بعد از دو سال بیکاری، تازه دو روز بود که کار پیدا کرده بودم.
قرار بود یکی از کارمندها آموزش بدهد و چند ساعت وقت داشتم.
با عجله لباس پوشیدم، بدون اینکه مهم باشد چی تنم است.
اما همین که پا گذاشتم بیرون، فهمیدم هیچچیز نمیتواند حال من را بد کند.
نه سرما، نه عجله، نه مدل موهام، نه غرغر مامان.
برف همهچیز را بیاهمیت کرده بود.
چند دقیقهای تنها کنار دیوار مسجدی که هنوز در حال ساخت بود نشستم.
برف از روی شاخههای درختهای اطراف میریخت و یک فضای سورئال ساخته بود.
هیچ خبری از تراکتور و آن سر و صداهای بعدی نبود؛
سکوت کامل بود،
سکوتی که فقط گاهی صدای ماشینی که از خیابان رد میشد میشکست.
تا وقتی که ندیدم برف روی شاخهها جمع شده و میریزد،
فکر میکردم بخار آب است—
مثل همان بخارهایی که توی بازیها از دهانهی آتشفشان بیرون میزند.
یک لحظه همهچیز غیرواقعی شده بود؛
انگار درخت داشت نفس میکشید.

راه افتادیم از کوچهای که خانهی سابقمان آنجا بود؛
کوچهای که بچگیام را در آن گذرانده بودم.
راه هموارتر شده بود، دیوارهای گِلی سیمانی شده بودند،
صاف و بلند و امنتر—برای آدمها.
اینها همان مسیرهایی بودند که یک روزی
حیوانات ازشان رد میشدند،
میشد بچهها ازشان بالا بروند و بازی کنند،
و حتی راه فراری بود برای دزدهایی که از کوچههای تنگ و خاکی فرار میکردند.
الان بچهها پارک دارند، اما حیوانات چی؟
راههای قدیمیشان مسدود شده.

جوی آبِ خاکیِ بزرگ هم سیمانی شده بود؛
جویای که وقتی پر آب میشد، از رویش میپریدم
و معمولاً هم یکجای کار میلنگید و پاهایم خیس میشد.
گاهی هم که میدانستم آخرش خیس میشوم،
از وسطش رد میشدم؛
با همان لجبازی کودکانهای که هنوز یک گوشهاش در من مانده.

کمی ماندیم، عکس گرفتیم و از برف کیف کردیم.
تو راه برگشت، توی یکی از همان جویهایی که از بچگی خاکی مانده بود،
چرخهای ویلچرم گیر کرد.
جویای که یک روزی از رویش میپریدم،
حالا من روی ویلچر بودم و کسی من را هل میداد.
اینجوریه دیگه.
کاری نمیشه کرد.
چند قدم جلوتر، همسایهی کناری قدیمیمان و دخترش توی راه بودند.
دختره توی این سرما دمپایی پاش بود؛
همان دختر که همیشه از سر تا پا سیاه میپوشد،
امروز هم سیاه بود—حتی جورابش.
وقتی صداش زدیم، از راه رفت کنار،
اصلاً فکر نمیکرد وسط برف،
من با ویلچر از پشت سرش دربیایم و بگویم «برو کنار».
برگشت و یک نگاه متعجب انداخت.
من هم با تعجب گفتم: «با دمپایی تو برف؟»
فکر کنم نشنید.
باباش جلو آمد، دست داد، روبوسی کردیم،
و کنار ایستادیم تا تیغهی تراکتور بهمان نخورد.
تیغهی تراکتور از بس توی برف رفته بود، تیغه را تمیز کرده بود.
فلزِ لخت و براقش برق میزد، و آنقدر پایین میآمد که گاهی به آسفالت میخورد
و یک صدای تیز و خشدار میداد.
چند دقیقه دیرتر میآمدم بیرون،
دیگر از آن برفِ یکتکه و دستنخورده خبری نبود.
همهچیز زیر تیغهی تراکتور له شده بود.

وسط همان سر و صدای تراکتور، گوشیم زنگ خورد.
شمارهی خانهمان بود—مامانم زنگ میزد بپرسد اگر جایی گیر کردیم بیاید کمک.
اما من توی آن شلوغی هیچ صدایی نمیشنیدم.
فقط لرزش گوشی را حس کردم.
چون نمیفهمیدم چی میگوید،
قطعش کردم.
همسایهی روبهروییمان از پنجره صدام میزد.
من نمیشنیدم.
بابام سرم را گرفت و به بالا چرخاند تا ببینم کیه.
خانمی پشت پنجره بود، دست تکان داد، سلام داد.
من هم سلام کردم،
اما حتی یک کلمه از حرفهایش را نفهمیدم؛
فقط حرکت لبهاش را دیدم.
خلاصه از همان راهی که تراکتور باز کرده بود برگشتیم به خانه؛
خانهای که سردتر از برف بود.