ویرگول
ورودثبت نام
Roze
Rozeزندگی رو دوست دارم
Roze
Roze
خواندن ۱ دقیقه·۴ ماه پیش

قصه ی بچگی من✨

بچه که بودم، مادربزرگم همیشه بغلم می‌کرد و تا صبح برام قصه می‌گفت. هنوز هم برام سواله اون همه قصه‌ی قشنگ رو از کجا بلد بود. و به یادش می‌خوام براتون قصه ی مورد علاقه ام بگم...😊✨

و سعی کردم متن رو ادبی بنویسم

یکی از اون قصه‌ها درباره‌ی دختری بود به اسم ماهک، یعنی ماه کوچک. خانواده‌اش همیشه در سفر بودن و یک روز، وقتی ماهک توی جنگل راه میرفت، پروانه‌ای رو دنبال کرد و به قصری متروکه رسید.

داخل قصر، فقط یک در بود. پشت آن دری بزرگ، اتاقی سلطنتی و تختی با شاهزاده‌ای خفته. ده سوزن در تنش فرو رفته بود و کنارش نامه‌ای بود:

«هر که ده روز چیزی نخورد و هر روز تنها یک لقمه کوچک از این سفره بخورد، می‌تواند روزانه یک سوزن بیرون بکشد و طلسم را بشکند.»

ماهک دلش به رحم آمد و همین کار را کرد. اما در روز دهم، وقتی از حمام برگشت، دختری دیگر آخرین سوزن را برداشته بود و شاهزاده گمان کرد او ناجی اش است. قصر جان گرفت، سربازان و خدمه بازگشتند، و ماهک ناچار به‌عنوان خدمتکار ماند.

روزی شاهزاده برای خرید بیرون رفت و از ماهک پرسید:

«تو چیزی نمی‌خواهی؟»

ماهک گفت: «من فقط یک سنگ صبور می‌خواهم.»

شاهزاده سنگ را خرید. فروشنده گفت: «آدم هرچه دلش پر است به سنگ می‌گوید. اگر آرام نشد، سنگ را بر سرش می‌کوبد و می‌میرد.»

شاهزاده سنگ را به ماهک داد و پشت در گوش سپرد. شنید که ماهک همه حقیقت را برای سنگ بازگو می‌کند و می‌خواهد خود را نابود کند. شاهزاده شتابان وارد اتاق شد، جلویش را گرفت و گفت:

«منو ببخش.»

ماهک با مهربانی لبخند زد: «می‌بخشمِت.»

و سرانجام، حقیقت روشن شد. دختر فریبکار خدمتکار شد و ماهک با شاهزاده ازدواج کرد و خوشبخت شد🥺✨

قصه رو دوست داشتید؟💕

مادربزرگقصه گویی
۴
۲
Roze
Roze
زندگی رو دوست دارم
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید