Celien·۷ روز پیشعذر می خواهم، شما بار چندمتان است که زندگی می کنید؟همه ی ما اولین بار است که در این دنیا زندگی می کنیم
Aramis Dried Fruit میوه خشک آرامیس·۸ روز پیشآخ آخ! پسته مخلوط خونه مادربزرگ، یه دنیا خاطره. خونه مادربزرگوحید، یادته اون روزها که کنار سماور مادربزرگ، یه کاسه پر از پسته بود و هر دونهاش طعم یه خاطره رو داشت؟ ما این حس ناب رو دوبا…
افکار ناتمام من·۱۲ روز پیشخوابی از کودکیدیشب خاطره هایم را خواب دیدم توی خواب هنوز کودک بودم ، هنوز قدم کوتاه بود و درختان برایم بزرگ و آسرار امیز. در خواب باد ملایمی به صورتم می…
Ayhan Kurd·۱ ماه پیشرازهایی که مادربزرگها بهت میگن ولی باور نمیکنی! 👵🤫«اگه مادربزرگت این حرفها رو زد، یعنی واقعاً نگرانته! 😂۱. “بچهها، من دیگه زود پیر میشم…” (ترجمه: زودتر برید خونه، درو قفل کنید!) 🏃♂️🚪۲…
حسام بصیرزاد·۳ ماه پیشپیر شدن <واقعا> ترسناکه؟بچهتر که بودم فکر میکردم بزرگ که بشم دنیا قشنگتر میشه. راستش الان هم منتظرم پیر بشم.
سالار چایچی·۳ ماه پیشهر چیز که میخواستم دارم، فقط...همه کتابهایی که میخواستم دارم، فقط...یک ذهن خالی کم دارم. کمی فکر کمدغدغه نیاز دارم که شب و روزش به خاطر کمبود مال و ثروت و بدهکاری همیش…
دنیا·۴ ماه پیشخاطره...یک روز ازسر بی صبری وخستگی مشغول مرتب کردن گلدان ها بودم که ناگهان چشمم به تسبیح مادربزرگم افتاد که کنار میز گذاشته بودم. تسبیح رابرداشتم و…
Mandana·۴ ماه پیشرقص من و مادربزرگمادربزرگم فریاد میزد که به دادش برسیم که مرگ سراغش آمد از مرگ میترسید و این همه اطرافیان میدونستن شب و نصفه شب بلند میشد از ترس اینکه نکنه…
سالار چایچیدرزندگی و بودگی·۴ ماه پیشنگاهم ابری، تنم زخمی، دلم خونهما همیشه هم اینقدر بدبخت نبودیم. همین چند سال پیش مادربزرگم هنوز زنده بود. تازه الان میفهمم همه چیز از همانجا شروع شده است. برکت زندگیها…
alizz9473·۵ ماه پیشاز میان روزمره نویسی های شخصی - یکمجمعه هفتم دی ماه هزار و چهارصد و سهبا داداش و بابا رفتیم حسن آباد برای ننه تشک تخت بخریم. تشک قبلی اش خراب شده بود و مامان انداخته بود دور.…