بچه که بودم، مادربزرگم همیشه بغلم میکرد و تا صبح برام قصه میگفت. هنوز هم برام سواله اون همه قصهی قشنگ رو از کجا بلد بود. و به یادش میخوام براتون قصه ی مورد علاقه ام بگم...😊✨
و سعی کردم متن رو ادبی بنویسم
یکی از اون قصهها دربارهی دختری بود به اسم ماهک، یعنی ماه کوچک. خانوادهاش همیشه در سفر بودن و یک روز، وقتی ماهک توی جنگل راه میرفت، پروانهای رو دنبال کرد و به قصری متروکه رسید.
داخل قصر، فقط یک در بود. پشت آن دری بزرگ، اتاقی سلطنتی و تختی با شاهزادهای خفته. ده سوزن در تنش فرو رفته بود و کنارش نامهای بود:
«هر که ده روز چیزی نخورد و هر روز تنها یک لقمه کوچک از این سفره بخورد، میتواند روزانه یک سوزن بیرون بکشد و طلسم را بشکند.»
ماهک دلش به رحم آمد و همین کار را کرد. اما در روز دهم، وقتی از حمام برگشت، دختری دیگر آخرین سوزن را برداشته بود و شاهزاده گمان کرد او ناجی اش است. قصر جان گرفت، سربازان و خدمه بازگشتند، و ماهک ناچار بهعنوان خدمتکار ماند.
روزی شاهزاده برای خرید بیرون رفت و از ماهک پرسید:
«تو چیزی نمیخواهی؟»
ماهک گفت: «من فقط یک سنگ صبور میخواهم.»
شاهزاده سنگ را خرید. فروشنده گفت: «آدم هرچه دلش پر است به سنگ میگوید. اگر آرام نشد، سنگ را بر سرش میکوبد و میمیرد.»
شاهزاده سنگ را به ماهک داد و پشت در گوش سپرد. شنید که ماهک همه حقیقت را برای سنگ بازگو میکند و میخواهد خود را نابود کند. شاهزاده شتابان وارد اتاق شد، جلویش را گرفت و گفت:
«منو ببخش.»
ماهک با مهربانی لبخند زد: «میبخشمِت.»
و سرانجام، حقیقت روشن شد. دختر فریبکار خدمتکار شد و ماهک با شاهزاده ازدواج کرد و خوشبخت شد🥺✨
قصه رو دوست داشتید؟💕