و پر از خشمم. از چیز هایی که برای دیگران ابتدایی و ساده بود و هنگامی که نوبت من شد تبدیل به یک مشکل و معضل شد. همه چیز وقتی به من رسید رنگ خشم و نفرت به خود گرفت، در وجودم باقی ماند و روحم را خراشید.
من همواره اشتباه می کردم و آنها راست و درست می گفتند. انگار علامه ی دهر زاده شده اند و من هم پر از اشتباه و ایراد بوده ام حتی از ابتدای تولدم. انگار هر چقدر هم بالغ تر و بزرگتر می شوم بیشتر ایراد پیدا می کنم.
در انتظار سوختم و دست هایم یخ زدند. آنقدر صبر را امتحان کرده ام که شبیه جسد پوسیده ای شدم که برای هر چیزی صبر می کند. به اشک هایم اجازه ی ریختن نمیدهم که مبادا ضعفم را نشانشان بدهم اما در گوشه ای از وجودم همیشه به زاری و گریستن پرداخته ام.
بار ها از خودم پرسیده ام مگر من چیزی جز میوه ی نفرت و یاس و ترس بوده ام؟ و دوباره جواب میدهم: نه. من چیزی جز اینها نبودم. انگار بچه ای بودم که به زور به زندگی آورده شده، نه آنها من را میخواستند و نه من دیگر آنها را میخواهم.
نگاه ثابتم به دیگران است تا ببینم چه چیزی را "حق طبیعی" تلقی می کنند تا من هم آن را درخواست کنم. مهم نیست چه باشد همیشه چیزی برای درخواست کردن وجود دارد. درخواست دوست داشته شدن، درخواست خواسته شدن، درخواست امنیت، درخواست داشتن یک خانه، درخواست دیده و شنیده شدن و هزاران درخواست دیگری که کرده ام.
حالا مدتی است که لال شده ام. نه برای اینکه درخواستی نمانده، بلکه برای آن که از خواستن چیز هایی که حق من است به ستوه آمده ام. تصور اینکه چقدر رقت انگیز از آنها درخواست می کنم تا خانواده ای باشند که باید باشند من را آزار می دهد.
و از درون برای همه ی این ها، نفرت در دلم کاشته می شود. نه فقط نسبت به آنها، نسبت به خودم و کار هایی که انجام می دهم.
من مگر چند سال دارم؟ چرا باید این ها را ببینم؟ به من بگو چرا باید این ها را بشنوم و به جای ترس از طرد شدن از طرف دیگران از این بترسم که روزی خانواده ام رهایم نکنند؟ آنقدر بی پناه شده ام که زیر خانه ی آواره ی خودم پناه میگیرم، به سقف سوراخ شده که آب چکه می کند می خندم و حتی اگر شب ها گرسنه بخوابم به فردای روشن امیدوار میمانم.
به من بگو که چرا سزاوار چیز هایی بوده ام که هیچ نقشی در آنها نداشته ام؟ به من بگو اشتباه من چه چیزی بود؟ اینکه به این جهان پا گذاشتم؟ جهانتان برای خودتان باشد چون از تمام این هستی بزرگ فقط تاریکی و درد به من رسیده است. غم به جای شادی سهم من شده و وقتی منتظر ماندم تا دوست داشتن و عشق نصیبم شود همه اش تمام شد. در حالی که پر از امید در صف ایستادم تا بتوانم حق هایی را بگیرم که همه داشتند (به قول بانک های عزیز:) سیستم قطع شد و کار تعطیل می شد.
نگو اشتباه می کنم؛ بگو که ترازوی عدالت در برابرم به ناعدالتی حکم داده. نگو انتخاب های غلطی دارد؛ بگو هنوز دارد حق هایی که باید داشته باشد را پس میگیرد. نگو ضعیف است، بگو از شدت قوی بودن به سستی رسیده. نگو شاد و خوشحال است، بگو ماسک لبخندش هرگز نمیلغزد.
بخواب ای کودک زاده ی نفرت و تاریکی. سرنوشت ما از ابتدا نفرین شده بود و سرشت ما با غم بافته شده بود. بخواب ای عزیزترینم، شاید که روزی چشم هایت را در بهشتی باز کنی و چیز هایی را داشته باشی که روی زمین نداشته ای... بخواب ای دختر نازم که هوشیاری بهتر از خواب عمیقت نیست.
بمیر ای غنچه پژمرده شده... که از ابتدا زاده شده بودیم تا بمیریم...
