ماهی·۱۱ روز پیشیک انسان معمولیاینجا معمولی بودن، کمی غیر معمولی به نظر میرسید.راستش را بخواهی من همیشه «معمولی» بودم؛ معمولیِ معمولی.نه دماغم آنقدر ظریف بود که بهانه…
ماهی·۱۳ روز پیشماهیت عشقاینان میگویند اسمش عشق استاما بهنظر من، تمکینِ جسم و تسلیم روح است.وابستگی در جامهی احساس، اسارت با عطرِ لبخند و جنگی خاموش در بسترِ نرم…
ماهی·۱۴ روز پیشبرایِ اوعزیزِ نادیدهی من؛میگویند عشق را زبانی نیست، که خود، زبانیست برای گفتنِ ناگفتنیها و من چه بیزبانم بیتو!عشق را زیبا گفتهاند، لیک عشقِ…
ماهی·۲ ماه پیشخوشبختی؛ مسافری که هیچوقت پیاده نمیشه.باد سرد از لابهلای ریلها میگذشت و بوی زنگزدگی میزد به صورتمون.نشستیم روی بلوک سیمانیِ کنار خط. سیگارشو روشن کرد یه پک زد و دودش رو داد…
ماهی·۲ ماه پیشاین بود عشق؟چای دیگر لبسوز نیستغذا از دهان میافتدآبِ دوش سرد میشودزمان میگذردعطرت از رویِ لباسم میپردقیافهات کم کم در ذهنم تار میشود
ماهی·۲ ماه پیشنسلِ زِدنسلِ زِد؟ نه، ما نسل نصف و نیمهها بودیم.نصفه عاشق شدیم، نصفه خندیدیم، نصفه موندیم.هیچچیز رو تا آخرش جلو نبردیم، چون هرچی خواستیم، یهجا ی…
ماهی·۲ ماه پیشنمیخواهی پیدا شوی؟گمت کردم، شاید همراهِ دستمالم زیر درختِ آلبالویی؛ شاید هم هنوز عمو زنجیرباف زنجیر وصالمون رو از پشتِ کوههای غم نیاورده.شاید توی قایم باش…
ماهی·۲ ماه پیشدختردختر است دیگر؛ گاهی خسته میشود از محکم بودن!گاهی دلش لطافت میخواهد، خنده میخواهد، سنگِ صبور میخواهد...اوقاتی دلِ نداشتهاش میخواهد مان…
ماهی·۲ ماه پیشهزارتویِ افکارخستهتر از آن بودم که افکارم را به موازات یکدیگر در آورده و به آنها نظم دهم؛ همین که چشمهایم را بستم خود را در میان هیاهویِ بیپایان غمها…