لزوماً چیز بدی نیست. خوبه که آدم ها با استعداد هایی که دارن شناخته میشن. مثلا من دوست دارم یک روز با عنوان عکاس شناخته بشم. و همینطور یک نویسنده. اما نمی دونم آخر این قضیه (منظورم زندگی‌‌یه) چی میشه. شاید بر عکس انتظاراتم، یکهو سر از باشگاه های ورزشی درآوردم و یک مربی در یک رشته ی ورزشی شدم. شاید هم به جایِ مربی شدن، به سکوهای قهرمانی جام های جهانی راه پیدا کردم. اصلا کی از این زندگی خبر داره؟ شاید یکهو به سرم زد و رفتم تو کارِ یه زندگیِ عجیب و غریب مثلا یه کولی شدم که دوره گردی می کنه و زندگی‌ش تو طبیعت و جاهای مختلف می‌گذره. نمیدونم...

20260617

آیندهمسیر
۰
۰
در میان ستاره ها
در میان ستاره ها
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید