
در این بهارِ عاطفه
که جاری از ترنّمِ شکوفههاست
و از صدای بلبل و قناری و صدای جانفزای آب
که روحِ هر خلایقی مثالِ موج، میزند
و قلب هر تپندهای مثالِ ساعتِ زمانه میزند
تو در کنارِ جویبارِ عاطفه نشستهای و من کنارِ پنجره،
برای دیدنِ سحر
چه بی قرار و مضطرب
به بیکرانِ آرزو
و لحظهی شکفتنِ گلِ امید، چه جاودانه ماندهام
نیـامـدی...
سحر دوباره تیغ زد و صبح شد.
دوباره روزِ دیگر و دوباره مات و مضطرب
کنارِ پنجره نشستهام؛
نه آرزو ثمر گرفت،
نه وصلِ تو...
نه وصلِ تو
"میمدال"