ویرگول
ورودثبت نام
LOV_in
LOV_in
LOV_in
LOV_in
خواندن ۱ دقیقه·۲ روز پیش

نبوس مرا که اگر دهانم باز شود...

می‌خواهم سبز شوم. دنیا توی دهنم علف کاشته که صدا در دلم خفه شود.

ولی درد که صدا ندارد. ها می‌شود، یخ می‌زند وسط برف‌ها.

نمی‌باریم. درد می‌کشیم.

نمور و ترسیده. تاریک و تاریک.

از ندیدن که عبور کنم. جای دست‌هایی روی گلو را سرخ کرده‌‎اند. ردی سخت به‌جا مانده که هیچ بوسه‌ای کبودی‌اش را جایگزین نمی‌کند.

تنِ پوسیده. تبله کرده دیواره‌های پوست بر جان. نمی‌دانم چطور باید از آواز دیروز بگذرم که امروز گوش‌هایم به شنیدن سوت ممتد بی‌آرزویی عادت کند.

فریاد می‌کنم رازم را در چاهِ گلوی تو که هیچ‌کسی بو نبرد از درد سینه. ولی چه گرانبار است وقتی رازم را فاش می‌کنی با اشک‌هایت. نریز نریزان، پشت پلک پنهان کن، که این تنها راه زنده ماندن در این روزگار است.

نبوس، نبوس مرا که دهانم اگر باز شود رنج‌ها فریاد می‌شوند، دست من نیست، درد سودای ماندن در تن را ندارد، درد آزادی می‌خواهد.

بگذار درد و رنج خنج بمانند روی پوستِ تن، که علف از لای خون‌ِ خراش‌ها کاشته شود.

علف را بشنو، هرسبزی‌ای صدای من است، صدای رنجم که نبوسیدی و در تنم خاک شد.

دردآزادی
۴
۰
LOV_in
LOV_in
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید