
خستهتر از آن بودم که افکارم را به موازات یکدیگر در آورده و به آنها نظم دهم؛ همین که چشمهایم را بستم خود را در میان هیاهویِ بیپایان غمها و دغدغههای فکری گم کردم.
در این بین دنبال چه میگشتم؟
در پی اثبات چه بودم؟
افکارم مانند کلاف کاموا گره خورده بودند، مغزم شبیه به هزارتویِ بیسروتهی شده بود که راه نجاتی برای فرار از آن وجود نداشت!
میگریختم، میدویدم و در پایان هیچچیز نصیبم نمیشد. سعی کردم آرامش نداشتهام را حفظ کنم؛ تمرکز، تمرکز، تمرکز...
من داشتم برای نجات خود در برابر غرق نشدن در این باتلاق درگیریهای فکری مزمن دست و پا میزدم و هرچه بر تلاش خود میافزودم بیشتر غرق میشدم.
افکارم ظاهری منفور داشتند و منِ غریبه شده با خویش کم کَمَک داشتم هراسان میشدم؛ هر لحظه این گره محکمتر میشد و من بیشتر و بیشتر در این باتلاق فرو میرفتم؛ دیگر راه فراری نبود، من در خویش گم شده بودم.
- ماهی