ویرگول
ورودثبت نام
M.jan
M.janدختر کوچولویی که آرزو داشت یه روزی نویسنده و نقاش بشه🥰
M.jan
M.jan
خواندن ۵ دقیقه·۲ ماه پیش

داستان سحر آرام، قسمت ۵

رمان سحر آرام:

ماجرای سحر:

فصل پنجم

. . . .  . . . . . . . . . . ..  . . . . .. .  . . . . ..  .. . . . . . . . . . . ..  . . .. . .. .. . . ....  .

سانیا حتی سقف اتاقش هم با من فرق داره. تو کی بودی دختر؟ چجوریه که مامانت داره سعی میکنه تو رو مخفی کنه؟ تو کجایی؟

از تخت بلند شدم تا لباس هام رو عوض کنم.عکس های روی میز کنار آینه منو سمت خودشون کشوندند واااااووووو این دختر چقدر شبیه منههههه، حتی من قبل از عمل.. از ثمین بیشتر به من شبیهه...... یااا خدا این چه لباسیه دختر؟ انقدرتنگ؟ نکنه از منم میخواد اینارو بپوشم؟ من نفسم بند میاد که...

قاب رو برگردوندم روی میز و سمت بزرگترین کمد رفتم و درش رو باز کردم. این بنی بشر کلا تو کار لباس تنگه؟ بابا الان بگ مده چرا انقدر لباساش تنگ و سفته؟ اگه یه روزی ببینمت حتما در مورد لباس باهات صحبت میکنم.

دست کردم و یه لباس معمولی تر پیدا کردم و از اتاق بیرون زدم. از پله ها پایین اومدم که یهو بادیگارد قل چماق رو دیدم. گفتم: عه تو هنوز اینجایی؟ نرفتی ؟

قل چماق:-...

-حالا لازم نیست انقدر هم جدی باشی

قل چماق:-...

-ببینم آدم آهنی چیزی هستی؟

قل چماق-....

-سلام نوه قشنگم حالت چطوره عزیزم؟

-سلام، مامانبزرگ؟؟

پیرزن لبخندی زد و گفت: بیا دختر برات ماهی درست کردم. بیا بریم عزیزم

-ماهی؟؟ جدی؟؟؟

وااای خداااا بهم نگو که سانیا واقعی ماهی دوست داره.. عاخه ماهی؟ نمیشد مثلا فسنجونی، قیمه ای اصلا پیتزایی چیزی دوست میداشتی؟؟

همراه پیرزن وارد آشپزخونه شدم. بزرگ و جادار بود و دقیقا وسطش میز ناهارخوری 6 نفره . جادوگر و سام و پیرزن نشسته بودند که پیرمرد وارد شد.

-سلام دخترم اومدی؟ بیا بشین

اقای اسحاقی بود. همون سهامدار بزرگ. پیرمرد با موهای خاکستری و چشم های مهربون چروک خورده نشست سر میز ناهار.

صندلی خالی کنار سام رو انتخاب کردم و نشستم.

جو سنگینی بود. هیچکس حرف نمیزد. توقع داشتم سام باز هم مزه بپرونه ولی فقط غذا میخورد. دستم رو دراز کردم و دیس برنج رو برداشتم. سعی کردم خودم رو با پلو و یه کوچولو ماهی سیر کنم تا با سانیا خیلی فرقی نداشته باشم.🫠

وسط غذا بودیم که جادوگر گفت:

-واسه فردا همه چیز مرتبه، اقای اسحاقی دیر نکنیا، خانم تالش توقع داره همه چیز طبق برنامه پیش بره.

-باشه خانوم، چرا آخر عقبش ننداختی؟

-نمیشه که مرد، تا همین حالا هم هی عقب انداختیم، بهشون گفتیم عروس تصادف داشته پس مشکلی نیست. حرف ها رو قبلا زدیم دیگه وقت عقب انداختن نیست

-خیل خب خانوم، سانیا امشب خوب استراحت کن فردا قراره از صبح درگیر باشی

- چی؟ درگیر چی؟

جادوگر لبخند زد و گفت: درگیر عروسی

سام با پوزخند گفت: چیه؟ با چنگ و دندون میخواستی باهاش ازدواج کنی. کلی بهت تهمت زدند ولی باز هم میخواستی ادامه بدی.....

-سامممم

-چیه مامان؟ بد میگم؟

گل بود به سبزه آراسته شد...

سام با عصبانیت دستش رو روی میز کوبید و از جاش بلند شد:

-سانیا اگه انقدر خاک بر سر نبودی دنبال یه همچین آدمی نمیرفتی

سام از آشپزخونه بیرون رفت. مامانبزرگ با دست لرزون گفت:

-کاش یه روزی سام دست از این کارهاش برداره. کی میخواد بفهمه اینجوری زندگی کردن آخر بدبختش میکنه؟

جو سنگین بود. سنگین تر هم شد..

بعد از ناهار از پله ها بالا رفتم و جلوی اتاق سام وایسادم.

خیل خب سحر، باید ته و توی این قضیه رو دربیاری وگرنه فردا شب عروسیته. باید قبلش بزنم به چاک و شاید اگه فقط سام بفهمه خواهرش نیستم کمکم کنه.

در رو باز کردم و با ترس وارد اتاق شدم.

-مامان ولم کن. برو بیرون. من فقط نمیخوام اون عوضی بدبخت بشه اونم فقط بخاطر پول

-این ینی تو داری بخاطر خواهرت گریه میکنی؟

سام که پشتش به من بود عین جن زده ها برگشت. چشماش 4تا شد.

-تو اینجا چیکار میکنی؟

در رو پشت سرم بستم و نزدیک اومدم.

-میخوام تو بهم کمک کنی.

-سانیا من از سهیل خوشم نمیاد. تو خودت هم میدونی چرا. بارها سرش دعوا کردیم. نمیفهمم چرا الان اینجایی

- به یه دلیل ساده... چون هیچی یادم نمیاد و فردا عروسیمه

-چی؟ تو داری واقعی میگی؟

-گوش کن میخوام بهم کمک کنی. اول از همه بهم بگو فردا قراره چه اتفاقی بیفته و تو داری از چی حرف میزنی؟

-خیل خب یه بار دیگه میگم اونم فقط چون پاتو گذاشتی تو اتاق من

جون بکن دیگه لعنتی، بگو ببینم قراره چه بلایی سرم بیاد؟؟ بگو ببینم چجوری میتونم فرار کنم؟؟/

-سانیا تو یه مدته که از سهیل خوشت میاد. اون آروم و سر به زیره. دوست های زیادی هم نداره و همین باعث شد توی پارتی ها و دورهمیا به سمتش بری و یه اتفاقایی بیفته... در حالیکه اون...

- اون چی؟

- اون پسر خانوم تالش نیست

-خانم تالش کیه؟

-دارم میگم سهیل سپهری، پسر سپهری بزرگ، سهامدار اعظم شرکت واردات لاستیک سپهری، پسر سیما تالش، زن سپهری بزرگ نیست.

https://t.me/saharstoryy

-اهااا یعنی زن دوم داشته؟

-نه

-خب چجوری میشه پس؟

-سانیا خنگ شدی؟؟ یا منو مسخره کردی؟؟

-صبر کن فکر کنم ... اگه سهیل پسر سیما نیست پس.... اوووو یعنی اون سپهری بزرگ؟؟

-اره، میگن صیغه بوده؛ ولی هرچی که بوده تو نباید با اون ازدواج کنی. همینجوری پشت سرت کلی حرف هست

-چه حرفی؟

- واقعا از من میخوای بگم؟

-اره دیگه مگه نمیبینی هیچی نمیدونم؟

-میگن تو دنبال رابطه آزادی

-خب اینکه اونقدام بد نیست. یعنی من لزوما نمیخوام ازدواج سنتی داشته باشم

-سانیا مغزت به کجا خورده؟

-ها؟

-فکر کنم جای حافظه یه جای دیگه پریده

-خب واضح بگو ببینم چی میگی

-یعنی تو به یه نفر متعهد نیستی حتی بعد ازدواج

-اوووو، بد شد کهههههه......

این دیگه چه مدلشه؟ چرا اینها اینجورین؟

-سام تو باید بهم کمک کنی. اینجوری هم به خواهرت و هم به من کمک میکنی.

-چیکار کنم؟ تو خودت سهیل رو میخواستی. خیلیم شدید

-گور باباش ، من فقط میخوام از اینجا برم. گوش کن. من خواهرت نیستم. نمیدونم خواهرت کجاست احتمالا بیمارستانه. اگه بهم کمک کنی فرار کنم خواهرت رو هم نجات دادی

-منظورت چیه؟ دیوونه شدی؟ بازیت گرفته؟ تو استاد فرار ماهرانه ای چی میخوای از من؟

-فقط حواس اون یارو قلچماقه رو پرت کن.

- ببین اگه یه چیزی در مورد تو ثابت مونده باشه همین عوضی بودنته. اومدی اینجا ازم اطلاعات گرفتی که اذیتم کنی؟ که پس فردا دوباره بخاطرش ازم پول بگیری؟ تو اصلا قلب داری؟ من هنوزم تو رو خواهر خودم میدونم ولی تو همیشه منو مزاحم دیدی... برو بیرون از اتاقم... دیگه گولت رو نمیخورم.....

سام بدجوری حالش گرفته بود ولی اخه چرا حرفم رو باور نکرد؟ خب من خواهرش نیستم. کجای حرفام شبیه گول زدن بود؟

اون شب با قیافه پکر برگشتم به اتاق سانیا و به حرف های سام فکر کردم. سام واقعا چی میخواد؟ چرا فکر کرد دارم گولش میزنم؟ مگه سانیا باهاش چیکار کرده؟ خیل خب سحر امشب رو بگیریم بخوابیم تا فردا. فردا فرار میکنم هرجوری که شده. این اتفاقات اصلا عادی نیست....

 

https://t.me/saharstoryy

ازدواج سنتی
۲
۰
M.jan
M.jan
دختر کوچولویی که آرزو داشت یه روزی نویسنده و نقاش بشه🥰
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید