در هندسهی نادیدگی: نومن و صورتهای موجهیت

پیوند شناخت استعلایی کانتی با اپیستمولوژی تحلیلی معاصر و بازخوانی نسبت آگاهی و امر نومن، عرصهای است که همزمان باید قواعد پیشینی امکانِ تجربه را (شرایط کانتی سنجش و ترکیب محسوس و مفاهیم فاهمه) با حساسیت تحلیلی مباحث توجیه و صدق در فلسفه معاصر درهمآمیزد؛ این پیوند ادغام سبکها نیست بلکه ایجاد یک افق میانسطحی است که نومن را بهمثابه یک نهاد نظری تنظیمکننده و نه بهعنوان شی متافیزیکی منزوی بازمیخواند. کانت در نقد عقلِ محض شرط امکان داوریهای صادق را در قالب مقولات پیشینی نشان داد و تفکیک فنومن/نومن را بهمثابه مرزی مقرر کرد که عقل باید بهواسطه آن خویش را نظم بخشد، نه اینکه مستقیما به آن دستیابد. همانطور که سلارز نشان داد بین تصویرِ آشکار و تصویرِ علمی کشمکش روششناختی وجود دارد که اپیستمولوژی تحلیلی با ابزارهای خود (تحقیق درباره توجیه، تبیین، و چارچوبهای استدلالی) باید سامان دهد؛ اینجا ضرورت بازتفسیر پیشینیات کانتی بهصورت ضوابط موجهیت معرفتیِ معاصر رخ مینماید.
هوسرل هم با تقلیل پدیدارشناسانه و مفهوم قصدیت، نشان داد که آنچه ما «نمود» مینامیم طی یک ساختار ارجاعی/افقی بهوجود میآید، یعنی آگاهی همیشه نسبتدار و همواره در افق مجموعهای از معانی باز است؛ ایپوشی یا دروان، آگاهی رو از پیشداوری وجود امر بیرون و عین معلق میکند؛ اما بدین سان فاصله نومن/فنومن را نفی نمیکند بلکه به تعلیق دسترسی بدل میسازد. بنابراین نومن در گفتمان پدیدارشناسی دیگر مرزیِ منفی نیست بلکه وضعیت «عدم بازنمایی کامل» هست که میدان ممکن معنا را امکانپذیر میکند؛ هوسرل این شیوه را در کار بر تجربه زیسته و ساختار نهایتی افق ترسیم میکند.
دلوز اما نومن را از پس بافت کانتی سنتی جابهجا میکند؛ یعنی نزد دلوز امر نومنی تابع «توان مجازی تفاوت است، نیرویی که در زمینه تکرار و اختلاف رخ مینماید و هر تجربه اکنونی را به یک رخداد مولد تبدیل میکند؛ نومن دیگر چیز فینفسه ی منزوی نیست بلکه مولد امکانها و میدان متفاوتزاییست که آگاهی در هر وقوع صرفا بخشی از فعلیت آن است. این خوانش دلوزی، میدان نومن را از ساحت متافیزیک ایستا بیرون میکشد و آن را به میدان تولید معنا بدل مینماید، میدانی که اپیستمولوژی تحلیلی میتواند آن را بهصورت ساختارهای تعمیمیاب توجیهی و معیارهای صدق مدلمحور تحلیل کند.
در راستای تلفیقِ فوق، توجیه معرفتی نباید صرفا به معناشناسی درونی باورها یا به صرف فرآیندهای بیرونی قابل اتکا تقلیل یابد؛ بلکه باید بهعنوان یک فرایند دو وجهی تلقی شود؛ اول قواعد استعلایی-پیشینی که ساختار امکان تجربه و شرط اعتبارِ گزارهها را فراهم میآورند، و دوم سازوکارهای پروسسوری-عصبی و ابزاری که مقیاس گزارهها را در جهان علمی تجربی محک میزنند. بهعبارت دیگر، موجهیت اپیستمیک ترکیبی از قیود نرمالکننده کانتی و معیارهای ابزاری آزمونپذیری تحلیلی است؛ این همگرایی اجازه میدهد که اپیستمولوژی از افتادن در دام دو قطب مخرب اجتناب کند، یعنی از یکسو فروکاست استعلایی به روانشناسیِ تجربیِ صرف و از سوی دیگر واپسگرایی متافیزیکی که نومن را به عنوان موجود مستقیم شناختی دوبارهسازی میکند.
آگاهی در این ترکیب گونهای میدان عملی قصدی است که از یک سو به ساختارهای پیشینی شناخت (کاتاگوریا) وابسته است و از سوی دیگر به فرایندهای محاسباتی پیشبینی و تنظیم دقت شواهد بستگی دارد؛ مدلهای معاصر پردازش پیشبینی (که در پیوند نظری با دوپامینیک/پاداش و شبکههای کنترلی پیشانی قرار میگیرن) نشان میدهند که آگاهی پدیداری، هم انگیخته سازوکارهای محاسباتیِ برآورد خطای پیشبینی است و هم مقید به چارچوبهای هنجاری مفهومی که کانت و هوسرل برجسته کردند. از این منظر نومن کارکرد تنظیمکننده غیریت را ایفا میکند، نه بهعنوان مرئی مستقیم بلکه بهعنوان افقی تنظیمی که مرزهای اعتبار توجیهی را معین میسازد و علم تجربی را وادار به زمینهسازی مفهومی میکند؛ بهبیانِ دلوزی، نومن افقی مجازی تفاوتهاست که وقوعِ معانی نو را میسر میسازد و اپیستمولوژی تحلیلی آن را در قالب پرنسیپل های پلی و معیارهای نظری بررسی میکند.
البته این دیدگاه میانسطحی چند پیامد صوری و کاربردی دارد؛ نخست آنکه مساله صدق از حالت صفر-و-یک بیرون میآید و به مجموعهای از مقیاسهای همبنیادی بدل میشود که همگامی منطقی نظریه و کفایت تجربی را در نظر میگیرد؛ این پیامد همان چیزی است که منتقدانِ بنیادگرایی محض (بهسان بنجور) بر آن پافشاری میکنند و همچنین سلارس با تمایز میان دو تصویر معرفتی آن را پشتیبانی میکند.
دوم اینکه نومن بهعنوان یک ایده تنظیمکننده، مانع دام واقعگرایی افراطی یا ایدهآلیسم محض میشود، یعنی نه آن را بهعنوان شی که بهمثابه اقتضای مفهومی و عملی تلقی میکنیم؛ بدینسان نظریهها باید هم از قیود استعلایی امکان و هم از استحکام اپیستمیک تحلیلی پیروی کنند.
پیشنهاد روششناختی این است که اپیستمولوژی مدرن تلفیقی باید سه کار موازی انجام دهد؛ اول تحلیل تمثیلی شرایط پیشینی معنا (تحلیل کانتی-هوسرل مقولات) بهمنظور تعیین سازوکارهای هنجاری اعتبار؛ دوم ساخت مدلهای فراتحلیلی محاسباتی که ساختار پیشبینی و وزندهی دقت شواهد را از منظرِ علوم شناختی رسمنمایی کنند؛ و سوم توسعه معیارهای نظری/ابزاری که بتوانند میان فرضیههای علمی ترجمهپذیر برقرار سازند، بیآنکه به فروکاست متافیزیکی منجر شوند. این سهگانه، ترکیب فلسفه استعلایی را با اپیستمولوژی تحلیلی تحقق میبخشد و به ما امکان میدهد نومن را بهعنوان یک افق عمل نظری و نه یک مانع ناگزیر بنگریم.
خلاصه تحلیلی میتواند چنین باشد که، نومن دیگر راز بیدسترس متافیزیکی نیست که با کنجکاوی صرف تحکیم یابد؛ بلکه یک کارکرد تنظیمی-مجازی است که ساختارهای پیشینی امکان تجربه را مشخص میکند و اپیستمولوژی تحلیلی آن را با معیارهای توجیه مبتنی بر شواهد و ساختارهای مفهومی قابلْ آزمون پیوند میدهد؛ آگاهی در این میدان ترکیبی، هم ناظر قصدی هوسرلی و هم ماشین محاسباتی پیشبینی است که در هر رخداد معرفتی نومنی را فعلیت میبخشد و علم را بهصورت یک میانجی نسبت فنومن/نومن سامان میدهد.
فاصلهی نومن: فلسفه بهمثابه سازماندهیِ غیریت
طبق مشروحات فوق، شاید پرسش بنیادیتر در این افق، آن باشد که اگر نومن بهمثابه رهیافتی برای شرطِ تنظیمیِ عقل باشد، در کدام سطح از تجربه یا شناخت، خویش را بهنحوی پدیدار میکند؟ پاسخِ کانتی در آغاز سلبی است: نومن هیچگاه «در» تجربه نیست، بلکه حدودِ امکانِ تجربه را مینمایاند. بااینحال اگر این حد را از سرحداتِ معرفتشکن منتزع سازیم، و همچون قاعدهای برای سامان دادنِ تجربه بخوانیم، آنگاه نومن به منزلهٔ «قید هنجاریِ» توجیه و صدق عمل میکند. همین جاست که میتوان حلقهٔ پیوند با اپیستمولوژی تحلیلی را ترسیم کرد: آنجا که موجهیت بهمنزلهی رعایتِ هنجارهای اعتبارِ پیشینی است. در این سیاق از قرائت، امر «پیشینی» دیگر الزاماً بهمعنای غیرتجربی نیست، امر مذکور، بهصورت قاعدهٔ تنظیمی در هر سطح از مدلسازی و استنتاج حضوری فعال دارد؛ همانگونه که در نظریههای محاسباتیِ پیشبینی، مجموعهای از priors یا قیود پیشین، امکانِ محاسبهٔ خطای پیشبینی را فراهم میآورند بیآنکه خود از سنخِ تجربهٔ حسی باشند.
بدینسان، نومن را میتوان بهصورت نوعی رهیافتِ «افقِ تنظیمی» فهم کرد: افقی که در آن، مقولاتِ فاهمه (در معنای کانتیشان) بهعنوان ساختارهای صوریِ تداوم و انسجام، درونِ میدانِ تجربی به سطحِ الگوریتمی و مدلمحور منتقل میشوند. این گذار البته نیازمند مراقبت است تا به naturalization صرف تنزل نیابد؛ یعنی نباید ساختارِ استعلایی را با روندِ فیزیولوژیک یا عصبی یکی انگاشت. بلکه باید میانِ «قواعدِ امکان» و «سازوکارهای وقوع» تمایز قائل شد: اولی در مقامِ هنجاری و صوری، دومی در مقامِ ابزاری و تجربی. این دو، به تعبیرِ میانسطحی، بر هم انطباق ندارند بلکه بر هم «بازتاب» میافکنند. در این بازتاب است که نومن، نه چون شیءِ فینفسه، بلکه چون گرانیگاهِ تمایزِ این دو ساحت عمل میکند — گرانیگاهی که هر بار در فرآیندِ تجربه، بهشکلِ تفاوتِ مولد (به تعبیر دلوزی) خود را مینمایاند.
ادموند هوسرل در این زمینه دروازهٔ دقیقی گشود: در Ideen I او نشان داد که «تعلیق» (epoché) به معنای انکار نیست بلکه گشودنِ افقِ قصدیت است. در این افق، آگاهی از اشیاء ابژکتیو منتزع شده و با «معنای قصدی» سروکار دارد — و همین معناست که امکانِ بازنماییِ نومن را بهصورت یک «غیریتِ هموارهدرکار» فراهم میکند. در واقع، هر ادراک، یک نوع مواجههٔ غیرمستقیم با نومن است. سیاقی از ساحت آگاهی از نادیدگیِ ساختاریِ آن. این آگاهیِ نادیدگی، همان جایی است که عقل، مرزِ خود را تجربه میکند و در عینحال از این مرز تغذیه میکند.
در پیوند با این افق، ژیل دلوز نومن را دیگر بهمثابهٔ فقدان یا حد نمیبیند، او آن را به صورت میدانِ مجازیِ تکرار و تفاوت بازمیخواند؛ البته مجازی نه به معنای غیرواقع، بلکه به معنای سطحِ نهفتهٔ امکانها که هر فعلیت را از درون میگشاید. در این معنا، هر ادراک و هر مفهوم، شکلی از فعلیتیابیِ نومن است — نومنِ بهصورتِ «قدرتِ تفاوت» که در هر رخدادِ ادراک، بخشی از خویش را فعلیت میبخشد. از این منظر، نومن همان «منبعِ تفاوت» است، و فنومن، لحظهٔ موقّتِ تثبیتِ آن تفاوت در قالبِ تجربهٔ زیسته.
بنابراین، در همین مسیر، و طبق ایدهی سلارزیای که قید شد، اندیشهٔ سلارز در باب دو تصویرِ انسان — تصویرِ آشکار و تصویرِ علمی — راهبردی مهم پیشِ رو میگذارد. سلارز نشان میدهد که فلسفه نه میتواند از تصویرِ آشکار صرفنظر کند (چرا که در آن زیست میکند) و نه میتواند از تصویرِ علمی بگریزد (چرا که در آن داوری میکند). در این میان، «نومنِ تنظیمی» همان افقی است که اجازه میدهد این دو تصویر در گفتوگویی پویا بمانند، بیآنکه یکی دیگری را حذف کند. نومن در این معنا همان فاصلهٔ زندهٔ میان دو سطحِ بازنمایی است، فاصلهای که معرفت را وامیدارد تا همواره خود را تصحیح و بازتعریف کند.
امّا مبرهن است که اگر از این دیدگاه به علم معاصر بنگریم، نومن کانتی دیگر در ساحتِ متافیزیکیِ دستنیافتنی جای ندارد، نومن در قالبِ معیارهای نظریِ همارزی و قابلیتِ ترجمه میان مدلها بازتولید میشود. هنگامی که نظریهای علمی از دیگری فراتر میرود، این گذار صرفاً حاصلِ دادهها نیست، آنْ از افقِ تنظیمیای تغذیه میکند که امکانِ مقایسه و انتقال معنا را فراهم میسازد؛ چیزی که در منطقِ کانتی، همان کارکردِ ایدههای تنظیمی (مثلِ ایدهٔ نفس، جهان، خدا) بود: نه موضوعِ تجربه، بلکه قاعدهٔ انسجامِ آن.
از اینرو، شاید بتوان گفت که نومن در این خوانشِ تلفیقی، شرطِ زندهٔ فهمِ ساختار و ساحتِ دستگاه اپیستمولوژیک است؛ او «دیگری»ای است که عقل بدونِ او در دامِ امتناع و ایضاً انتزاعِ مفاهیم شناختشناسانه میافتد. نومن البته از دستگاه استعلامحوریِ کانت، تماموکمال منتزع و منقطع نمیشود، یعنی نادیدگیِ کانتی تنها ابعاد و گسترهی خود را تا جایی که مجال صدقیّت و موجهیّت اجازهی تنظیم میدهد، دگرسان میشود. پس نومن کانتی، دیگر در صورتبندیِ شیءِ پنهان نیست، بلکه غیریتی است که در دلِ هر شناخت حضور دارد و آن را از خودبسندگی میرهاند. در سطحِ علومِ شناختی، این غیریت در قالبِ شکاف میان پیشبینی و واقعیتِ ادراکی رخ مینماید؛ در هر لحظه، نظامِ پیشبینی با خطایی روبهرو میشود که درواقع، تکرارِ همان فاصلهٔ نومنی است. بدینترتیب، نومن در دلِ الگوریتمِ شناختی به کارکردِ زندهای بدل میشود: همان چیزی که عقل را وامیدارد تا همیشه بیش از آنچه میداند بداند، و همیشه در پیِ چیزی باشد که بهظاهر دستنیافتنی است.
بنابراین، تلفیقِ استعلایی-تحلیلی نه بازگشت به متافیزیکِ نومنی است و نه فروکاستِ آن به فیزیولوژی؛ بلکه این دگرسانی، نوعی پویاییِ هنجاری است که در آن، شرایطِ امکانِ شناخت همواره با سازوکارهای آزمونپذیری در تنشِ زاینده باقی میمانند. این تنش، جوهرِ خودآگاهیِ فلسفه است: اینکه بداند آنچه میفهمد، همیشه در نسبت با آنچیزی است که نمیتواند فهم کند. و شاید اینجا، در همین ناتوانیِ ساختاری، فلسفه به معنای راستینِ خود میرسد: آگاهی از مرزهای آگاهی.
در این افقِ بازاندیشی، مسئلهی صدق دیگر بهمنزلهی تطابقِ سادهی گزاره و واقعیت معنا ندارد؛ زیرا «واقعیت» خود، در نسبت با ساختارهای مفهومی و قیود استعلایی تعیینپذیر میشود. به تعبیر دقیقتر، صدق از جایگاه و ساختارِ نتیجهی انطباق، آنی ساقط میشود و مبدل میشود به فرآیندی از همسازیِ درونی میان نظامهای بازنمایی و سازوکارهای توجیهیِ موجهساز. نومن در این میان، طبق تکرارهای فوقالذکر، افقِ تنظیمیِ آن است؛ آنچه صدق را از رکودِ دلالی میرهاند و آن را در پویاییِ دائمیِ داوری حفظ میکند. در اینجا، صدق همان میزانِ انطباقِ باز با غیریتی است که هیچگاه بهطور کامل در دسترس نیست — صدق بهمثابهی «وفاداری به فاصله».
این درک از صدق، با نظریههای تحلیلیِ معاصرِ توجیه نیز همخوان است؛ بهویژه در دستگاههای همگرایی (coherentist) که صدق را به انسجام نظام باورها منوط میدانند. اما تفاوتِ بنیادین اینجاست که در خوانش استعلایی-تحلیلی، تابعی از قیودِ پیشینی و افقهای معنا جریان دارد؛ یعنی صدق در مرزهای هنجاریای شکل میگیرد که نومن برقرار میسازد. این مرز، همان امکانِ فراروی از انسجامِ بسته است. جایی که خطا، نشان و علامتِ پویاییِ عقل است. چنین درکی از صدق، به ما اجازه میدهد فلسفه را بهعنوانِ دستگاهِ خودتنظیمِ داوریها بفهمیم. ازاینرو، عقل بخشی از فرایندِ تنظیم و اصلاحِ خودِ واقعیتِ ادراکی است. به تعبیر دلوزی، صدق همان نقطهای است که تفاوت به خودآگاهی میرسد؛ رخدادی درونِ شبکهی بازنمایی که در آن، نومن بهطور مجازی در قالبِ سازگاریِ جدید میان معنا و تجربه فعلیت مییابد.
در سطحِ تحلیلی، این رویکرد را میتوان «اپیستمولوژیِ بازتابی» نامید — یعنی دانشی که در هر گام، شرایطِ امکانِ خود را بازمیسازد. چنین دانشی دیگر بهدنبالِ یقین نیست بلکه در پیِ ساختارهایی است که درونِ عدمِ قطعیت، قابلیتِ ساماندهی و تداوم را فراهم میکنند. از این منظر، نومن همان عاملِ نگهدارندهی نامعلومی است که به عقل اجازه میدهد از خویش فراتر رود، بدون آنکه در خلأ سقوط کند.
اگر از این چارچوب به علم و زبان بازگردیم، درمییابیم که نظریهها نیز در نسبت با این نومنِ تنظیمی حرکت میکنند. هر نظریه صرفاً یکی از اشکالِ ممکنِ نزدیکشدن به افقِ نامتناهیِ صدق است. همانگونه که سلارز یادآور میشود، علم نه تصویر نهایی بلکه یک «تصویر موقّتِ اصلاحپذیر» است؛ و این اصلاحپذیری، در بنیانِ خود، همان فاصلهی نومنی است که معرفت را از جمود بازمیدارد.
از سوی دیگر، در دستگاههای تحلیلیِ معاصر، بحث از «موجهیت فرایندی» (process reliabilism) نیز در این افق معنای تازهای مییابد: موجهیت، به نحوی از هماهنگی میان ساختارهای استعلایی و ابزارهای تجربی اشاره دارد؛ یعنی هر فرآیندِ شناختی موجه است تا آنجا که بتواند در شبکهای از قیودِ مفهومی و تجربی، نسبتِ خود را با افق نومنیِ امکان بازتولید کند. در این معنا، علم خود بهمثابهی یک ماشینِ استعلایی عمل میکند — ماشینی که نومن را نه میبیند، بلکه در تکرارِ نادیدگیاش معنا مییابد.
در نتیجه، فلسفه در این ترکیبِ جدید به نوعی «سازماندهیِ فاصله» بدل میشود: دانشی که کارش حفظ و تنظیمِ آنهاست. زیرا در غیابِ فاصله، شناخت به اطمینانِ کور فرو میغلتد، و در افراطِ فاصله، به شکاکیتِ فلجکننده. نومن، در مقامِ ایدهی تنظیمی، همان حدِ میانه است: نه امرِ قابلِ تصرف، نه امرِ محضاً غایب؛ بلکه امکانِ دائمیِ بازتعریفِ نسبتِ ما با آنچه میدانیم و آنچه هنوز نمیدانیم.
اگر بخواهیم این افق را تا نهایتِ نظریاش پیش بریم، میتوان گفت: فلسفه، در این قرائت، بازگشتِ آرام نومن است، بازگشتی بهعنوانِ دستورِ پویاییِ عقل. عقل، در هر سطحِ داوری و تحلیل، نومن را بازمیسازد تا محدودیتِ خود را بیازماید، و در همین آزمودن، به آگاهی بدل میشود. این همان لحظهایست که صدق، از تطابق و اثبات فراتر میرود و به شکلِ ژرفترِ خود ظاهر میشود: صدق بهمثابهی صیرورتِ فهم.
-مهبد ذکایی و نیک
منابع:
-رسالهای درباره طبیعت آدمی کتاب اول درباب فهم. دیوید هیوم.
-فلسفه چیست. ژیل دلوز و فلیکس گتاری
-فلسفه نقادی کانت. ژیل دلوز.
کانت: Immanuel Kant, Critique of Pure Reason (A/B; خاصّه بخشهای Transcendental Aesthetic و Transcendental Deduction).
سلارز: Wilfrid Sellars, “Philosophy and the Scientific Image of Man” (بینش manifest vs scientific).
هوسرل: Edmund Husserl, Ideas I (epoché, intentionality) و Cartesian Meditations.
دلوز: Gilles Deleuze, Difference and Repetition و Kant’s Critical Philosophy
ادامهی بخش نخست👇