سالار چایچی·۱۱ ساعت پیشنگاهم ابری، تنم زخمی، دلم خونهما همیشه هم اینقدر بدبخت نبودیم. همین چند سال پیش مادربزرگم هنوز زنده بود. تازه الان میفهمم همه چیز از همانجا شروع شده است. برکت زندگیها…
alizz9473·۱۸ روز پیشاز میان روزمره نویسی های شخصی - یکمجمعه هفتم دی ماه هزار و چهارصد و سهبا داداش و بابا رفتیم حسن آباد برای ننه تشک تخت بخریم. تشک قبلی اش خراب شده بود و مامان انداخته بود دور.…
berad davoodi·۱ ماه پیشبیژنبیستوهفتمِ پاییز روزِ اولِ روایتصبح که چشم باز کردم، هوا بوی خاکِ نمخورده میداد؛ بویی که همیشه مرا پرت میکند به یزدِ کودکی، به حیاطی ک…
امیرسهراب·۲ ماه پیشخش خش رادیونمیدونم شماها به مادر بزرگتون چی میگید،من میگم عزیزعزیز منو خیلی دوستداشت منو از بقیه خیلی متفاوت تر میدید یا بهتره بگم تنها کسی که منو مید…
سیده. الهام موسوی·۲ ماه پیشیادش بخیروقتی هشتگ #دنده_عقب_با_اتوابزار را دیدم، یکهو پرت شدم به آن روز تاریخی و البته فاجعهبارِ دوران نوجوانیام. همان روزی که با خودم گفتم: بگ…
جوکاری·۲ ماه پیشخاطره رفتن به خونه مادربزرگ در عید نوروزتعطیلات عید نوروز همیشه برای من بوی سفر و دیدارهای شیرین میداد، اما هیچوقت مثل آن سال بهیادماندنی و نفسگیر نبود. هنوز هم وقتی چشمهایم…
احسان سبکتکین ریزیدرنشر یاز؛·۲ ماه پیشنشان روی چوب گردونشان روی چوب گردوبوی نم و خاک کهنه میآمد، بویی که فقط خانههای قدیمی بعد از سالها سکوت به خود میگیرند. آن روزها بود، پاییز سالها بعد از…
دیر و زود·۲ ماه پیشبازگشت به کوچهی سرشورمشهد برام فقط یه شهر مذهبی نبود. بوی کودکی میداد.یه روز با همسرم رفتم محله سرشور؛ همونجا که سالها پیش با مادربزرگم رفته بودم.…