
توی اتاق دراز کشیدهام، جفتمون حالمون خوب نیست.
میخوام برات شعر بفرستم، هیچ راه ارتباطیای نداریم جز تماس، زنگ میزنم، برنمیداری.
فکر میکنم بهتره اینطوری، منم وقت میکنم گریه کنم. کتاب رو باز میکنم. اشکم درمیآد، هنوز هیچی نخوندم.
حس میکنم هیچی نیست، هیچی اون بیرون نیست که نگهت داره روپاهات بایستی. برای همین افتادهام. جاذبه کمکت میکنه همیشه افقی باشی. برای همین مدام خوابیدهام.
فروید یه چیزی بهش میگفت، که نقل مضمونش میشد آدم درست بهاندازهی زندگی میل به مرگ و بازگشت به سکون اولیه رو داره. تاناتوس؟ یادم نمیآد، نت هم نداریم که سرچ کنم، قشنگ نیست؟، با نادانیت روبرو میشی. عجب نعمت بزرگی!
بیدار موندن سخته عزیزم، ملاتونین میخورم؛ امکان کابوس دیدن رو به قطعیت زندگی کثافتمون ترجیح میدم.
پشت پلکهام ورم کرده انقدر دردامو قایم کردم اون زیر. پشت پلکهای تو بیشتر ورم کرده. میشه غصههاتو فعلا بذاری پشت پلکهای من؟
چیِ اینجا ارزش جنگیدن داره آخه؟، فکر کنم آدمها بعد از تنش جور متفاوتی رفتار میکنن. من همونم که قبلش میل به زندگیم نزدیک خط فقر بود و حالا رسیده خیلی پایینتر از چیزی که بشه نزدیک زندگی دونستش. تاناتوس؟، بیاید توافق کنیم کلمهش همینه، میل به مرگ.
خیابونها جای مردم پر پلیس هم نیست یاس عزیز، خیابونها پر از خالیعه. مثل خیلی چیزهای دیگه. بعضیها رو همهی آدمها میبینن و بعضیهاش فقط مختص چشمهای منه.
قفسهها و جیبهای خالی دیدنشون نیاز به چشم مسلح نداره ولی آسمون خالی، دردای خالی، چشمهای خالی چی؟
پوکههای خالی روی آسفالت؟، کلمههامون که خالی شده از معنا.
دیگه نوشتن چی داره وقتی هرصدایی ازت با دستهای دور گلو خفه میشه؟
من چی دارم بگم وقتی انقدر هیچی نداریم که نتونیم کنار هم شعر بخونیم.
من چی دارم بگم وقتی نتونم بهت پیام بدم شب بخیر، که کلمه رو هم از ما گرفتن.
چی باید بگم.