جلز و ولز کتلت در روغن داغ با پس زمینهی «ببار ای بارون ببارِ» شجریان، سمفونی تازهای ساخته بود. راستی کدامشان نت زیباتری دارند؟ خجالت میکشم ولی جدالِ کتلت و روغن هم زیباست …
غروب که برسد و صدای شجریان با عطرِ کتلتِ آمادهی ناخنک زدن، درهم آمیزد، حس «مادرتر» بودن میکنم. حسِ رضایتی که در دلم میگوید: خانه گرم است، امن است و اهلش دلخوشاند. انگار از خودم بهعنوان مادر انتظار دارم که گاهی بوی قورمهسبزی، پیاز داغ و یا کتلت دهم و به گمانم اهالی خانه هم همین انتظار را دارند.
راستی... اگر صدای ذهنم روی بلندگو بود، لابد هزار انگِ «زنستیزی» به من میزدند. به راستی چه میشد اگر افکار مردم از رادیو با کانال ۲۳ از موجِ غربی ، پخش میشد؟ بیشک شنوندهی پر و پا قرصش میشدم. همین تصور، لبخند روی لبم مینشانَد. حتی فکر کردن به آن باعث میشود ادبیاتم را سانسور کنم، گلویی صاف کنم و در سکوت ِ پرهیاهوی ذهنم، روی آنتن بروم:
«بگذار بگویمت... اساساً “انتظار نداشتن”، عجیب است. اگر از نزدیکترینهای زندگیام انتظاری نداشته باشم، پس فرقشان با دورترها در چیست؟ من از تو انتظار دارم، اگر مهمی؛ و تو عزیزکم، میتوانی از من انتظاراتی داشته باشی اگر حقیقتاً بدانم که برایت مهمم.
وگرنه، من و تو را چه به تعیین انتظار بر هم؟»
تمامِ سرم پر شد از صدایم. دیگر نه شجریانی در پیِ باران است و نه کتلت در روغنِ داغ، ناله سر میدهد. گمانم صدایِ خانه را به کانالِ محبوبِ رادیوی ذهنم ترجیح میدهم.
رادیو را خاموش میکنم و صدایِ زندگی جهانم را پر میکند ...
_مائده راهب 🌱