
تعریف روانکاوی مارکسیستی (فرویدو–مارکسیسم)
روانکاوی مارکسیستی یا آنگونه که در بسیاری از منابع انگلیسی از آن یاد میشود Freudo-Marxism، نام یک سنت میانرشتهای در قرن بیستم است که در پی ادغام دو دستگاه فکری عمده، یعنی مارکسیسم بهعنوان نظریهای درباره ساختار اقتصادی و اجتماعی و روانکاوی فرویدی بهعنوان نظریهای درباره ناخودآگاه، غرایز و سازوکارهای روانی بود. این پروژه نه صرفاً یک تلفیق ساده، بلکه تلاشی بود برای ساختن نوعی چشمانداز جدید که بتواند همزمان شرایط عینی اقتصادی و شرایط ذهنی ـ روانی انسان را توضیح دهد.
زمینهی نظری تعریف
مارکس در آثار اصلی خود (مانند سرمایه، ۱۸۶۷، و مانیفست کمونیست، ۱۸۴۸) نشان داد که چگونه روابط تولید و تضادهای طبقاتی، شکلدهندهی نهادهای سیاسی و فرهنگی هستند. او به مسئله «بیگانگی» (Entfremdung) و «شیءوارگی» (Verdinglichung) اشاره میکرد که در آن انسان در نظام سرمایهداری از کار، محصول کار، دیگران و حتی خود بیگانه میشود. از سوی دیگر، فروید در آثاری چون تفسیر رؤیاها (۱۹۰۰)، سه رساله درباره نظریهی جنسی (۱۹۰۵) و فراتر از اصل لذت (۱۹۲۰) کوشید نشان دهد که رفتارهای انسانی نه تنها تحت تأثیر آگاهی و عقلانیت، بلکه بهشدت تحت سلطه نیروهای ناخودآگاه، غرایز جنسی و سازوکارهای دفاعی قرار دارند.
روانکاوی مارکسیستی در تعریف ابتدایی خود دقیقاً بر روی این نقطه تمرکز میکند:
از یک سو مارکس نشان داد که انسان موجودی اجتماعی–تاریخی است که در بستر روابط مادی و اقتصادی شکل میگیرد.
از سوی دیگر فروید نشان داد که انسان موجودی روانی–ناخودآگاه است که در بستر تعارضات غریزی و سرکوبهای درونی شکل مییابد.
پس پرسش اصلی فرویدو–مارکسیسم این بود: چگونه میتوان این دو سطح ـ اقتصاد سیاسی و روان انسان ـ را در یک نظریه جامع توضیح داد؟
تعریف کلاسیک
ویلهلم رایش، یکی از نخستین کسانی که بهطور جدی به این تلفیق پرداخت، در کتاب ماتریالیسم دیالکتیکی و روانکاوی (۱۹۲۹) نوشت که روانکاوی و مارکسیسم دو روش متفاوت برای شناخت واقعیت انسانی هستند: یکی بر «زیرساخت اقتصادی» و دیگری بر «زیرساخت روانی» متمرکز است. او تعریف فرویدو–مارکسیسم را چنین صورتبندی کرد: علمی که سرکوب جنسی و روانی را با سرکوب اقتصادی و طبقاتی پیوند میدهد و نشان میدهد که چرا تودهها در برابر سلطه سرمایهداری و فاشیسم تسلیم میشوند.
بعدها، مکتب فرانکفورت (هورکهایمر، آدورنو، فروم) این تعریف را بسط دادند. آنها معتقد بودند که سرمایهداری مدرن نهتنها انسان را در سطح اقتصادی استثمار میکند، بلکه در سطح روانی نیز با تولید نیازهای کاذب، همگونی فرهنگی و درونیسازی اقتدار، سوژههای «مطیع» میسازد. بنابراین تعریف روانکاوی مارکسیستی در این دوره چنین شد: ابزاری نظری برای تحلیل ایدئولوژی و صنعت فرهنگ، با استفاده از مفاهیم فرویدی مانند ناخودآگاه، سرکوب و اضطراب.
هربرت مارکوزه در اروس و تمدن (۱۹۵۵) تعریف رادیکالتری ارائه کرد: او فروید را بازخوانی کرد و نشان داد که اصل واقعیت (Reality Principle) فروید با «قلمرو ضرورت» مارکس همپوشانی دارد. اما در عین حال تأکید کرد که با پیشرفت تکنولوژی میتوان جامعهای ساخت که در آن کار و لذت آشتی کنند. برای مارکوزه، روانکاوی مارکسیستی یعنی: طرحی نظری برای رهایی انسان از هر دو شکل سرکوب ـ سرکوب اقتصادی و سرکوب روانی.
تعریف معاصر
در دهههای اخیر، متفکرانی چون اسلاووی ژیژک (جسمیت والای ایدئولوژی، ۱۹۸۹) و سامو تومشیچ (ناخودآگاه سرمایهداری، ۲۰۱۵) روانکاوی مارکسیستی را با زبان لاکانی بازتعریف کردهاند. ژیژک معتقد است که ایدئولوژی سرمایهداری تنها در سطح آگاهی عمل نمیکند، بلکه در ناخودآگاه لذت و میل انسان ریشه دارد. از نظر او، روانکاوی مارکسیستی یعنی: کاوش در پیوند میان مازاد ارزش (surplus value) مارکس و مازاد لذت (jouissance) لاکان.
سامو تومشیچ نیز این تعریف را تأکید میکند: سرمایهداری ساختاری است که نه فقط کالا، بلکه «لذت مازاد» تولید میکند؛ بنابراین نقد آن بدون روانکاوی ممکن نیست.
عناصر اصلی تعریف
اگر همهی این رویکردها را کنار هم بگذاریم، میتوان تعریف نسبتاً جامعتری ارائه داد:
۱. روانکاوی مارکسیستی تلاشی است برای ادغام اقتصاد سیاسی مارکس و متاپسیکولوژی فروید.
2. هدف آن توضیح همزمان سرکوبهای اجتماعی (اقتصادی، سیاسی، طبقاتی) و سرکوبهای روانی (ناخودآگاه، جنسی، عاطفی) است.
3. این رویکرد بر آن است که رهایی انسان تنها با تغییر شرایط اقتصادی کافی نیست، بلکه نیازمند تغییر در ساختار روانی–عاطفی نیز هست.
4. در سطح روششناسی، فرویدو–مارکسیسم نوعی نقد دیالکتیکی است که از ابزارهای تحلیل تاریخی–مادی و روانکاوانه بهطور همزمان استفاده میکند.
زمینههای فکری و تاریخی روانکاوی مارکسیستی
پیش از آنکه روانکاوی مارکسیستی یا فرویدو–مارکسیسم بهعنوان یک جریان فکری منسجم در قرن بیستم پدیدار شود، دو سنت بزرگ فکری در اروپا، یعنی مارکسیسم و روانکاوی فرویدی بهطور جداگانه در حال شکلگیری و گسترش بودند. این دو سنت هر یک در پاسخ به بحرانهای خاصی پدید آمدند: مارکسیسم در بستر تحولات اقتصادی–سیاسی قرن نوزدهم و رشد سرمایهداری صنعتی، و روانکاوی در زمینهی پرسشهای مربوط به ذهن، بیماریهای عصبی و زندگی عاطفی انسان مدرن. برای فهم چیستی روانکاوی مارکسیستی، نخست باید این دو سنت را بهصورت مستقل معرفی و سپس نقاط همپوشانی و تضاد میان آنها را بررسی کرد.
---
۱. پیشزمینهی مارکسیسم
مارکسیسم بر مبنای آثار کارل مارکس (۱۸۱۸–۱۸۸۳) و تا حدی فریدریش انگلس (۱۸۲۰–۱۸۹۵) شکل گرفت. مارکس در مانیفست کمونیست (۱۸۴۸) و سپس در سرمایه (۱۸۶۷) تصویری از تاریخ بهعنوان تاریخ مبارزهی طبقاتی ارائه داد. او استدلال میکرد که تمامی جوامع انسانی از تضاد میان گروههای اجتماعی مسلط و فرودست شکل گرفتهاند؛ در سرمایهداری این تضاد میان بورژوازی (مالک ابزار تولید) و پرولتاریا (کارگرانی که نیروی کارشان را میفروشند) است.
مارکس معتقد بود ساختار اقتصادی یا «زیرساخت» (Base) تعیینکنندهی روبنای سیاسی، حقوقی و فرهنگی است. این نگاه بهنوعی «جبر اقتصادی» منجر میشد، هرچند مارکس خود بر دیالکتیک میان زیربنا و روبنا تأکید داشت. مفهوم کلیدی دیگر در اندیشهی مارکس، بیگانگی (Entfremdung) بود: انسان در نظام سرمایهداری از محصول کارش، از فرایند کار، از دیگران و حتی از خویشتن خویش بیگانه میشود. این بیگانگی نهتنها یک وضعیت مادی، بلکه نوعی تجربهی ذهنی–عاطفی است. همین نکته بعدها راه را برای ترکیب با روانکاوی هموار کرد، زیرا فروید نیز از نوعی بیگانگی روانی سخن میگفت: شکاف میان آگاهی و ناخودآگاه.
---
۲. پیشزمینهی روانکاوی
زیگموند فروید (۱۸۵۶–۱۹۳۹) بنیانگذار روانکاوی بود. او در آثار نخستین خود مانند تفسیر رؤیاها (۱۹۰۰) استدلال کرد که رؤیاها تجلی امیال ناخودآگاه هستند و بسیاری از علائم رواننژندی (نوروز) ریشه در تعارضهای ناخودآگاه دارند. فروید مفاهیمی چون اید (id)، ایگو (ego) و سوپرایگو (superego) را برای توضیح ساختار روان معرفی کرد. همچنین نظریهی او دربارهی سرکوب جنسی و تعارض میان غرایز زندگی (Eros) و غرایز مرگ (Thanatos) نقشی محوری در روانکاوی داشت.
نقطهی قوت روانکاوی فروید این بود که نشان داد رفتار انسان صرفاً نتیجهی آگاهی و عقلانیت نیست، بلکه نیروهای پنهان و غیرآگاهانه نقش تعیینکننده دارند. این موضوع بهویژه برای تحلیل ایدئولوژی، فرهنگ و رفتار جمعی اهمیت یافت. اگر مارکس به نیروهای مادی و اقتصادی بیرونی توجه داشت، فروید به نیروهای روانی و درونی پرداخت. همین تقابل و همزمان همپوشانی، زمینهساز شکلگیری فرویدو–مارکسیسم شد.
---
۳. نقاط همپوشانی میان مارکس و فروید
با وجود تفاوتهای روششناختی، شباهتهای عمیقی میان اندیشههای مارکس و فروید وجود داشت. هر دو در پی توضیح «نیروهای پنهان» بودند:
مارکس نیروهای پنهان را در قالب روابط تولید و منطق سرمایه میدید.
فروید نیروهای پنهان را در ناخودآگاه و غرایز سرکوبشده جستوجو میکرد.
هر دو معتقد بودند که آگاهی سطحی انسان، حقیقت کامل واقعیت را بازنمایی نمیکند؛ مارکس از «ایدئولوژی» سخن میگفت و فروید از «سازوکارهای دفاعی» مانند سرکوب و فرافکنی. بنابراین میتوان گفت هر دو نظریه پروژهای برای افشای «پشت صحنه» واقعیت اجتماعی یا روانی بودند.
از سوی دیگر، هر دو بر «رهایی» تأکید داشتند: مارکس رهایی از استثمار اقتصادی و فروید رهایی از بیماریهای روانی و رنجهای ناشی از سرکوب. همین گرایش به رهایی انسان بود که پروژهی ادغام این دو سنت را جذاب کرد.
---
۴. تضادهای بنیادین
با وجود شباهتها، تفاوتها و حتی تضادهای جدی میان مارکس و فروید وجود داشت:
مادیگرایی اقتصادی در برابر مادیگرایی روانی: مارکس بر شرایط عینی و اقتصادی تأکید داشت، درحالیکه فروید به فرآیندهای ذهنی–روانی میپرداخت.
جمعگرایی در برابر فردگرایی: مارکسیسم تحلیلی کلان و اجتماعی ارائه میداد، در حالیکه روانکاوی عمدتاً بر تجربه فردی تمرکز داشت.
امید به رهایی در برابر بدبینی ساختاری: مارکس نسبت به امکان رهایی بشر خوشبینتر بود، اما فروید در آثاری چون تمدن و ملالتهای آن (۱۹۳۰) سرکوب را امری گریزناپذیر میدانست.
این تضادها سبب شدند که خود فروید نیز نسبت به مارکسیسم بدبین باشد. او در سخنرانیهای ۱۹۳۲ تصریح کرد که مارکسیسم بیش از حد جبرگراست و تأثیر عوامل روانی را نادیده میگیرد. در مقابل، بسیاری از مارکسیستها روانکاوی را نوعی علم بورژوایی و فردگرایانه میدانستند. با این حال، همین تنشها باعث شد که ترکیب این دو دستگاه فکری چالشبرانگیز اما خلاقانه باشد.
---
۵. زمینهی تاریخی–اجتماعی قرن بیستم
برای درک چرایی شکلگیری فرویدو–مارکسیسم، باید به بستر تاریخی قرن بیستم نیز توجه کرد:
جنگ جهانی اول (۱۹۱۴–۱۹۱۸): این جنگ ویرانگر موجب بحران عمیقی در عقلانیت مدرن شد. بسیاری از متفکران دریافتند که عقل و علم بهتنهایی قادر به جلوگیری از خشونت و فاجعه نیستند.
ظهور فاشیسم و نازیسم: در دههی ۱۹۲۰ و ۱۹۳۰، ظهور رژیمهای اقتدارگرا باعث شد متفکرانی مانند ویلهلم رایش یا آدورنو و هورکهایمر بهدنبال توضیح روانشناختی برای اطاعت تودهها باشند. چرا مردم بهرغم منافع طبقاتی خود، به دیکتاتورها وفادار میشوند؟
رشد سرمایهداری انحصاری و صنعت فرهنگ: با گسترش رسانهها، تبلیغات و فرهنگ تودهای، نیاز به ابزاری نظری برای تحلیل «ایدئولوژی پنهان در فرهنگ» احساس شد. روانکاوی در اینجا ابزار مفیدی برای توضیح میل و ناخودآگاه جمعی فراهم میکرد.
بحرانهای جنبش کارگری: شکست انقلابهای اروپایی پس از جنگ جهانی اول نشان داد که صرفاً تحلیل اقتصادی کافی نیست. برخی از مارکسیستها دریافتند که باید به «ساختار روانی تودهها» نیز توجه کرد.
این عوامل تاریخی بهویژه در دهههای ۱۹۲۰ و ۱۹۳۰ زمینهی ظهور فرویدو–مارکسیسم را فراهم کردند.
---
۶. واکنشهای اولیه فروید به مارکسیسم
فروید در آثارش چند بار به مارکسیسم اشاره کرده است. در «سخنرانیهای مقدماتی جدید در روانکاوی» (۱۹۳۲)، او اذعان کرد که عوامل اقتصادی نقش مهمی در شکلگیری شخصیت و فرهنگ دارند، اما افزود که مارکسیسم این عوامل را بیش از حد تعیینکننده میداند. فروید بر این باور بود که روانکاوی و مارکسیسم میتوانند در برخی حوزهها مکمل باشند، اما او هیچگاه به ادغام کامل این دو باور نداشت.
---
۷. واکنشهای اولیه مارکسیستها به روانکاوی
در سوی دیگر، بسیاری از مارکسیستهای ارتدوکس، بهویژه در اتحاد جماهیر شوروی، روانکاوی را بهشدت نقد کردند. آنها فروید را متهم میکردند که فردگرایی بورژوایی را بازتولید میکند و از تحلیل مادی و طبقاتی غفلت دارد. نمونه بارز این نقد در کتاب فرویدیسم: یک نقد مارکسیستی (۱۹۲۷) اثر والنتین ولوشینوف دیده میشود. او معتقد بود روانکاوی نمیتواند شرایط اجتماعی و زبانی را درک کند و بنابراین بهطور ساختاری با مارکسیسم ناسازگار است.
با این حال، برخی از مارکسیستها مانند ویلهلم رایش یا اریش فروم کوشیدند نشان دهند که روانکاوی میتواند بهعنوان مکملی برای مارکسیسم عمل کند. همین اختلافات، مناظرات داغی در دهههای ۱۹۲۰ و ۱۹۳۰ میان روانکاوان و مارکسیستها برانگیخت.
بنابراین، زمینههای فکری و تاریخی فرویدو–مارکسیسم را میتوان در سه سطح توضیح داد:
۱. سطح نظری: وجود مفاهیم موازی میان مارکس و فروید (بیگانگی/ناخودآگاه، ایدئولوژی/سازوکار دفاعی).
۲. سطح تضاد: تفاوت در روش و اهداف (جمعگرایی در برابر فردگرایی، خوشبینی در برابر بدبینی).
۳. سطح تاریخی: بحرانهای قرن بیستم (جنگ، فاشیسم، سرمایهداری انحصاری) که ضرورت یک نظریهی جامعتر را ایجاد کردند.
از دل این زمینهها، نخستین تلاشها برای ادغام دو سنت فکری شکل گرفتند؛ تلاشی که با ویلهلم رایش آغاز شد و سپس در مکتب فرانکفورت، آثار مارکوزه، آلتوسر، ژیژک و دیگران ادامه یافت.
نخستین تلاشها برای ادغام: ویلهلم رایش
یکی از نخستین و مهمترین چهرههایی که بهطور جدی کوشید مارکسیسم و روانکاوی را در یک دستگاه نظری واحد ترکیب کند، ویلهلم رایش (Wilhelm Reich, 1897–1957) بود. او از جمله شاگردان برجستهی فروید و عضو فعال جنبش سوسیالیستی اتریش به شمار میرفت. رایش برخلاف بسیاری از همعصران خود، قائل به آن بود که شرایط اقتصادی و اجتماعی و سازوکارهای روانی–جنسی را نمیتوان از یکدیگر جدا کرد. از این رو او را میتوان نخستین نظریهپرداز بزرگ «فرویدو–مارکسیسم» دانست.
۱. زندگی و زمینههای فکری رایش
رایش در سال ۱۸۹۷ در امپراتوری اتریش–مجارستان به دنیا آمد. او پزشکی خواند و در دههی ۱۹۲۰ وارد حلقهی روانکاوی وین شد و به سرعت مورد توجه فروید قرار گرفت. رایش از همان ابتدا علاقهی ویژهای به پیوند روانکاوی با مسائل اجتماعی نشان داد. او برخلاف بسیاری از روانکاوان وینی که بیشتر به درمان فردی متمرکز بودند، میخواست نشان دهد که ریشهی بسیاری از اختلالات روانی در ساختار اجتماعی و اقتصادی نهفته است.
رایش به حزب کمونیست اتریش و سپس حزب کمونیست آلمان پیوست. او در این احزاب بهعنوان پزشک و روانکاو کارگران فعالیت داشت و تلاش میکرد روانکاوی را به ابزار مبارزهی طبقاتی تبدیل کند. این ترکیب بین تجربهی سیاسی–مارکسیستی و دانش روانکاوی، زمینهی تولید آثار مهم او را فراهم ساخت.
---
۲. «ماتریالیسم دیالکتیکی و روانکاوی» (۱۹۲۹)
یکی از نخستین متون کلاسیک فرویدو–مارکسیستی، کتاب «ماتریالیسم دیالکتیکی و روانکاوی» (Dialectical Materialism and Psychoanalysis) است که رایش در سال ۱۹۲۹ منتشر کرد. در این اثر، او استدلال کرد که روانکاوی و مارکسیسم دو علم ناسازگار نیستند، بلکه هر دو به واقعیتهای متفاوتی از زندگی انسان میپردازند:
مارکسیسم به شرایط مادی و روابط اقتصادی توجه دارد.
روانکاوی به شرایط روانی و ناخودآگاه توجه دارد.
رایش معتقد بود که این دو سطح در عمل در هم تنیدهاند؛ بهعنوان مثال، سرکوب اقتصادی و طبقاتی به سرکوب جنسی و روانی منجر میشود، و برعکس، شخصیتهای شکلگرفته در بستر سرکوب روانی، پذیرای سلطهی طبقاتی و ایدئولوژی حاکم میشوند.
به بیان دیگر، او روانکاوی را مکمل ماتریالیسم تاریخی میدانست. همانگونه که مارکس نشان داده بود که آگاهی انسان بازتاب شرایط مادی است، فروید نیز نشان داده بود که آگاهی سطحی بازتاب فرآیندهای ناخودآگاه است. رایش این دو را به هم پیوند داد تا نظریهای دووجهی دربارهی انسان ارائه دهد.
---
۳. نظریهی سرکوب جنسی
از دیدگاه رایش، کلید فهم رابطهی روانکاوی و مارکسیسم در سرکوب جنسی نهفته بود. او در پژوهشهای خود دریافت که بسیاری از اختلالات روانی کارگران و جوانان ناشی از سرکوب نیازهای جنسی است. به باور رایش، سرمایهداری نهتنها کارگران را از نظر اقتصادی استثمار میکند، بلکه با تحمیل اخلاقیات بورژوایی، آزادی جنسی را محدود و بدنها را کنترل میکند.
رایش مفهوم «اخلاق جنسی اقتدارگرا» را بهکار برد. او استدلال میکرد که این اخلاقیات به ایجاد شخصیتهای مطیع و اقتدارپذیر میانجامند. کودکی که از آغاز با سرکوب جنسی و تربیت سختگیرانه روبهرو میشود، به فردی بدل میشود که به اقتدار گرایش دارد و در بزرگسالی آمادهی اطاعت از حکومتهای استبدادی است. بنابراین سرکوب جنسی را باید حلقهی اتصال روانکاوی و مارکسیسم دانست: عاملی که هم ساختار روانی و هم ساختار طبقاتی را بازتولید میکند.
---
۴. فعالیتهای عملی: کلینیکهای مشاوره جنسی
رایش برخلاف بسیاری از متفکران نظری، در عمل نیز دست به اقدام زد. او در دههی ۱۹۲۰ و اوایل ۱۹۳۰، کلینیکهای مشاورهی جنسی برای کارگران در وین و برلین تأسیس کرد. این کلینیکها خدمات رایگان به کارگران ارائه میدادند و به آموزش بهداشت جنسی، روشهای پیشگیری از بارداری، و مشاورهی روانی میپرداختند. رایش باور داشت که رهایی اقتصادی بدون رهایی جنسی ممکن نیست و بنابراین جنبش کارگری باید مبارزه برای آزادی جنسی را در دستور کار قرار دهد.
این اقدامات برای حزب کمونیست جنجالی بود؛ برخی رهبران حزبی فعالیتهای او را بیش از حد «لیبرال» میدانستند. اما رایش معتقد بود که تنها با ترکیب مبارزهی طبقاتی و مبارزه برای آزادی جنسی میتوان انسان را از سلطهی سرمایهداری و فاشیسم رها کرد.
---
۵. «روانشناسی تودهای فاشیسم» (۱۹۳۳)
شاهکار رایش و یکی از متون کلاسیک فرویدو–مارکسیسم کتاب «روانشناسی تودهای فاشیسم» (The Mass Psychology of Fascism) بود که نخستینبار در ۱۹۳۳ منتشر شد. در این کتاب، رایش کوشید توضیح دهد که چرا میلیونها انسان عادی در آلمان و ایتالیا به فاشیسم پیوستند یا از آن حمایت کردند، در حالیکه از نظر منافع طبقاتی باید علیه آن میایستادند.
رایش استدلال کرد که کلید فهم فاشیسم در «ساختار شخصیت استبدادی» نهفته است. این شخصیت محصول اخلاق جنسی اقتدارگرا، خانوادهی پدرسالار و سرکوب غرایز جنسی است. به باور او، فردی که در کودکی از طریق سرکوب جنسی به اطاعت از اقتدار والدین عادت میکند، در بزرگسالی نیز آماده است به رهبر سیاسی اقتدارگرا وفادار باشد.
از این رو، فاشیسم را نمیتوان تنها با تحلیل اقتصادی توضیح داد؛ باید به سطح روانشناختی نیز توجه کرد. رایش با استفاده از روانکاوی فرویدی نشان داد که چگونه میلهای سرکوبشده، در قالب پرخاشگری جمعی و اطاعت کورکورانه از رهبر تجلی مییابند.
این تحلیل بهویژه برای مکتب فرانکفورت الهامبخش بود. آدورنو و هورکهایمر بعدها در پروژهی «شخصیت اقتدارگرا» (The Authoritarian Personality, 1950) بسیاری از ایدههای رایش را ادامه دادند.
---
۶. رایش و روش علمی مارکسیسم
رایش همواره تأکید میکرد که باید روانکاوی را با روششناسی مارکسیستی، یعنی ماتریالیسم دیالکتیکی، ترکیب کرد. او فروید را متهم میکرد که بیش از حد فردگرا و غیراجتماعی است و روانکاوی بدون پیوند با جامعهشناسی و اقتصاد به ابزاری بیخطر برای بورژوازی تبدیل میشود.
از سوی دیگر، او مارکسیستها را نیز نقد میکرد که روانکاوی را «بورژوایی» میدانند و از آن دوری میکنند. به نظر رایش، مارکسیسم بدون روانکاوی قادر به توضیح شکستهای جنبش کارگری و گرایش تودهها به فاشیسم نیست. بنابراین او ادغام این دو علم را «ضرورت تاریخی» میدانست.
---
۷. جدایی از فروید و حزب کمونیست
دیدگاههای رایش موجب شد که هم از سوی روانکاوان وینی و هم از سوی حزب کمونیست طرد شود. فروید و انجمن بینالمللی روانکاوی بهشدت با پیوند روانکاوی و سیاست مخالفت کردند و رایش را به دلیل رادیکالیسم سیاسی کنار گذاشتند. در سوی دیگر، حزب کمونیست آلمان نیز به دلیل تأکید بیش از حد رایش بر مسائل جنسی، او را اخراج کرد.
با این حال، رایش به فعالیتهای خود ادامه داد. او پس از مهاجرت به اسکاندیناوی و سپس آمریکا، نظریههای جدیدی مانند «انرژی اورگون» را مطرح کرد که بسیار جنجالی و غیرعلمی تلقی شدند. اما آثار اولیهی او در دههی ۱۹۲۰ و ۱۹۳۰ همچنان بهعنوان متون بنیادی فرویدو–مارکسیسم باقی ماندهاند.
---
۸. تأثیرات بلندمدت رایش
رایش تأثیرات گستردهای بر سنت فرویدو–مارکسیسم و فراتر از آن گذاشت:
مکتب فرانکفورت از تحلیل او دربارهی رابطهی خانواده، اخلاق جنسی و شخصیت اقتدارگرا الهام گرفت.
جنبشهای ضدفرهنگی دههی ۱۹۶۰، بهویژه در آمریکا و اروپا، رایش را بهعنوان پیشگام آزادی جنسی و نقد اخلاق سنتی ستایش کردند.
روانکاوی انتقادی و روانشناسی اجتماعی معاصر همچنان از ایدههای او دربارهی سرکوب جنسی و اطاعت سیاسی بهره میبرند.
البته منتقدان نیز بسیار بودند. برخی او را به سادهسازی بیش از حد روانکاوی و تقلیل همه چیز به «جنسی بودن» متهم کردند. برخی دیگر نظریههای متأخر او را غیرعلمی و شبهعلمی دانستند. اما حتی منتقدان اذعان داشتند که رایش نخستین کسی بود که بهطور جدی نشان داد چگونه روانکاوی میتواند ابزاری برای تحلیل سیاسی و اجتماعی باشد.
ویلهلم رایش را میتوان بنیانگذار واقعی پروژهی روانکاوی مارکسیستی دانست. او در آثار خود، بهویژه ماتریالیسم دیالکتیکی و روانکاوی (۱۹۲۹) و روانشناسی تودهای فاشیسم (۱۹۳۳)، کوشید نشان دهد که رهایی انسان تنها زمانی ممکن است که مبارزهی طبقاتی و مبارزه برای آزادی جنسی همزمان پیش برده شوند.
تعریف او از فرویدو–مارکسیسم بر این اصل استوار بود که سرمایهداری با سرکوب اقتصادی و سرکوب جنسی، سوژههای مطیع و اقتدارپذیر میسازد. بنابراین نقد سرمایهداری نیازمند تحلیل روانشناختی و نقد روانی نیازمند تحلیل اجتماعی است.
هرچند رایش بهدلیل مواضع رادیکال خود از هر دو اردوگاه علمی و سیاسی طرد شد، اما میراث او در تاریخ اندیشهی انتقادی ماندگار است. نخستین تلاشهای او برای ادغام مارکسیسم و روانکاوی، راه را برای مکتب فرانکفورت، مارکوزه، آلتوسر، ژیژک و دیگر نظریهپردازان هموار ساخت.
مکتب فرانکفورت یکی از جریانهای فکری بسیار مهم قرن بیستم است که بهطور مستقیم بر توسعهی روانکاوی مارکسیستی تأثیر گذاشت و در واقع، میتوان گفت که بخش بزرگی از ادغام نظریههای فروید و مارکس از طریق تلاشهای نظریهپردازان این مکتب شکل گرفت.
---
۱. زمینهی شکلگیری مکتب فرانکفورت
مکتب فرانکفورت نامی است که به گروهی از متفکران مرتبط با مؤسسهی پژوهش اجتماعی (Institut für Sozialforschung) در فرانکفورت آلمان اطلاق میشود. این مؤسسه در سال ۱۹۲۳ تأسیس شد و در آغاز بیشتر بر پژوهشهای اقتصادی و اجتماعی مارکسیستی تمرکز داشت. اما بهمرور و بهویژه پس از ورود چهرههایی چون ماکس هورکهایمر (Max Horkheimer) و تئودور آدورنو (Theodor W. Adorno)، رویکرد آن تغییر یافت و به سمت نوعی نقد اجتماعی–فرهنگی جامع حرکت کرد.
در دههی ۱۹۳۰، با قدرت گرفتن نازیها در آلمان، اعضای مؤسسه ناچار به مهاجرت شدند. آنان ابتدا به ژنو، سپس پاریس و در نهایت به نیویورک رفتند و در دانشگاه کلمبیا مستقر شدند. در همین دوره بود که مکتب فرانکفورت بهعنوان جریانی فکری شناخته شد. این جریان در پی نقد سرمایهداری متأخر، فاشیسم، و حتی برخی گرایشهای ارتدوکسی در مارکسیسم بود و برای این نقد، به ترکیب رشتههای مختلفی چون فلسفه، جامعهشناسی، اقتصاد، روانکاوی و زیباییشناسی روی آورد.
---
۲. چرا روانکاوی؟
برای اندیشمندان مکتب فرانکفورت، پرسش کلیدی این بود: چرا طبقهی کارگر، برخلاف پیشبینی مارکس، انقلابی نمیشود؟ چرا بهجای شورش علیه سرمایهداری، مردم به فاشیسم و اقتدارگرایی گرایش پیدا کردند؟
پاسخ به این پرسش، تنها از طریق تحلیل اقتصادی ممکن نبود. مارکسیسم کلاسیک معمولاً بر تضادهای طبقاتی و بحرانهای اقتصادی تمرکز داشت. اما واقعیت دههی ۱۹۳۰ نشان داد که حتی در شرایط بحران عمیق (مانند بحران ۱۹۲۹)، تودهها لزوماً به سمت انقلاب نمیروند. در این نقطه، روانکاوی فروید برای مکتب فرانکفورت جذاب شد.
فروید در تمدن و ملالتهای آن (Civilization and Its Discontents, 1930) نشان داده بود که سرکوب غرایز و درونیسازی اقتدار، بخشی جداییناپذیر از تمدن است. اعضای مکتب فرانکفورت دریافتند که برای فهم «شخصیت اقتدارگرا» و پذیرش تودهای فاشیسم، باید به سطح روانی–ناخودآگاه توجه کرد. روانکاوی میتوانست توضیح دهد که چرا افراد به رغم منافع عینی خود، به نظامهای سلطه تن میدهند.
---
۳. ماکس هورکهایمر: نظریهی انتقادی و روانکاوی
هورکهایمر بهعنوان مدیر مؤسسه و بنیانگذار اصطلاح «نظریهی انتقادی» نقش محوری در ادغام روانکاوی و مارکسیسم داشت. او در مقالهی معروف «نظریهی سنتی و نظریهی انتقادی» (1937) نشان داد که نظریهی اجتماعی نباید صرفاً توصیفی باشد، بلکه باید رهاییبخش باشد.
هورکهایمر روانکاوی را ابزاری میدید که میتواند نشان دهد چگونه سلطهی اجتماعی در سطح روانی بازتولید میشود. به نظر او، قدرت نه فقط از طریق سرکوب اقتصادی بلکه از طریق نهادهایی چون خانواده، مدرسه و رسانهها اعمال میشود. این نهادها با سازوکارهای روانی (مانند سرکوب، همانندسازی با پدر و درونیسازی اقتدار) سوژههای مطیع میسازند.
او معتقد بود که برای نقد کامل سرمایهداری باید هم «زیربنا» (اقتصاد سیاسی) و هم «روبنا» (فرهنگ، روان، ایدئولوژی) را بررسی کرد. در این مسیر، روانکاوی فرویدی بهترین ابزار برای فهم کارکردهای روبنا بود.
---
۴. تئودور آدورنو: شخصیت اقتدارگرا
آدورنو بیش از هرکس دیگر در مکتب فرانکفورت به روانکاوی توجه کرد. پس از مهاجرت به آمریکا، او با همکاری السی فریزلونگ، دانیل لوینسون و نِوِت سانفورد پروژهی بزرگ «شخصیت اقتدارگرا» (The Authoritarian Personality, 1950) را انجام داد.
این پروژه ترکیبی بود از جامعهشناسی، روانکاوی و روشهای تجربی. هدف آن شناسایی ساختار شخصیتی بود که افراد را مستعد پذیرش فاشیسم و اقتدارگرایی میکند. آنان مقیاس «فاشیسم» (F-scale) را طراحی کردند تا نگرشهای اقتدارگرایانه را بسنجد.
آدورنو و همکارانش نشان دادند که شخصیت اقتدارگرا معمولاً در خانوادههای سختگیر و سرکوبگر پرورش مییابد، جایی که کودک با ترس و اطاعت بزرگ میشود و این الگو درونی میگردد. این تحلیل آشکارا از مفاهیم فرویدی چون «پدر قدرتمند»، «درونیسازی اقتدار» و «سرکوب» الهام گرفته بود.
به نظر آدورنو، فاشیسم فقط یک پدیدهی سیاسی–اقتصادی نیست، بلکه ریشههای عمیق روانی دارد. سرمایهداری مدرن با ساختار خانوادهی پدرسالار و فرهنگ تودهای، شخصیتهایی میسازد که آمادگی پذیرش اقتدار را دارند.
---
۵. اریش فروم: روانکاوی اجتماعی
اریش فروم یکی دیگر از چهرههای برجستهی مکتب فرانکفورت بود که نقش مهمی در ادغام روانکاوی و مارکسیسم ایفا کرد. او در آثار خود، بهویژه گریز از آزادی (Escape from Freedom, 1941) و جامعهی سالم (The Sane Society, 1955)، کوشید تحلیل روانکاوی از شخصیت فردی را با تحلیل مارکسیستی از جامعه ترکیب کند.
فروم بر خلاف فروید که بر غرایز زیستی (مانند لیبیدو) تأکید میکرد، بیشتر بر نیازهای اجتماعی–روانی انسان تمرکز داشت. او استدلال میکرد که انسان موجودی است که نیاز به آزادی، عشق و پیوند دارد. اما سرمایهداری مدرن انسان را از این نیازها محروم میکند و او را دچار «بیگانگی» میسازد.
در گریز از آزادی، فروم نشان داد که چرا بسیاری از مردم از آزادی میترسند و به سمت اقتدارگرایی میروند. او مفهوم «سادیسم–مازوخیسم» را بهکار گرفت تا توضیح دهد که افراد چگونه همزمان به سلطهگری و سلطهپذیری گرایش دارند. این تحلیل تلفیقی بود از روانکاوی فرویدی و نقد اجتماعی مارکسیستی.
فروم بعدها از فروید فاصله گرفت و به روانکاوی نئوفرویدی و انسانگرایانه گرایش پیدا کرد. اما آثار او همچنان بخش مهمی از سنت فرویدو–مارکسیسم محسوب میشوند.
---
۶. هربرت مارکوزه: اروس و تمدن
شاید تأثیرگذارترین اثر فرویدو–مارکسیستی در سنت فرانکفورتی، کتاب «اروس و تمدن» (Eros and Civilization, 1955) نوشتهی هربرت مارکوزه باشد. مارکوزه در این اثر، خوانشی رادیکال از فروید ارائه داد و آن را با مارکس ترکیب کرد.
فروید در تمدن و ملالتهای آن گفته بود که تمدن بر پایهی سرکوب غرایز (بهویژه غرایز جنسی) بنا شده است و این سرکوب برای بقا ضروری است. مارکوزه این ایده را پذیرفت اما آن را نقد کرد. او میان دو نوع سرکوب تمایز گذاشت:
سرکوب بنیادی (basic repression): آن بخشی از سرکوب که برای زندگی اجتماعی ضروری است.
سرکوب افزوده یا مازاد (surplus repression): آن بخشی از سرکوب که ناشی از الزامات نظام سرمایهداری و سلطهی طبقاتی است.
مارکوزه استدلال کرد که در جوامع صنعتی پیشرفته، بخش بزرگی از سرکوب در واقع «مازاد» است و به حفظ سلطهی سرمایهداری خدمت میکند. او معتقد بود که با پیشرفت تکنولوژی میتوان کار را کاهش داد و آزادی جنسی را افزایش داد. به این ترتیب، جامعهای امکانپذیر است که در آن اروس (غریزهی زندگی و عشق) با تمدن آشتی کند.
اروس و تمدن در دههی ۱۹۶۰ الهامبخش جنبشهای ضدفرهنگی و دانشجویی شد. این اثر نشان داد که چگونه روانکاوی میتواند ابزاری برای نقد رادیکال سرمایهداری باشد.
---
۷. لئو لونتال و تحلیل فرهنگ تودهای
لئو لونتال (Leo Löwenthal) بیشتر بر تحلیل ادبیات و فرهنگ تمرکز داشت، اما او نیز در آثار خود از مفاهیم روانکاوی بهره گرفت. در تحلیلهایش دربارهی ادبیات عامهپسند و فرهنگ تودهای، نشان داد که چگونه قهرمانان ادبیات عامه اغلب شخصیتهای اقتدارگرا یا تسلیمشدهاند.
لونتال استدلال میکرد که فرهنگ تودهای با بازنمایی مداوم این شخصیتها، الگوهای روانی اقتدارگرایی را تقویت میکند. این تحلیل بهشدت متأثر از روانکاوی فرویدی بود، بهویژه در فهم سازوکار همانندسازی و فرافکنی.
---
۸. نقد صنعت فرهنگ
یکی از مفاهیم کلیدی مکتب فرانکفورت «صنعت فرهنگ» (Culture Industry) است که هورکهایمر و آدورنو در دیالکتیک روشنگری (Dialectic of Enlightenment, 1944) مطرح کردند. آنان استدلال کردند که رسانهها و صنایع فرهنگی (فیلم، رادیو، موسیقی عامهپسند) به ابزار سلطهی سرمایهداری بدل شدهاند.
این فرهنگ تودهای نه تنها مردم را سرگرم میکند، بلکه آنان را به پذیرش وضع موجود عادت میدهد. روانکاوی در اینجا نقشی اساسی داشت: صنعت فرهنگ با تحریک و هدایت امیال ناخودآگاه، سوژهها را مطیع میکند.
هورکهایمر و آدورنو از مفاهیمی چون «لیبیدو»، «همانندسازی با ستارهها»، و «سرکوب امیال» استفاده کردند تا نشان دهند چگونه فرهنگ عامه بر ناخودآگاه مردم اثر میگذارد و آنها را به مصرفکنندگان منفعل بدل میکند.
---
۹. روانکاوی و نظریهی انتقادی: جمعبندی
ترکیب مارکسیسم و روانکاوی در مکتب فرانکفورت چند ویژگی اصلی داشت:
1. نقد اقتدارگرایی: از طریق تحلیل شخصیت و خانوادهی پدرسالار (آدورنو، فروم، رایش).
2. نقد فرهنگ تودهای: با استفاده از مفاهیم فرویدی برای توضیح چگونگی اثرگذاری رسانهها بر ناخودآگاه (هورکهایمر، آدورنو، لونتال).
3. امکان رهایی: با الهام از فروید اما فراتر رفتن از او، نشان دادن امکان جامعهای آزادتر با سرکوب کمتر (مارکوزه).
4. روش میانرشتهای: ترکیب فلسفه، جامعهشناسی، اقتصاد و روانکاوی برای فهم پدیدههای پیچیدهی اجتماعی.
---
۱۰. نقدها و محدودیتها
البته رویکرد مکتب فرانکفورت به روانکاوی بینقد نمانده است:
برخی مارکسیستها آنها را به «ایدئالیسم» متهم کردند و گفتند که بیش از حد بر فرهنگ و روان تمرکز دارند و از اقتصاد سیاسی غافل شدهاند.
برخی روانکاوان سنتی معتقد بودند که اعضای مکتب فرانکفورت روانکاوی را بیش از حد سیاسی کردهاند و آن را از زمینهی درمانی اصلیاش دور کردهاند.
همچنین، برخی پژوهشگران تجربی مانند روانشناسان اجتماعی آمریکایی، روشهای کیفی و فلسفی آنان را غیرعلمی دانستند.
با این حال، حتی منتقدان نیز اذعان دارند که بدون مکتب فرانکفورت، امکان ادغام جدی روانکاوی و مارکسیسم وجود نداشت.
---
۱۱. تأثیرات ماندگار
مکتب فرانکفورت تأثیرات گستردهای بر اندیشهی معاصر گذاشت:
جنبشهای دانشجویی و ضدفرهنگی دههی ۱۹۶۰ بهشدت از ایدههای مارکوزه الهام گرفتند.
پژوهشهای انتقادی در زمینهی رسانه و فرهنگ عامه، همچنان از مفهوم «صنعت فرهنگ» استفاده میکنند.
نظریههای معاصر دربارهی ایدئولوژی (مانند ژیژک) بر شانههای سنت فرویدو–مارکسیستی فرانکفورت بنا شدهاند.
---
مکتب فرانکفورت با ترکیب مارکسیسم و روانکاوی، یکی از غنیترین و پیچیدهترین پروژههای نظری قرن بیستم را شکل داد. آنان نشان دادند که سلطه در سرمایهداری مدرن نه تنها اقتصادی، بلکه روانی و فرهنگی است. برای فهم این سلطه باید به ناخودآگاه، شخصیت و امیال نیز توجه کرد.
از هورکهایمر و آدورنو که نقد صنعت فرهنگ را با مفاهیم فرویدی غنا بخشیدند، تا فروم که روانکاوی اجتماعی را پروراند، و مارکوزه که چشمانداز رهاییبخشی مبتنی بر آشتی اروس و تمدن ترسیم کرد، مکتب فرانکفورت بنیانهای روانکاوی مارکسیستی را استوار کرد.
گرچه این رویکرد محدودیتهایی داشت و همواره در معرض نقد بود، اما بیتردید بدون آن، پیوند میان فروید و مارکس هرگز به چنین سطحی از عمق و پیچیدگی نمیرسید.
بخش پنجم: هربرت مارکوزه و فرویدومارکسیسم رادیکال
هربرت مارکوزه (Herbert Marcuse, 1898–1979) یکی از تأثیرگذارترین متفکران مکتب فرانکفورت است که در قرن بیستم نقش کلیدی در توسعه و رادیکالیزه کردن سنت فرویدومارکسیسم ایفا کرد. اگر ویلهلم رایش نخستین کسی بود که تلاش کرد مارکس و فروید را در قالب یک نظریهی واحد ترکیب کند، و اگر هورکهایمر، آدورنو و فروم مسیرهای مختلفی از این ترکیب را در نقد فرهنگ و شخصیت اقتدارگرا پیمودند، مارکوزه کسی بود که این پروژه را به سطحی رادیکالتر رساند. او نهتنها فروید را در خدمت نقد سرمایهداری قرار داد، بلکه با بازخوانی مفاهیم بنیادین روانکاوی، امکان رهایی از هر دو شکل سلطه – اقتصادی و روانی – را بهمثابه افق انقلابی جدید نشان داد.
---
۱. زمینهی فکری و تاریخی
مارکوزه در آلمان متولد شد و مانند بسیاری از اعضای مکتب فرانکفورت تجربهی مهاجرت به آمریکا را پشت سر گذاشت. او تحصیلات خود را در فلسفه گذراند و تحت تأثیر هایدگر و هوسرل قرار گرفت، اما بهسرعت به نقد پدیدارشناسی روی آورد و به مارکسیسم گرایش پیدا کرد. در دههی ۱۹۳۰ به مؤسسهی پژوهش اجتماعی پیوست و به یکی از چهرههای اصلی نظریهی انتقادی بدل شد.
تجربهی جنگ جهانی دوم، ظهور فاشیسم و سپس شکلگیری سرمایهداری انحصاری در آمریکا او را به این پرسش رساند که چرا سرمایهداری نهتنها سقوط نکرد، بلکه توانست ثبات و حتی رفاه نسبی ایجاد کند. پاسخ مارکوزه به این پرسش، ترکیب بینشهای مارکسیستی دربارهی اقتصاد سیاسی با مفاهیم فرویدی دربارهی ناخودآگاه و سرکوب بود.
---
۲. اروس و تمدن: طرح رهاییبخش
کتاب اروس و تمدن (۱۹۵۵) شاهکار مارکوزه در حوزهی فرویدومارکسیسم است. این اثر تلاشی است برای بازخوانی فروید از منظر مارکس و نشان دادن امکان جامعهای بدون سرکوب مازاد.
۲.۱ خوانش فروید
فروید در کتاب تمدن و ملالتهای آن (1930) استدلال میکند که تمدن بر پایهی سرکوب غرایز بنا شده است. انسانها برای زندگی اجتماعی ناچارند امیال غریزی خود، بهویژه امیال جنسی (eros) و پرخاشگری (thanatos)، را سرکوب کنند. این سرکوب باعث شکلگیری نهادها، اخلاق و فرهنگ میشود، اما در عین حال منبع اصلی رنج و ملال انسانی است.
مارکوزه این تز فروید را پذیرفت، اما بر آن شد که آن را در بستر تاریخ و اقتصاد سیاسی بازخوانی کند. بهزعم او، فروید بیش از حد «تاریخزدایی» میکند: سرکوب را ویژگی همیشگی و گریزناپذیر تمدن میداند، در حالی که مارکوزه معتقد بود سرکوب شکلهای تاریخی متفاوتی دارد و در سرمایهداری مدرن به اوج خود رسیده است.
۲.۲ تمایز سرکوب بنیادی و سرکوب مازاد
مارکوزه نوآوری مفهومی مهمی وارد کرد:
سرکوب بنیادی (basic repression): آن بخش از سرکوب که برای زندگی اجتماعی ضروری است؛ مانند محدود کردن خشونت بیمهار یا تنظیم امیال برای زیستن در جامعه.
سرکوب مازاد (surplus repression): سرکوب اضافی که نه برای بقا، بلکه برای حفظ سلطهی طبقاتی و بازتولید سرمایهداری لازم است.
به نظر مارکوزه، بخش اعظم رنج انسانی ناشی از سرکوب مازاد است. سرمایهداری با الزام به کار طاقتفرسا، نظم سلسلهمراتبی، و کنترل میل و جنسیت، اشکالی از سرکوب را تحمیل میکند که هیچ ضرورتی برای بقای جامعه ندارند، بلکه تنها به بازتولید سلطهی اقتصادی خدمت میکنند.
۲.۳ امکان رهایی
مارکوزه استدلال میکند که پیشرفت تکنولوژی شرایط جدیدی را ایجاد کرده است. برخلاف گذشته، امروز تولید به اندازهای کارآمد است که میتواند نیازهای اساسی همهی انسانها را برآورده سازد. بنابراین دیگر ضرورتی برای استمرار سرکوب مازاد وجود ندارد.
او میگوید اگر کار به حداقل برسد و آزادی جنسی و ارضای غرایز گسترش یابد، میتوان جامعهای بنا کرد که در آن «اروس» (غریزهی زندگی، عشق و لذت) با تمدن آشتی کند. این چشمانداز جامعهای است که در آن آزادی فردی و عدالت اجتماعی با هم سازگار میشوند.
۲.۴ زیباییشناسی و خیال
مارکوزه نقش مهمی برای هنر و خیال (imagination) قائل بود. او معتقد بود هنر میتواند تصویری از جهانی متفاوت و رها از سرکوب ارائه دهد. زیباییشناسی بهمثابه بُعدی از اروس، قدرت انتقادی و رهاییبخش دارد.
در اینجا پیوندی میان فروید، مارکس و رمانتیسیسم برقرار میشود: اگر سرمایهداری انسان را از خلاقیت و لذت محروم میکند، هنر میتواند تجربهای از امکان زندگی متفاوت را زنده نگه دارد.
---
۳. مارکوزه و رادیکالیزه کردن فرویدومارکسیسم
مارکوزه برخلاف رایش یا فروم که بهنوعی به روانکاوی اجتماعی یا درمان جنسی گرایش داشتند، پروژهای تمامعیار فلسفی–سیاسی ارائه داد. فروید برای او تنها یک روانشناس نبود، بلکه فیلسوفی بود که پویایی تمدن را آشکار کرد.
۳.۱ نقد فروید
مارکوزه فروید را به دلیل جبرگراییاش نقد میکرد. از نظر فروید، سرکوب یک وضعیت همیشگی و اجتنابناپذیر بود. اما مارکوزه نشان داد که این سرکوب تاریخی و وابسته به ساختارهای اقتصادی است. به همین دلیل، برخلاف فروید، او امکان جامعهای کمسرکوب را باور داشت.
۳.۲ پیوند با مارکس
مارکوزه با مارکس اشتراک داشت که رهایی انسان تنها با تغییر شرایط مادی ممکن است. اما او یک گام جلوتر رفت و گفت که حتی اگر سرمایهداری نابود شود، تا زمانی که سرکوب روانی و جنسی از میان نرود، آزادی واقعی محقق نخواهد شد. بنابراین، انقلاب اجتماعی باید با انقلاب روانی و فرهنگی همراه باشد.
۳.۳ فرویدومارکسیسم رادیکال
اصطلاح «فرویدومارکسیسم رادیکال» برای مارکوزه مناسب است، زیرا او روانکاوی را نهتنها ابزاری برای تحلیل، بلکه پروژهای برای دگرگونی رادیکال جامعه میدید. او بر خلاف بسیاری از فرویدومارکسیستهای اولیه، از امکان برپایی تمدنی «اروتیزهشده» سخن گفت، جایی که کار، هنر و عشق در هم تنیده میشوند.
---
۴. انسان تکساحتی و روانکاوی
کتاب انسان تکساحتی (One-Dimensional Man, 1964) گرچه بیشتر اثری سیاسی–اجتماعی است، اما پیوندهای مهمی با روانکاوی دارد.
۴.۱ جامعهی تکساحتی
مارکوزه در این کتاب نشان داد که سرمایهداری متأخر و همچنین سوسیالیسم شوروی، هر دو نوعی جامعهی «تکساحتی» ایجاد کردهاند. در این جوامع، نقد، تخیل و مخالفت تضعیف میشود و انسانها در مصرف و کار غرق میشوند.
۴.۲ سرکوب و نیازهای کاذب
ایدهی «نیازهای کاذب» در این اثر به وضوح با مفاهیم فرویدی پیوند دارد. مارکوزه میگوید سرمایهداری نیازهایی میسازد (مانند مصرف بیپایان کالاها یا سرگرمیهای سطحی) که در واقع به تداوم سلطه خدمت میکنند. این نیازها با تحریک ناخودآگاه و لذتهای فوری، انسانها را بهظاهر راضی، اما در واقع مطیع میسازند.
۴.۳ روانکاوی به مثابه نقد ایدئولوژی
اینجا روانکاوی ابزاری میشود برای نشان دادن اینکه چرا مردم به وضع موجود رضایت میدهند، حتی اگر استثمار شوند. همانطور که ناخودآگاه فرد با مکانیزمهای دفاعی حقیقت را تحریف میکند، سرمایهداری نیز ناخودآگاه جمعی را با نیازهای کاذب و صنعت فرهنگ منحرف میسازد.
---
۵. مارکوزه و جنبشهای دههی ۱۹۶۰
مارکوزه در دههی ۱۹۶۰ به چهرهای الهامبخش برای جنبشهای دانشجویی، ضدفرهنگی و چپ نو بدل شد. آثار او بهویژه اروس و تمدن و انسان تکساحتی توسط نسل جوانی که از مصرفگرایی و جنگ ویتنام خسته شده بودند، بهعنوان مانیفستهای فکری پذیرفته شد.
برای این نسل، مارکوزه کسی بود که نشان داد رهایی نهفقط اقتصادی، بلکه جنسی، فرهنگی و روانی نیز هست. شعارهایی مانند «قدرت به تخیل» (Power to the Imagination) دقیقاً بازتاب اندیشههای او بودند.
---
۶. نقدها
البته فرویدومارکسیسم مارکوزه با نقدهای فراوانی روبهرو شد:
مارکسیستهای ارتدوکس: او را متهم کردند که با تمرکز بر روانکاوی و جنسیت، از مبارزهی طبقاتی و اقتصاد سیاسی منحرف شده است.
روانکاوان سنتی: معتقد بودند که مارکوزه فروید را بیش از حد سیاسی کرده و از زمینهی بالینی دور کرده است.
لیبرالها: آثار او را رمانتیک و غیرعملی دانستند، بهویژه ایدهی جامعهی بدون سرکوب مازاد.
با این حال، حتی منتقدان نیز نمیتوانستند انکار کنند که او پرسشهایی اساسی دربارهی رابطهی میان سرکوب روانی و سلطهی اجتماعی مطرح کرده است.
---
۷. تأثیرات ماندگار
مارکوزه تأثیری عمیق بر نظریه و عمل سیاسی قرن بیستم گذاشت:
در نظریهی انتقادی، او نقطهی اوج سنت فرویدومارکسیستی بود.
در جنبشهای اجتماعی، الهامبخش دانشجویان، هیپیها و جنبشهای فمینیستی شد.
در فلسفهی معاصر، ایدههای او زمینهساز متفکرانی چون ژیژک و تومشیچ شد که همچنان از پیوند مارکس و فروید دفاع میکنند.
---
هربرت مارکوزه را میتوان مهمترین نمایندهی فرویدومارکسیسم رادیکال دانست. او با بازخوانی فروید در پرتو مارکس، نشان داد که رهایی واقعی انسان تنها زمانی ممکن است که سرکوب اقتصادی و سرکوب روانی همزمان از میان بروند.
اروس و تمدن نهتنها یک تفسیر از فروید، بلکه مانیفستی برای امکان تمدنی جدید است: تمدنی که در آن تکنولوژی در خدمت آزادی قرار گیرد، کار به حداقل برسد، و اروس، عشق و خلاقیت، بنیان زندگی اجتماعی را بسازند.
اگر فروید بدبینانه به تمدن مینگریست و آن را ذاتاً سرکوبگر میدانست، مارکوزه با الهام از مارکس افقی رهاییبخش ترسیم کرد. به همین دلیل است که اندیشهی او همچنان برای نقد سرمایهداری معاصر، مصرفگرایی و بحرانهای روانی–اجتماعی الهامبخش باقی مانده است.
---
بخش ششم: روانکاوی لاکانی و مارکسیسم
روانکاوی لاکانی و پیوند آن با مارکسیسم یکی از مهمترین و پیچیدهترین شاخههای فرویدومارکسیسم معاصر است. اگر ویلهلم رایش نخستین تلاشها برای پیوند روانکاوی و مارکسیسم را انجام داد و مارکوزه آن را در افق رادیکال رهایی اجتماعی بسط داد، در نیمهی دوم قرن بیستم با ورود خوانش لاکانی از فروید، افقهای تازهای در این پروژه گشوده شد. ژاک لاکان (Jacques Lacan, 1901–1981) با بازخوانی رادیکال فروید بر اساس زبانشناسی سوسوری، ساختارگرایی و فلسفهی فرانسوی، درکی تازه از ناخودآگاه و سوبژکتیویته ارائه کرد که برای فیلسوفان مارکسیست بهویژه لویی آلتوسر، اسلاووی ژیژک، سامو تومشیچ و جودی دین ابزاری نیرومند برای تحلیل ایدئولوژی، سرمایهداری و سوژهی سیاسی شد.
---
۱. اصول روانکاوی لاکانی
لاکانیسم پروژهای بود برای بازگشت به فروید، اما بازگشتی که روانکاوی را با فلسفه، زبانشناسی و ریاضیات پیوند داد. برای فهم نسبت آن با مارکسیسم باید برخی مفاهیم کلیدی لاکان توضیح داده شوند.
۱.۱ ناخودآگاه همچون زبان
لاکانیترین اصل این است که «ناخودآگاه همچون زبان ساختار یافته است» (l'inconscient est structuré comme un langage). برخلاف فروید که ناخودآگاه را بیشتر بهصورت مخزنی از امیال و سرکوبها میدید، لاکان آن را شبکهای از دالها (signifiers) دانست. ناخودآگاه نه صرفاً زیستی بلکه زبانی و نمادین است.
۱.۲ سه ساحت: خیالی، نمادین، واقعی
لاکانیسم بر سه ساحت وجودی تأکید دارد:
خیالی (Imaginary): حوزهی تصاویر، بازتابها و توهمات؛ شکلگیری خود در مرحلهی آینهای.
نمادین (Symbolic): شبکهی زبان، قانون و نظم اجتماعی؛ جایگاه نام پدر و قانون میل.
واقعی (Real): آنچه مقاومت میکند در برابر نمادپردازی؛ شکافی بنیادین که هیچگاه در زبان جای نمیگیرد.
این سه ساحت برای درک سوبژکتیویته و نیز برای تحلیل ایدئولوژی حیاتیاند.
۱.۳ میل و ابژهی کوچک a
لاکانیسم نشان میدهد که میل انسانی همیشه میل «دیگری» است و هرگز بهطور کامل برآورده نمیشود. این میل به چیزی ناممکن متوجه است که لاکان آن را «ابژهی کوچک a» (objet petit a) مینامد: علت میل، شکافی که هیچگاه پر نمیشود.
۱.۴ ژوئیسانس (Jouissance)
یکی از مفاهیم کلیدی لاکانی، ژوئیسانس یا «لذت مازاد» است. ژوئیسانس چیزی فراتر از لذت (plaisir) است؛ نوعی لذت دردناک، مازاد و در عین حال اجتنابناپذیر. این مفهوم در پیوند با نظریهی ارزش اضافی مارکس در تفسیرهایی همچون تومشیچ و ژیژک اهمیت مییابد.
---
۲. آلتوسر و ایدئولوژی: نخستین پیوند لاکانی–مارکسیستی
لویی آلتوسر (Louis Althusser, 1918–1990) نخستین کسی بود که بهطور جدی از مفاهیم لاکانی برای بازسازی مارکسیسم استفاده کرد. مقالهی معروف او ایدئولوژی و دستگاههای ایدئولوژیک دولتی (1970) نقطهی عطفی در این مسیر است.
۲.۱ ایدئولوژی بهمثابه ناخودآگاه
آلتوسر تحت تأثیر لاکان استدلال کرد که ایدئولوژی همچون ناخودآگاه ساختارمند است. ایدئولوژی نه صرفاً مجموعهای از ایدهها، بلکه ساختاری است که افراد را بهعنوان سوژه میانجی میکند.
۲.۲ میانجیگری سوژه
آلتوسر میگوید ایدئولوژی «فردها را بهعنوان سوژه خطاب میکند» (interpellation). درست همانطور که در روانکاوی سوژه از طریق ورود به زبان و قانون پدر ساخته میشود، در جامعه نیز فرد از طریق خطاب ایدئولوژیک به سوژهای مطیع تبدیل میگردد.
۲.۳ اهمیت این پیوند
با این گام، لاکانیسم ابزاری شد برای تحلیل اینکه چگونه سلطه نهفقط در سطح اقتصادی، بلکه در سطح روانی–ایدئولوژیک عمل میکند. این خوانش مقدمهای شد برای نظریهپردازیهای بعدی در باب ایدئولوژی در آثار ژیژک.
---
۳. ژیژک و مارکسیسم لاکانی
اسلاووی ژیژک (Slavoj Žižek, b. 1949) فیلسوف اسلوونیایی را میتوان برجستهترین نمایندهی ترکیب مارکسیسم و لاکانیسم دانست. آثار او از جسمیت والای ایدئولوژی (1989) تا امروز، پروژهای عظیم در بازاندیشی سیاست، اقتصاد و فرهنگ از دریچهی لاکان و مارکس بوده است.
۳.۱ نقد آلتوسر
ژیژک با وجود بهرهگیری از آلتوسر، او را متهم میکند که بیش از حد بر ساختار تأکید کرده و سوبژکتیویته را کمرنگ کرده است. برای ژیژک، لاکان به ما امکان میدهد تا نشان دهیم ایدئولوژی صرفاً ساختاری تحمیلی نیست، بلکه سوژه با میل و ژوئیسانس خود به آن گره خورده است.
۳.2 ایدئولوژی و خیال
ژیژک مفهوم ایدئولوژی را از سطح آگاهی به سطح ناخودآگاه و خیال ارتقا میدهد. ایدئولوژی به این دلیل کار میکند که میل و خیال سوژه را سازماندهی میکند. ما دروغ ایدئولوژی را میدانیم، اما همچنان در عمل به آن وفادار میمانیم، زیرا میل ما درگیر آن است.
۳.۳ ژوئیسانس و ارزش اضافی
ژیژک با الهام از لاکان، ژوئیسانس را معادل «مازاد» در سرمایهداری قرار میدهد. همانطور که کارگر ارزش اضافی تولید میکند، سوژه نیز درگیر لذتی مازاد است که او را به نظام مسلط گره میزند. این تحلیل راه را برای خوانشهای تومشیچ از «ناخودآگاه سرمایهداری» هموار ساخت.
۳.۴ سیاست و رخداد
ژیژک با استفاده از لاکان، بر لحظههای «رخداد» (event) و شکافهای واقعی تأکید دارد: نقاطی که واقعیت نمادین از هم میپاشد و امکان کنش رادیکال پدیدار میشود. برای او، سیاست انقلابی یعنی بهرهبردن از این شکافها و بازآرایی میل جمعی.
---
۴. سامو تومشیچ و ناخودآگاه سرمایهداری
سامو تومشیچ (Samō Tomšič, b. 1978) فیلسوف اسلوونیایی با کتاب ناخودآگاه سرمایهداری: مارکس و لاکان (2015) یکی از جامعترین بسطهای پروژهی مارکسیسم لاکانی را ارائه داده است.
۴.۱ پیوند مازاد ارزش و ژوئیسانس
تومشیچ استدلال میکند که منطق سرمایهداری دقیقاً همان منطق ناخودآگاه فرویدی–لاکانی است: سرمایهداری همچون ناخودآگاه، مبتنی بر تکرار، میل ناممکن و مازاد است. ارزش اضافی (surplus value) در سرمایهداری همارز ژوئیسانس (surplus jouissance) در روانکاوی است.
۴.۲ سوژهی سرمایهداری
سرمایهداری نهفقط یک نظام اقتصادی، بلکه ساختاری روانی است که سوژه را به شکل خاصی میسازد: سوژهای دائماً ناتمام، همیشه در پی مازادی جدید، و گرفتار چرخهی بیپایان مصرف و تولید.
۴.۳ نقد ایدئولوژی نئولیبرالی
تومشیچ نشان میدهد که نئولیبرالیسم بر وعدهی لذت بیپایان بنا شده است، اما این لذت هرگز محقق نمیشود و تنها به تکرار بیپایان میل و استثمار میانجامد. بنابراین، نقد سرمایهداری باید روانکاوانه باشد تا نشان دهد چرا سوژهها داوطلبانه در چرخهی استثمار گرفتار میمانند.
---
۵. دیگر پیوندهای معاصر
علاوه بر ژیژک و تومشیچ، متفکران دیگری نیز روانکاوی لاکانی را با مارکسیسم پیوند زدهاند.
۵.۱ جودی دین
جودی دین (Jodi Dean) در آثاری مانند افق کمونیستی (2012) و جمعیت و حزب (2016) از مفاهیم لاکانی همچون ناخودآگاه، میل و ژوئیسانس برای تحلیل رسانههای دیجیتال، سرمایهداری متأخر و امکان بازسازی حزب کمونیستی استفاده میکند. او نشان میدهد که چگونه «جمعیتهای پراکنده» با خطاب ایدئولوژیک سرمایهداری سازمان مییابند و تنها از طریق رفاقت حزبی میتوانند به سوژهی انقلابی بدل شوند.
۵.۲ آدریان جانستون
آدریان جانستون تلاش کرده است لاکان و مارکس را با علوم اعصاب پیوند دهد. او نشان میدهد که رانشهای فرویدی و ژوئیسانس میتوانند با فرآیندهای زیستی توضیح داده شوند، اما این فرآیندها در سرمایهداری بهگونهای خاص سیاسی میشوند.
---
۶. نقدها
ترکیب لاکان و مارکس نیز بینقد نمانده است.
مارکسیستهای سنتی آن را بیش از حد ذهنی و دور از اقتصاد سیاسی میدانند.
روانکاوان کلاسیک معتقدند که لاکان بیش از اندازه فلسفی و انتزاعی است و کاربرد بالینیاش کمرنگ میشود.
برخی نیز بر این باورند که پیوند ژوئیسانس و ارزش اضافی گرچه جذاب است، اما قیاسی سادهانگارانه میان روانکاوی و اقتصاد سیاسی است.
با این وجود، قوت این رویکرد در آن است که نشان میدهد سلطهی سرمایهداری صرفاً از طریق زور اقتصادی نیست، بلکه از راه میل، ناخودآگاه و لذت سوژه عمل میکند.
---
روانکاوی لاکانی و مارکسیسم افق جدیدی برای فرویدومارکسیسم گشودند. از آلتوسر که با الهام از لاکان نظریهی ایدئولوژی را بازسازی کرد، تا ژیژک که ایدئولوژی را به سطح میل و ژوئیسانس کشاند، و تومشیچ که ناخودآگاه سرمایهداری را صورتبندی کرد، این سنت نشان داده است که بدون تحلیل روانکاوانه، فهم سرمایهداری و امکان انقلاب ممکن نیست.
اگر فروید سرکوب را امری اجتنابناپذیر و مارکس آن را محصول مناسبات تولید دانست، لاکان و پیروان مارکسیست او نشان دادند که سلطه و سرکوب در سطح ناخودآگاه، زبان و میل نیز عمل میکند. بدینسان، نقد رادیکال سرمایهداری باید همزمان روانکاوانه و مارکسیستی باشد.
---
بخش هفتم: نظریهپردازان معاصر در روانکاوی مارکسیستی
پس از تلاشهای کلاسیک فرویدومارکسیسم در آثار رایش، مکتب فرانکفورت و مارکوزه و همچنین بازسازی لاکانی آن در آثار آلتوسر، ژیژک و تومشیچ، اکنون وارد مرحلهای میشویم که میتوان آن را «فرویدومارکسیسم معاصر» یا «مارکسیسم لاکانی متأخر» نامید. در این مرحله متفکرانی از نسلهای جدید کوشیدهاند تا با استفاده از روانکاوی – عمدتاً از نوع لاکانی – و در پیوند با نظریهی انتقادی مارکسیستی، تحولات سرمایهداری متأخر، نئولیبرالیسم، فناوری دیجیتال و بحرانهای سیاسی–اجتماعی قرن بیستویکم را تحلیل کنند.
---
۱. اسلاووی ژیژک: بازسازی انقلابی مارکسیسم لاکانی
ژیژک (متولد ۱۹۴۹) بیشک شناختهشدهترین نمایندهی پیوند روانکاوی لاکانی و مارکسیسم در جهان معاصر است. از دههی ۱۹۸۰ با کتاب جسمیت والای ایدئولوژی (The Sublime Object of Ideology, 1989) او نشان داد که تحلیل ایدئولوژی تنها با ابزار مارکسیستی کافی نیست، بلکه باید به عمق روانکاوانهی میل و ناخودآگاه نفوذ کرد.
۱.۱ ایدئولوژی و خیال
ژیژک استدلال میکند که ایدئولوژی نه در سطح آگاهی، بلکه در سطح «خیال» (fantasy) کار میکند. مردم حتی وقتی میدانند ایدئولوژی دروغ است، همچنان در عمل به آن پایبند میمانند، زیرا میل و ژوئیسانس آنها درگیر آن است. مثال معروفش شعار «میدانم، اما با این حال...» است؛ نشاندهندهی اینکه آگاهی از دروغ مانع از کارکرد ایدئولوژی نمیشود.
۱.۲ پیوند ژوئیسانس و سرمایهداری
ژیژک با استفاده از مفهوم لاکانی «ژوئیسانس» (لذت مازاد) توضیح میدهد که سرمایهداری تنها با وعدهی رفاه یا اجبار اقتصادی کار نمیکند، بلکه نوعی لذت مازاد تولید میکند که سوژهها را به آن گره میزند. مصرفگرایی، سرگرمیهای رسانهای و حتی ایدئولوژیهای ملیگرایانه همه سازوکارهایی برای سازماندهی ژوئیسانس هستند.
۱.۳ رخداد و سیاست رادیکال
در سطح سیاست، ژیژک بر امکان «رخداد» (event) تأکید دارد؛ لحظهای که نظم نمادین فرو میپاشد و امکان دگرگونی رادیکال پدیدار میشود. برای او، انقلاب نه صرفاً نتیجهی شرایط اقتصادی، بلکه گسستی در سطح سوبژکتیویته و ایدئولوژی است.
۱.۴ نقدها
با وجود تأثیر عظیم، ژیژک با نقدهای فراوانی روبهروست: برخی او را بیش از حد نظری و فاقد راهکار عملی میدانند، برخی دیگر سبک پُرآشوب و ارجاعات فرهنگی او را سطحی میشمارند. اما نمیتوان انکار کرد که او مهمترین چهره در احیای فرویدومارکسیسم در دهههای اخیر است.
---
۲. سامو تومشیچ: ناخودآگاه سرمایهداری
سامو تومشیچ (متولد ۱۹۷۸) با کتاب ناخودآگاه سرمایهداری: مارکس و لاکان (The Capitalist Unconscious, 2015) گامی بلند در بسط دقیقتر پیوند میان لاکان و مارکس برداشت.
۲.۱ پیوند ارزش اضافی و ژوئیسانس
به نظر تومشیچ، سرمایهداری و ناخودآگاه یک منطق مشترک دارند: هر دو بر اساس «مازاد» عمل میکنند. در اقتصاد سیاسی، مازاد ارزش (surplus value) موتور حرکت سرمایه است؛ در روانکاوی، ژوئیسانس یا لذت مازاد (surplus jouissance) موتور میل است. این همارزی نشان میدهد که سرمایهداری ساختاری روانی دارد و سوژهها نهفقط از روی اجبار، بلکه از طریق میل به مازاد در آن گرفتار میشوند.
۲.۲ سوژهی سرمایهداری
تومشیچ سوژهی معاصر را «سوژهی سرمایهداری» مینامد: فردی که دائماً در پی لذت بیشتر است، اما هیچگاه رضایت نمییابد. مصرف بیپایان، تغییرات سریع فناوری و فشار دائمی برای بهرهوری بیشتر، همه صورتهایی از این سوژهسازیاند.
۲.۳ نقد نئولیبرالیسم
نئولیبرالیسم با وعدهی آزادی فردی در واقع سوژه را به انقیاد روانی–اقتصادی میکشاند. آزادی در اینجا نه آزادی واقعی، بلکه آزادی برای ورود به چرخهی بیپایان مصرف و کار است. تومشیچ نشان میدهد که روانکاوی لاکانی ابزاری حیاتی برای افشای این تناقضهاست.
---
۳. آدریان جانستون: فرویدومارکسیسم و علوم اعصاب
آدریان جانستون (Adrian Johnston) فیلسوف آمریکایی یکی دیگر از چهرههای برجستهی فرویدومارکسیسم معاصر است. او در آثاری مانند زمان راندهشده: متاپسیکولوژی و شکاف رانش (Time Driven, 2005) و طمع بیپایان: خودخواهی غیرانسانی سرمایه (Infinite Greed, 2024) کوشیده روانکاوی فرویدی–لاکانی را با علوم اعصاب و ماتریالیسم دیالکتیکی پیوند دهد.
۳.۱ ماتریالیسم دیالکتیکی و روانکاوی
جانستون بر خلاف بسیاری از منتقدان، معتقد است روانکاوی با ماتریالیسم سازگار است. او میگوید رانشهای فرویدی و تکرارهای ناخودآگاه نه صرفاً دادههای زیستی، بلکه فرآیندهایی مادی هستند که با تاریخ و اقتصاد پیوند میخورند.
۳.۲ سرمایهداری و تشدید رانشها
جانستون استدلال میکند که سرمایهداری رانشهای تهاجمی و خودخواهانهی انسان را تشدید میکند. برخلاف دیدگاههایی که طبیعت انسانی را مانعی برای کمونیسم میدانند، او نشان میدهد این سرمایهداری است که از طریق سازوکارهای ایدئولوژیک و اقتصادی، رانش مرگ و تکرار آسیبزا را تقویت میکند.
۳.۳ نقد فروید و دفاع از مارکس
جانستون بهویژه نقد فروید از مارکسیسم را رد میکند. فروید مارکسیسم را بیش از حد جبرگرای اقتصادی میدانست، اما جانستون با ترکیب روانکاوی و ماتریالیسم دیالکتیکی، نشان میدهد که این دو مکمل یکدیگرند و میتوانند تبیینی جامع از طبیعت انسانی و جامعه ارائه دهند.
---
۴. جودی دین: روانکاوی، کمونیسم و سیاست جمعی
جودی دین (Jodi Dean) نظریهپرداز سیاسی آمریکایی یکی از مهمترین کسانی است که در سالهای اخیر روانکاوی لاکانی را با مارکسیسم لنینی ادغام کرده است. آثار مهم او شامل افق کمونیستی (The Communist Horizon, 2012) و جمعیت و حزب (Crowds and Party, 2016) هستند.
۴.۱ نقد نئولیبرالیسم و رسانههای دیجیتال
دین تحلیل میکند که چگونه رسانههای اجتماعی و فضای دیجیتال به بازتولید سرمایهداری نئولیبرالی کمک میکنند. او نشان میدهد که این رسانهها با سازماندهی میل و ژوئیسانس جمعی، جمعیتها را پراکنده و ناتوان از عمل سیاسی رادیکال میسازند.
۴.۲ حزب و رفاقت
دین برخلاف بسیاری از متفکران پسامدرن، به ضرورت حزب کمونیستی بازمیگردد. به نظر او، تنها حزب میتواند جمعیتهای پراکنده را به یک سوژهی سیاسی منسجم تبدیل کند. او مفهوم «رفاقت» را بهعنوان پیوند عاطفی–سیاسیای معرفی میکند که با استفاده از مفاهیم لاکانی میتوان آن را توضیح داد.
۴.۳ روانکاوی و سیاست جمعی
دین میگوید روانکاوی نشان میدهد که میل فردی همواره در ارتباط با دیگری است. بنابراین، رهایی نمیتواند صرفاً فردی باشد؛ باید جمعی و سیاسی باشد. کمونیسم برای او افقی است که میل و ژوئیسانس را در قالبی رهاییبخش سازماندهی میکند.
---
۵. دیگر چهرههای معاصر
علاوه بر این چهار چهرهی محوری، متفکران دیگری نیز در عرصهی روانکاوی مارکسیستی معاصر فعالیت دارند:
۵.۱ ترزا ایدلسون و فمینیسم روانکاوی
برخی نظریهپردازان فمینیست از روانکاوی لاکانی برای نقد سرمایهداری و پدرسالاری استفاده کردهاند. آنها نشان میدهند که چگونه جنسیت و میل در سرمایهداری بهعنوان ابزاری برای بازتولید سلطه عمل میکنند.
۵.۲ آلن بدیو و رخداد سیاسی
گرچه بدیو فیلسوف لاکانی به معنای مستقیم نیست، اما در آثارش بر نقش «رخداد» و شکاف در نظم نمادین تأکید دارد. این امر همسویی نزدیکی با پروژهی ژیژک و دیگر مارکسیستهای لاکانی دارد.
۵.۳ نظریهپردازان پسااستعماری
چهرههایی مانند فرانتز فانون – که هرچند پیشتر از لاکان و مارکوزه فعال بود – الهامبخش تحلیلهای جدیدی از استعمار و نژادپرستی در پرتو روانکاوی مارکسیستی بودهاند. امروزه برخی متفکران پسااستعماری با الهام از لاکان، سوژهی استعمارزده را در چارچوب میل و ژوئیسانس تحلیل میکنند.
---
۶. نقاط مشترک نظریهپردازان معاصر
با وجود تفاوتها، نظریهپردازان معاصر فرویدومارکسیستی چند نقطهی مشترک دارند:
1. رد جبرگرایی اقتصادی: آنها همگی نشان میدهند که سلطهی سرمایهداری تنها با تحلیل اقتصادی فهم نمیشود؛ باید سازوکارهای روانی و ایدئولوژیک را هم در نظر گرفت.
2. اهمیت میل و ژوئیسانس: سرمایهداری با سازماندهی میل و لذت کار میکند، نه فقط با اجبار و زور.
3. سوبژکتیویته بهمثابه میدان مبارزه: سوژه نه یک دادهی طبیعی، بلکه ساختهای تاریخی–ایدئولوژیک است. مبارزهی سیاسی باید به سطح ناخودآگاه و میل برسد.
4. افق رهاییبخش: هدف نهایی همهی آنها یافتن راهی برای رهایی انسان از سلطهی سرمایهداری و ساختن سوژهی انقلابی است، هرچند مسیرهای پیشنهادی متفاوتاند (حزب، رخداد، رفاقت، نقد فرهنگی و غیره).
---
۷. نقدها و چالشها
فرویدومارکسیسم معاصر نیز با انتقادهای مختلفی روبهروست:
پیچیدگی بیش از حد: بسیاری آن را بیش از اندازه نظری و انتزاعی میدانند و معتقدند کاربرد سیاسی مستقیم ندارد.
بیتوجهی به اقتصاد سیاسی سنتی: برخی مارکسیستها نگراناند که تمرکز بر ناخودآگاه و ژوئیسانس باعث غفلت از تحلیل دقیق مناسبات تولید شود.
چالشهای عملی: مثلاً ایدهی جودی دین دربارهی حزب یا افق کمونیستی با پرسشهایی دربارهی امکانپذیری در شرایط کنونی مواجه است.
انتقاد روانکاوان سنتی: آنان این پروژهها را نوعی سوءاستفادهی سیاسی از روانکاوی میدانند.
با این وجود، ترکیب روانکاوی و مارکسیسم همچنان یکی از زندهترین حوزههای تفکر انتقادی است که به تحلیل پدیدههایی چون مصرفگرایی دیجیتال، پوپولیسم راستگرا، بحرانهای زیستمحیطی و روانی میپردازد.
---
نظریهپردازان معاصر فرویدومارکسیسم – از ژیژک و تومشیچ گرفته تا جانستون و جودی دین – پروژهای را ادامه میدهند که از رایش و مارکوزه آغاز شد: پروژهی درک سرمایهداری نهفقط بهعنوان نظامی اقتصادی، بلکه بهعنوان ساختاری روانی–ایدئولوژیک که میل، لذت و ناخودآگاه انسانها را شکل میدهد.
این متفکران نشان دادهاند که برای رهایی واقعی، کافی نیست نظام تولیدی را تغییر دهیم؛ باید سازوکارهایی را که ناخودآگاه و میل ما را به سلطه گره میزند نیز دگرگون کنیم. روانکاوی لاکانی در این میان ابزاری حیاتی است، زیرا میتواند نشان دهد چگونه ایدئولوژی در سطح خیال و ژوئیسانس کار میکند.
به این ترتیب، فرویدومارکسیسم معاصر نهفقط یک پروژهی نظری، بلکه ضرورتی سیاسی برای مواجهه با چالشهای سرمایهداری جهانی در قرن بیستویکم است.
---
بخش هشتم: کاربردهای روانکاوی مارکسیستی
روانکاوی مارکسیستی، از زمان نخستین تلاشهای ویلهلم رایش تا بسطهای فلسفی ژیژک، تومشیچ، جودی دین و آدریان جانستون، نه فقط یک دستگاه نظری انتزاعی، بلکه ابزاری برای تحلیل و نقد پدیدههای اجتماعی، فرهنگی و سیاسی معاصر بوده است. در این بخش بهتفصیل نشان داده خواهد شد که چگونه این رویکرد ترکیبی به تحلیل سرمایهداری متأخر، صنعت فرهنگ، سیاست ایدئولوژیک، سوژهسازی دیجیتال، نژادپرستی و استعمار، بحرانهای زیستمحیطی، و حتی رواننژندیهای فردی و جمعی پرداخته است.
---
۱. نقد سرمایهداری متأخر و نئولیبرالیسم
سرمایهداری متأخر تنها نظامی اقتصادی نیست، بلکه بهگونهای عمیق در ناخودآگاه و میل انسانها نفوذ میکند. روانکاوی مارکسیستی نشان میدهد که سرمایهداری، علاوه بر استثمار نیروی کار، به سازماندهی ژوئیسانس میپردازد: میل بیپایان به مصرف، لذتهای زودگذر، و وعدهی رضایتی که هیچگاه محقق نمیشود.
منطق مازاد: همانطور که تومشیچ توضیح میدهد، سرمایهداری همچون ناخودآگاه فرویدی–لاکانی بر اساس مازاد عمل میکند. سود و ارزش اضافی همتای ژوئیسانساند: هیچگاه کافی نیستند و همواره چرخهای تازه ایجاد میکنند.
سوژهی نئولیبرالی: این سوژه خود را آزاد و خودمختار میپندارد، اما در واقع درون چرخهی بیپایان کار و مصرف گرفتار است. روانکاوی مارکسیستی نشان میدهد که این آزادی ظاهری محصول مکانیزمهای ناخودآگاه است که فرد را به پذیرش سلطه سوق میدهد.
تحلیل بحرانها: بحرانهای مالی یا زیستمحیطی نه فقط ناشی از تضادهای اقتصادیاند، بلکه ریشه در رانش به مازاد دارند: سرمایهداری نمیتواند توقف کند، زیرا همانند ناخودآگاه بهسوی تکرار بیپایان رانده میشود.
---
۲. صنعت فرهنگ و رسانه
یکی از عرصههای مرکزی کاربرد فرویدومارکسیسم، تحلیل صنعت فرهنگ است؛ حوزهای که آدورنو و هورکهایمر بنیان نهادند و بعدها با مفاهیم لاکانی–مارکسی گسترش یافت.
ایدئولوژی در سطح خیال: ژیژک نشان داده است که رسانهها تنها انتقالدهندهی پیامهای آشکار نیستند؛ آنها ساختارهای خیالی میسازند که میل و ژوئیسانس را سامان میدهند. برای مثال، تبلیغات مصرفی به ما نمیگویند چه بخریم، بلکه نحوهی لذت بردن را به ما دیکته میکنند.
موسیقی پاپ، سینما، و سرگرمیهای دیجیتال: تحلیل فیلمهای هالیوود توسط ژیژک نشان میدهد چگونه ناخودآگاه جمعی در قالب روایتها و تصاویر بازتولید میشود. این تحلیلها صرفاً نقد هنری نیستند، بلکه راهی برای درک سازوکارهای ایدئولوژیکاند.
رسانههای اجتماعی: جودی دین با بهرهگیری از روانکاوی لاکانی نشان میدهد که شبکههای اجتماعی چگونه ژوئیسانس جمعی را سازمان میدهند: لذت لایک، اشتراکگذاری و نمایش خود. این لذتهای خرد اما بیپایان، سوژهها را در چرخهای گرفتار میکنند که از عمل سیاسی رادیکال بازمیدارد.
---
۳. سیاست ایدئولوژیک و پوپولیسم
درک ظهور جنبشهای پوپولیستی راستگرا یا دینی بدون ابزار روانکاوی مارکسیستی دشوار است.
فاشیسم بهمثابه نوروز جمعی: رایش نشان داد که فاشیسم با اتکا به سرکوب جنسی و شخصیت استبدادی رشد میکند. این تحلیل همچنان در فهم پوپولیسمهای معاصر کاربرد دارد: میل سرکوبشدهی تودهها در قالب اطاعت از رهبر و دشمنسازی تخلیه میشود.
لذت در نفرت: ژیژک توضیح میدهد که نژادپرستی و ملیگرایی تنها بر ترس یا جهل تکیه ندارند؛ آنها لذت خاصی تولید میکنند. نفرت از دیگری نه فقط واکنشی عقلانی، بلکه منبع ژوئیسانس است.
ایدئولوژی بهمثابه خیال: سیاستهای راستگرا با ساختن خیالهای جمعی (ملت پاک، گذشتهی طلایی، دشمن خارجی) میل و ژوئیسانس را سازمان میدهند. فرویدومارکسیسم میتواند نشان دهد که چرا این ایدئولوژیها حتی در میان قربانیان اقتصادی محبوباند.
---
۴. استعمار، نژادپرستی و روانکاوی پسااستعماری
روانکاوی مارکسیستی همچنین در تحلیل استعمار و نژادپرستی کاربرد داشته است.
فرانتز فانون: در پوست سیاه، ماسک سفید نشان داد چگونه استعمار نهفقط بدن، بلکه ناخودآگاه سوژهی استعمارزده را تسخیر میکند. نژادپرستی در سطح خیال و میل عمل میکند: استعمارشده خود را از منظر استعمارگر میبیند.
مارکسیسم و استعمار: سرمایهداری جهانی با بهرهکشی از جوامع مستعمره تنها ارزش اضافی نمیگیرد، بلکه ساختارهای روانی سلطه را تحمیل میکند.
کاربرد معاصر: درک اسلامهراسی یا مهاجرستیزی در غرب بدون تحلیل ژوئیسانس نژادپرستانه ناقص است. روانکاوی مارکسیستی نشان میدهد که نفرت از دیگری لذت جمعی ایجاد میکند و سوژههای نئولیبرال را متحد میسازد.
---
۵. جنسیت، خانواده و بدن
از زمان رایش، یکی از محورهای اصلی فرویدومارکسیسم تحلیل رابطهی جنسیت و سرمایهداری بوده است.
خانواده بهمثابه دستگاه ایدئولوژیک: آلتوسر و مکتب فرانکفورت نشان دادند که خانواده هستهی بازتولید ایدئولوژی است. روانکاوی مارکسیستی تحلیل میکند که چگونه سرکوب جنسی و نظم جنسیتی برای سرمایهداری ضروری است.
فمینیسم روانکاوی: متفکران فمینیست از لاکان برای نقد پدرسالاری و سرمایهداری استفاده کردهاند. آنها نشان میدهند که بدن زنانه نه صرفاً عرصهی استثمار اقتصادی، بلکه محل سرکوب روانی و نمادین است.
میل و آزادی جنسی: رایش معتقد بود رهایی جنسی شرط رهایی سیاسی است. امروز نیز بحثهای مربوط به حقوق جنسی و جنسیتی را میتوان در پرتو این سنت فهمید.
---
۶. روانکاوی مارکسیستی و بحرانهای زیستمحیطی
یکی از کاربردهای جدید فرویدومارکسیسم، تحلیل بحران زیستمحیطی است.
رانش مرگ سرمایهداری: جانستون استدلال میکند که سرمایهداری همانند رانش مرگ فرویدی، نمیتواند توقف کند و حتی به قیمت نابودی زیستکره نیز ادامه میدهد.
میل به مصرف و تخریب: سرمایهداری نهفقط نیازهای واقعی، بلکه میل به مصرف تخریبی را برمیسازد. این میل بخشی از ناخودآگاه سرمایهداری است که به بحران اقلیمی دامن میزند.
ایدئولوژی سبز کاذب: تبلیغات محیطزیستی شرکتها نمونهای از ایدئولوژی در سطح خیال است: سوژهها با خرید «محصول سبز» احساس لذت اخلاقی میکنند، بیآنکه ساختار تخریبی سرمایه تغییر کند.
---
۷. رواننژندیهای فردی در بستر اجتماعی
روانکاوی مارکسیستی نشان میدهد که بیماریهای روانی را نمیتوان صرفاً فردی دید؛ آنها بازتاب ساختارهای اجتماعیاند.
افسردگی و اضطراب: در سرمایهداری نئولیبرالی، افسردگی اغلب بهعنوان مشکل فردی معرفی میشود، اما در واقع ریشه در فشارهای ساختاری دارد: رقابت دائمی، عدم امنیت شغلی، و انزوای اجتماعی.
اختلالات خوردن و بدن: بدن در سرمایهداری به کالایی مصرفی بدل شده است. اختلالات خوردن را میتوان بهعنوان واکنشی به فشارهای فرهنگی–ایدئولوژیک بر بدن فهمید.
اعتیاد: مصرف مواد یا تکنولوژیهای دیجیتال شکلهایی از تلاش برای مدیریت ژوئیسانساند؛ تلاشهایی که خود محصول ساختار سرمایهداری هستند.
---
۸. فضای دیجیتال و سوژهی مجازی
با گسترش اینترنت و رسانههای اجتماعی، روانکاوی مارکسیستی ابزاری مهم برای تحلیل این تحولات شده است.
سرمایهداری نظارتی: دادههای کاربران به ارزش اضافی تبدیل میشوند. این امر تنها اقتصادی نیست، بلکه روانی نیز هست: میل به دیدهشدن و ژوئیسانس حاصل از توجه دیگران سوخت اصلی این نظام است.
سوژهی شبکهای: فرد دیجیتال در عین حال که خود را آزاد میپندارد، درون الگوریتمهایی گرفتار است که میل او را هدایت میکنند.
لذت در بازنمایی: کاربران از بازنمایی زندگی خود لذت میبرند، اما این لذت بخشی از سازوکار استثمار دیجیتال است. جودی دین نشان میدهد که این ژوئیسانس جمعی مانع از شکلگیری کنش سیاسی سازمانیافته میشود.
---
۹. روانکاوی مارکسیستی در نقد هنر و ادبیات
این رویکرد در مطالعات هنری و ادبی نیز بهکار رفته است.
ادبیات مدرن: رمانهای کافکا یا بکت را میتوان بازتاب ناخودآگاه سرمایهداری دانست؛ جایی که سوژه در برابر دستگاه بینام و چهره (بوروکراسی یا سرمایه) گرفتار است.
هنر معاصر: آثار هنری پستمدرن اغلب با بازی با میل و ژوئیسانس، به نقد سرمایهداری میپردازند. روانکاوی مارکسیستی میتواند ابزار تحلیل این فرآیندها باشد.
سینما: ژیژک بهطور خاص با تحلیل فیلم نشان داده است که سینما آزمایشگاه ناخودآگاه جمعی است.
---
۱۰. امکانهای رهایی و سیاست انقلابی
کاربرد نهایی روانکاوی مارکسیستی در یافتن راههایی برای رهایی انسان از سلطهی سرمایهداری است.
حزب و رفاقت (جودی دین): راه رهایی در سازماندهی جمعی است که میل و ژوئیسانس را در مسیری رهاییبخش سامان دهد.
رخداد (ژیژک و بدیو): لحظهای که نظم نمادین فرو میپاشد و امکان دگرگونی رادیکال پدیدار میشود.
رهایی روانی–جنسی (رایش): بدون آزادی در عرصهی میل و بدن، رهایی سیاسی ممکن نیست.
بازسازی سوژه (تومشیچ): رهایی نیازمند تغییر در خود سوژهی سرمایهداری است که گرفتار میل به مازاد است.
---
روانکاوی مارکسیستی در طول یک قرن گذشته از پروژهای حاشیهای به ابزاری حیاتی برای تحلیل جهان معاصر بدل شده است. از نقد نئولیبرالیسم و سرمایهداری دیجیتال گرفته تا فهم پوپولیسم، نژادپرستی، بحران زیستمحیطی و رواننژندیهای فردی، این رویکرد نشان داده که بدون توجه به ناخودآگاه و میل، هیچ تحلیل سیاسی–اقتصادی کاملی وجود ندارد.
سرمایهداری نه فقط ساختارهای عینی، بلکه ذهنیتها و ژوئیسانسها را سازمان میدهد. بنابراین، مبارزه با آن نیازمند استراتژیهایی است که هم عرصهی اقتصادی و هم عرصهی روانی را در برگیرد. روانکاوی مارکسیستی در این معنا همچنان یکی از پرثمرترین سنتهای انتقادی است که میتواند به نسلهای آینده در فهم و تغییر جهان یاری رساند.
---
بخش نهم: نقدها و مناقشات در روانکاوی مارکسیستی
روانکاوی مارکسیستی در طول یک قرن گذشته همواره همزمان با رشد و بسط خود، در معرض انتقادها و مناقشات گوناگون بوده است. این انتقادها از سوی طیفی متنوع از جریانهای فکری مطرح شدهاند: از مارکسیستهای ارتدوکس که فروید را بورژوایی و فردگرایانه میدانستند تا روانکاوان سنتی که هرگونه پیوند با مارکسیسم را تحریف روانکاوی قلمداد میکردند؛ از فمینیستها که فرویدومارکسیسم را گرفتار بازتولید پدرسالاری میدانستند تا پستمدرنها و پساساختارگرایانی که کل پروژهی ترکیب «علم» مارکسیسم و «علم» روانکاوی را مشکوک میدیدند.
---
۱. نقدهای درونمارکسیستی
الف) مارکسیسم ارتدوکس و اتهام روانشناسیگرایی
مارکسیستهای ارتدوکس، بهویژه در سنت شوروی، روانکاوی را به «روانشناسیگرایی» متهم میکردند. از منظر آنها، تحلیل روانی بهجای تمرکز بر ساختارهای اقتصادی و طبقاتی، تضادهای اجتماعی را به سطح روان فردی تقلیل میدهد. برای مثال، در دههی ۱۹۲۰ و ۱۹۳۰، بسیاری از نظریهپردازان شوروی، روانکاوی را «بورژوایی» و ناسازگار با ماتریالیسم تاریخی قلمداد میکردند. به عقیدهی آنها، فروید با تأکید بر رانشها و ناخودآگاه، بهجای مبارزهی طبقاتی، بر سرنوشت فردی تمرکز میکرد.
ب) نقد بر «ارادهگرایی» رایش
ویلهلم رایش که یکی از نخستین تلاشها برای پیوند مارکسیسم و روانکاوی را انجام داد، با انتقاد شدید همقطاران مارکسیست خود روبهرو شد. او رهایی جنسی را شرط رهایی سیاسی میدانست، اما بسیاری از مارکسیستها این نظر را سادهانگارانه و انحرافی میدانستند. حزب کمونیست آلمان، رایش را متهم کرد که با تمرکز بر مسائل جنسی از مبارزهی طبقاتی فاصله گرفته است. این مناقشه نشاندهندهی شکاف میان آنهایی بود که روانکاوی را ابزار گسترش سیاست رادیکال میدانستند و کسانی که آن را نوعی انحراف فردگرایانه تلقی میکردند.
ج) آلتوسر و نقد انسانگرایی روانکاوانه
لویی آلتوسر، فیلسوف مارکسیست فرانسوی، در دههی ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰ کوشید از روانکاوی لاکان برای بازسازی مارکسیسم بهره بگیرد. بااینحال، او خود نیز بهنوعی منتقد «انسانگرایی روانکاوانه» بود. آلتوسر تأکید داشت که مارکسیسم باید بر ساختارها و سازوکارهای عینی متمرکز شود و نه بر روان فرد. او استفاده از مفاهیم لاکانی مانند «ناخودآگاه ساختاری» را میپذیرفت، اما در عین حال هشدار میداد که نباید تضادهای طبقاتی به سطح روانی تقلیل یابد. این موضع، خود منشأ مناقشات بسیاری در میان شاگردان و منتقدان او شد.
---
۲. نقدهای درونروانکاوی
الف) مقاومت روانکاوان ارتدوکس
بخش بزرگی از روانکاوان سنتی، بهویژه شاگردان مستقیم فروید مانند آنا فروید و ملانی کلاین، نسبت به هرگونه پیوند روانکاوی با مارکسیسم بدبین بودند. آنها معتقد بودند که روانکاوی باید بهعنوان «علمی خنثی» باقی بماند و ورود آن به عرصهی سیاست، تحریف نظریه و کار بالینی است. به نظر آنها، فرویدومارکسیسم با سیاسیکردن روانکاوی، اعتبار علمی آن را از بین میبرد.
ب) نقد بر سیاسیکردن ناخودآگاه
یکی از مناقشههای مهم این بود که آیا ناخودآگاه اساساً میتواند موضوع تحلیل سیاسی باشد یا خیر. برخی روانکاوان استدلال میکردند که ناخودآگاه فردی و درمانی است و نمیتوان آن را مستقیماً به ساختارهای اجتماعی و اقتصادی تعمیم داد. از دید آنها، فرویدومارکسیستها دچار نوعی «فرافکنی نظری» شده بودند: آنچه در اتاق درمان معنا داشت را به کل جامعه تعمیم میدادند.
ج) مسألهی کاربست مفاهیم کلینیکی
منتقدان روانکاوی مارکسیستی هشدار دادهاند که مفاهیم کلینیکی مانند «نوروز»، «پدرکشی» یا «رانش مرگ» وقتی به عرصهی جامعه منتقل میشوند، از دقت علمی خود تهی میگردند. مثلاً استفادهی رایش از مفهوم «شخصیت استبدادی» برای تحلیل فاشیسم، از نظر بسیاری از روانکاوان، بیش از حد سادهسازیشده بود.
---
۳. نقدهای فمینیستی
الف) فرویدومارکسیسم و بازتولید پدرسالاری
بسیاری از نظریهپردازان فمینیست، فرویدومارکسیسم را متهم کردند که با وجود لحن انتقادی، همچنان گرفتار فرضیات مردمحورانهی فروید است. برای مثال، تأکید بر «عقدهی ادیپ» و نقش پدر بهعنوان محور شکلگیری ناخودآگاه، در نظر فمینیستها بازتولید نوعی پدرسالاری نظری بود.
ب) نقد بر رایش
رایش اگرچه رهایی جنسی را شعار میداد، اما نگاه او به سکسوالیته اغلب مردمحور بود. فمینیستها معتقد بودند که او بدن زنانه را صرفاً بهعنوان ابژهی لذت میدید و نه سوژهای مستقل. علاوهبراین، تقلیل رهایی زنان به رهایی جنسی، نادیدهگرفتن ابعاد اقتصادی، فرهنگی و سیاسی ستم جنسیتی تلقی شد.
ج) استفادهی انتقادی از لاکان
در مقابل، برخی فمینیستها مانند ژولیا کریستوا یا ژاکلین روز تلاش کردند از لاکان بهصورت انتقادی بهره بگیرند. آنها نشان دادند که نظم نمادین، خود پدرسالارانه است و تحلیل لاکانی میتواند ابزاری برای افشای این امر باشد. بااینحال، باز هم مناقشه باقی ماند که آیا روانکاوی اساساً میتواند نظریهای رهاییبخش برای زنان باشد یا نه.
---
۴. نقدهای پستمدرن و پساساختارگرایانه
الف) بحران فراروایتها
ژان-فرانسوا لیوتار و دیگر پستمدرنها، کل پروژهی فرویدومارکسیسم را بخشی از «فراروایت مدرن» دانستند: تلاشی برای ارائهی یک نظریهی کلان که همهچیز را توضیح دهد. از نظر آنها، ترکیب مارکسیسم و روانکاوی تنها شکل تازهای از همان تمایل مدرنیستی به نظریهی جامع است. در جهان پستمدرن، چنین پروژههایی بیاعتبار تلقی شدند.
ب) نقد بر مفاهیم کلی
پساساختارگرایانی مانند فوکو، استفاده از مفاهیم کلی مانند «سرکوب» یا «ناخودآگاه جمعی» را زیر سؤال بردند. فوکو نشان داد که قدرت همیشه چندپاره، پراکنده و مولد است، نه صرفاً سرکوبگر. از این منظر، روانکاوی مارکسیستی بیش از حد بر سرکوب جنسی یا ایدئولوژیک تأکید داشت و پیچیدگیهای شبکههای قدرت را نادیده میگرفت.
ج) جایگزین فوکویی–دلوزی
دلوز و گتاری در آنتیادیپ بهشدت به فرویدومارکسیسم تاختند. آنها روانکاوی فرویدی را دستگاهی سرکوبگر دانستند که میل را در قالب خانوادهی هستهای و عقدهی ادیپ محدود میکند. بهجای آن، آنها مفهوم «ماشینهای میل» را مطرح کردند که با سرمایهداری پیوندی سیال و مولد دارند. به عقیدهی آنها، روانکاوی مارکسیستی همچنان بیش از حد گرفتار فروید و ادیپ باقی مانده است.
---
۵. مناقشات درون فرویدومارکسیسم
الف) رایش در برابر آدورنو و مارکوزه
رایش و آدورنو هر دو به تحلیل فاشیسم پرداختند، اما روشهای آنها متفاوت بود. رایش فاشیسم را محصول سرکوب جنسی و شخصیت استبدادی میدانست، در حالیکه آدورنو آن را نتیجهی صنعت فرهنگ و اطاعت کورکورانهی عقلانیشده میدید. این دو رویکرد، مناقشهای جدی دربارهی نسبت روان و ساختار اجتماعی ایجاد کردند.
ب) لاکان در برابر مارکوزه
مارکوزه در اروس و تمدن امکان آشتی میل و تمدن را مطرح کرد، اما لاکان تأکید داشت که میل همواره در کمبود و فقدان ریشه دارد و هیچ آشتی نهایی ممکن نیست. این تفاوت، شکاف مهمی در درون فرویدومارکسیسم ایجاد کرد: آیا میل میتواند با سیاست رهاییبخش همسو شود یا همیشه گرفتار ساختار نمادین خواهد بود؟
ج) ژیژک و نقد سنت فرانکفورت
ژیژک بارها از آدورنو و مارکوزه انتقاد کرده است که بیش از حد اخلاقیاند و نتوانستهاند پیوند سرمایهداری و ناخودآگاه را بهطور رادیکال توضیح دهند. او معتقد است که تنها با اتکا به لاکان میتوان نشان داد که سرمایهداری چگونه ژوئیسانس را سازمان میدهد. این موضع ژیژک خود مناقشات تازهای با وارثان سنت فرانکفورت ایجاد کرده است.
---
۶. نقدهای معرفتشناختی و روششناختی
الف) مسألهی علمیبودن
یکی از انتقادهای مکرر این است که روانکاوی اساساً علمی نیست و ترکیب آن با مارکسیسم نیز مشکل را دوچندان میکند. منتقدان میگویند فرویدومارکسیسم بر مفاهیم استعاری و غیرقابلآزمون تکیه دارد (مانند ناخودآگاه یا رانش مرگ) و در نتیجه از معیارهای علمی مارکسیسم فاصله میگیرد.
ب) دشواری سنجش تجربی
چگونه میتوان ادعاهای روانکاوی مارکسیستی را آزمود؟ مثلاً اگر گفته شود سرمایهداری ژوئیسانس تولید میکند، چه شاخص تجربی برای این گزاره وجود دارد؟ این مشکل باعث شده که بسیاری از جامعهشناسان یا اقتصاددانان این رویکرد را بیش از حد فلسفی و غیرکاربردی بدانند.
ج) خطر التقاط
برخی منتقدان میگویند ترکیب مارکسیسم و روانکاوی، بهجای غنا بخشیدن، به هر دو خیانت میکند: مارکسیسم از تحلیل مادی خود فاصله میگیرد و روانکاوی از کار بالینی. این خطر «التقاط نظری» همواره سایهای بر سر فرویدومارکسیسم بوده است.
---
۷. نقدهای سیاسی و عملی
الف) ناکارآمدی در عمل انقلابی
برخی فعالان سیاسی استدلال کردهاند که فرویدومارکسیسم در بهترین حالت ابزاری برای تحلیل نظری است، اما در عمل انقلابی کارایی ندارد. بهزعم آنها، پرداختن به ناخودآگاه و ژوئیسانس، نیروهای سیاسی را از مبارزهی عینی طبقاتی منحرف میکند.
ب) بدبینی به امکان رهایی
درحالیکه مارکوزه امید به آشتی میل و تمدن داشت، لاکان و ژیژک بدبینتر بودند و تأکید داشتند که میل همواره در کمبود ریشه دارد. این بدبینی به امکان رهایی، از منظر برخی منتقدان، فرویدومارکسیسم را به نظریهای یأسآور بدل میکند که بهجای انگیزش، فلج سیاسی به همراه دارد.
ج) سوءاستفادههای سیاسی
نمونههایی وجود دارد که در آنها زبان روانکاوی برای توجیه سرکوب یا کنترل بهکار گرفته شده است. مثلاً برخی رژیمها با ادعای «اصلاح روانی» مخالفان را سرکوب کردهاند. این خطر نشان میدهد که کاربرد سیاسی روانکاوی میتواند نتایج ناخواسته و ضد رهایی داشته باشد.
---
۸. پاسخها و بازاندیشیها
با وجود همهی این نقدها، روانکاوی مارکسیستی همواره خود را بازاندیشی کرده است:
تومشیچ با مفهوم «ناخودآگاه سرمایهداری» نشان داد که میتوان پیوندی دقیقتر میان مارکس و لاکان برقرار کرد، بدون تقلیل یکی به دیگری.
جودی دین با طرح ایدهی «حزب بهمثابه سازمان میل» کوشید نشان دهد که چگونه ژوئیسانس میتواند به سیاست رهاییبخش جهت داده شود.
آدریان جانستون با تأکید بر «ماتریالیسم ترانسندنتال» کوشید پاسخی به انتقادات معرفتشناختی بدهد و مبنای فلسفی روانکاوی مارکسیستی را مستحکم کند.
این تلاشها نشان میدهند که نقدها نه پایان پروژه، بلکه بخشی از پویایی آن بودهاند.
---
روانکاوی مارکسیستی از همان آغاز با مناقشات فراوان روبهرو بوده است:
از سوی مارکسیستها به روانشناسیگرایی و انحراف متهم شده،
از سوی روانکاوان سنتی به سیاسیکردن علم،
از سوی فمینیستها به پدرسالاری،
از سوی پساساختارگرایان به مدرنیسم و سادهسازی،
و از سوی فعالان سیاسی به ناکارآمدی در عمل.
بااینحال، همین نقدها باعث شدند که فرویدومارکسیسم مدام خود را بازاندیشی و بازسازی کند. مناقشه، نه ضعف، بلکه موتور محرکهی این سنت فکری بوده است. فرویدومارکسیسم امروز زنده است زیرا هیچگاه در برابر نقدها بیحرکت نمانده و همواره تلاش کرده است تا نسبت میان ناخودآگاه، میل و سرمایهداری را دقیقتر بفهمد.
---
بخش دهم: نتیجهگیری و چشمانداز روانکاوی مارکسیستی
روانکاوی مارکسیستی، به عنوان سنتی فکری که از اوایل قرن بیستم شکل گرفته، مسیری طولانی و پیچیده را طی کرده است. این سنت، همواره در مرز میان فلسفه، روانکاوی، سیاست و تحلیل اجتماعی حرکت کرده و بهطور مستمر خود را با تحولات نظری و اجتماعی تطبیق داده است.
---
۱. جمعبندی تاریخی و نظری
روانکاوی مارکسیستی از ترکیب دو سنت فکری بنیادین شکل گرفته است:
مارکسیسم: که بر ساختارهای اقتصادی، تضادهای طبقاتی و ماتریالیسم تاریخی تأکید دارد. کارل مارکس نشان داد که سوژهها و فرهنگ انسانی در بستر روابط اقتصادی و تولید شکل میگیرند و هر تغییر اجتماعی ریشه در تغییر این ساختارها دارد.
روانکاوی فرویدی: که بر ناخودآگاه، رانشها، سرکوب و ژوئیسانس تأکید دارد و نشان میدهد که رفتارها و انتخابهای انسانی تنها نتیجهی عقل و شرایط اجتماعی نیست، بلکه با عوامل روانی در هم تنیده شده است.
ترکیب این دو سنت امکان تحلیل همزمان ساختارهای اجتماعی و روانی را فراهم میکند. روانکاوی مارکسیستی از رایش تا ژیژک نشان داده است که هیچ تحلیل اجتماعی واقعی نمیتواند سطح ناخودآگاه، میل و ژوئیسانس انسان را نادیده بگیرد.
ویلهلم رایش با مفهوم «شخصیت استبدادی» و تحلیل فاشیسم، نخستین تلاشهای نظری برای نشان دادن همبستگی میان سرکوب جنسی و ساختارهای سیاسی–اقتصادی را آغاز کرد.
مکتب فرانکفورت، با تمرکز بر صنعت فرهنگ و خانواده، نشان داد که چگونه ایدئولوژی سرمایهداری در سطح نمادین و فرهنگی عمل میکند.
اریش فروم و هربرت مارکوزه، با ترکیب مارکس و فروید، نظریههای رهاییبخش ارائه دادند که امکان انطباق میل با آزادی اجتماعی را بررسی میکردند.
لویی آلتوسر، ژیژک و تومشیچ، با بهرهگیری از روانکاوی لاکانی، راهکارهای تحلیلی برای فهم سرمایهداری معاصر، سوژههای دیجیتال و تولید مازاد لذت ارائه دادند.
این تاریخچه نشان میدهد که فرویدومارکسیسم نه یک نظریه ثابت و یکدست، بلکه سنتی پوینده و انتقادی بوده است که به تدریج با تغییر شرایط اجتماعی و نظری سازگار شده است.
---
۲. دستاوردهای نظری
روانکاوی مارکسیستی توانسته است در چند عرصه دستاوردهای مهمی داشته باشد:
1. تحلیل ایدئولوژی و کنترل اجتماعی:
آلتوسر با مفهوم «دستگاههای ایدئولوژیک دولت» نشان داد که ایدئولوژی نه فقط آگاهی نادرست، بلکه سازوکار ناخودآگاه است که سوژه را شکل میدهد.
ژیژک و تومشیچ تحلیل کردند که سرمایهداری چگونه ژوئیسانس را سازمان میدهد تا رضایت نسبی ایجاد و مقاومت سیاسی را کاهش دهد.
2. پیوند ساختار و روان:
فرویدومارکسیسم امکان بررسی رابطهی پیچیده میان سرکوب روانی، میل، خانواده و ساختار اجتماعی را فراهم کرده است.
این تحلیل نشان میدهد که تغییرات اجتماعی بدون تغییر در روان انسانها و بازسازی میل ممکن نیست.
3. تحلیل فرهنگ و رسانه:
صنعت فرهنگ و رسانههای دیجیتال بهعنوان عرصههای تولید ایدئولوژی، توسط روانکاوی مارکسیستی قابل تحلیل هستند.
این رویکرد به ما نشان میدهد که مصرف، سرگرمی و ژوئیسانس چگونه سوژهها را شکل میدهند و کنترل میکنند.
4. درک بحرانها و مقاومتها:
فرویدومارکسیسم توانسته است بحرانهای اقتصادی، زیستمحیطی و روانی را در چارچوب همزمان ساختاری و روانی تحلیل کند.
از نظر آنها، بحرانها نه فقط پیامد تضادهای مادی، بلکه ناشی از بازتولید ناخودآگاه و سازماندهی ژوئیسانس نیز هستند.
5. سیاست رهاییبخش:
تحلیل میل، ژوئیسانس و سرکوب به ارائهی چشماندازهای نوین برای رهایی اجتماعی و سیاسی کمک کرده است.
جودی دین و تومشیچ نشان دادهاند که سوژههای جمعی و سازمانیافته میتوانند میل را به کنشهای رهاییبخش پیوند دهند.
---
۳. محدودیتها و چالشها
باوجود دستاوردها، روانکاوی مارکسیستی با محدودیتها و نقدهای جدی مواجه بوده است:
1. نقد درونمارکسیستی:
برخی مارکسیستها روانکاوی را فردگرایانه و انحراف از مبارزه طبقاتی دانستهاند.
رهایی جنسی و تمرکز بر ناخودآگاه، از دیدگاه آنان، ممکن است سیاست طبقاتی را به حاشیه ببرد.
2. نقد درونروانکاوی:
روانکاوان سنتی بر این باور بودند که روانکاوی نباید به سیاست وارد شود، زیرا این کار اعتبار علمی و کار بالینی آن را کاهش میدهد.
مفاهیم کلینیکی، هنگامی که به تحلیل جامعه تعمیم داده میشوند، از دقت علمی خود تهی میشوند.
3. نقدهای فمینیستی:
فرویدومارکسیسم در بسیاری موارد گرفتار پدرسالاری و مردمحوری است.
رهایی جنسی بدون تغییر ساختارهای اقتصادی و فرهنگی جنسیتی، ناقص تلقی میشود.
4. نقدهای پستمدرن و پساساختارگرایانه:
پروژهی ترکیب مارکسیسم و روانکاوی بهعنوان فراروایت مدرن و سادهسازی واقعیتهای پیچیده نقد شده است.
قدرت، بهجای آنکه صرفاً سرکوبگر باشد، شبکهای پراکنده و مولد است که نیاز به تحلیل دقیقتر دارد.
5. چالشهای معرفتشناختی و روششناختی:
روانکاوی مارکسیستی با مشکل علمی بودن مواجه است: مفاهیم آن استعاری و غیرقابل آزموناند.
خطر التقاط نظری، همواره وجود داشته است: ترکیب دو سنت ممکن است هویت هر دو را مخدوش کند.
6. چالشهای عملی و سیاسی:
در عمل، روانکاوی مارکسیستی ممکن است کارایی محدودی داشته باشد و در برخی موارد سوژهها را به تحلیل نظری مشغول کند تا عمل سیاسی.
بدبینی نسبت به امکان رهایی، از سوی لاکان و ژیژک، میتواند انگیزه سیاسی را کاهش دهد.
---
۴. پاسخها و راهبردهای بازاندیشی
روانکاوی مارکسیستی با نقدهای گسترده مواجه بوده و خود را بازاندیشی کرده است:
بازسازی مفاهیم: تومشیچ با مفهوم «ناخودآگاه سرمایهداری» تلاش کرد تحلیل روانی و اقتصادی را دقیقتر کند و خطر التقاط را کاهش دهد.
سیاست رهاییبخش: جودی دین نشان داد که ژوئیسانس میتواند به سیاست انقلابی پیوند یابد و سوژههای پراکنده را سازمان دهد.
ادغام با فلسفه معاصر: آدریان جانستون با ترکیب علوم اعصاب، فلسفه و فرویدومارکسیسم تلاش کرده است تحلیل ذهن و ساختار را به یک چارچوب معاصر پیوند دهد.
این تلاشها نشان میدهد که فرویدومارکسیسم توانسته است نقدها را نه بهعنوان تهدید، بلکه بهعنوان فرصتی برای رشد و بسط خود به کار گیرد.
---
۵. چشماندازهای آینده
روانکاوی مارکسیستی در مواجهه با جهان معاصر، چند چشمانداز مهم دارد:
1. سرمایهداری دیجیتال و نظارت:
تحلیل ژوئیسانس دیجیتال، دادهکاوی و شبکههای اجتماعی میتواند نشان دهد چگونه سوژهها در اقتصاد دیجیتال شکل میگیرند و کنترل میشوند.
2. بحران زیستمحیطی و میل:
فرویدومارکسیسم میتواند رابطه میان میل، مصرف و تخریب محیط زیست را روشن کند و راهکارهای رهاییبخش ارائه دهد.
3. نژاد، استعمار و سوژههای جمعی:
تحلیل روانکاوانه–مارکسیستی، ابزار مهمی برای فهم نژادپرستی، استعمار معاصر و ساختارهای سلطه فرهنگی است.
4. فمینیسم و جنسیت:
بازاندیشی مفاهیم فرویدی و بهرهگیری انتقادی از لاکان میتواند پروژههای رهاییبخش جنسیتی را تقویت کند.
5. سیاست و کنش جمعی:
نظریههای ژیژک و جودی دین نشان میدهند که امکان پیوند میان میل، ژوئیسانس و مبارزه اجتماعی–سیاسی هنوز وجود دارد و میتواند سوژههای پراکنده را به کنش انقلابی برساند.
---
۶. جمعبندی نهایی
روانکاوی مارکسیستی، با همهی نقدها، چالشها و مناقشات، همچنان یکی از بارزترین سنتهای انتقادی در تحلیل جامعه معاصر است. ویژگیهای کلیدی آن عبارتاند از:
همزمانی تحلیل ساختار و روان: تحلیل اقتصادی و روانشناختی را با هم ترکیب میکند.
توجه به ژوئیسانس و میل: نشان میدهد که انسان صرفاً موجود اقتصادی یا اجتماعی نیست، بلکه با ناخودآگاه و سرکوب شکل میگیرد.
قدرت تحلیل ایدئولوژی: ابزار تحلیل و نقد فرهنگ، رسانه، خانواده و شبکههای دیجیتال را فراهم میکند.
چشمانداز رهایی: همواره به دنبال مسیرهای رهایی اجتماعی و سیاسی است، حتی اگر مسیر دشوار و پیچیده باشد.
با وجود همهی محدودیتها، فرویدومارکسیسم نشان داده که بدون فهم ناخودآگاه و میل، هیچ تحلیل سیاسی–اقتصادی کامل نیست. این سنت فکری، ابزار قدرتمندی برای فهم و تغییر جهان فراهم میآورد، به ویژه در مواجهه با سرمایهداری دیجیتال، بحرانهای زیستمحیطی، نژادپرستی و سرکوبهای فرهنگی.