ویرگول
ورودثبت نام
مهسا فرخ مهر
مهسا فرخ مهرعلاقه‌مند به موسیقی ، هنر و قلم . دوستدار رقص مجنون وار واژگان بر روی کاغذ .اینجام برای لحظه ای مکث در انتهای کوچه پر از پیچک رونده بنفش..
مهسا فرخ مهر
مهسا فرخ مهر
خواندن ۳ دقیقه·۱۲ روز پیش

نامه ای برای جاودانگی...

شاید زمانش رسیده باشد که من هم نامه ام را بنویسم تا کمی از سنگینی آه کشتی به گل نشسته درونم کم شود. تا شاید اندکی احساس را در میان واژگان بی هویت و تنهای ذهنم غرق کنم .

بی اراده برای ثبت هر آنچه دیدم ، شنیدم یا در خاطرم نگاشته شد و اکنون دائما با ریتمی هموار بر من چیره می‌شود ، اشک می‌ریزم.

اشکی برای تراژدی سکوتِ نهفته در میان کلام و لغت ، آغشته به سوگ و به ژرفای فریادی درون چاه تاریکیِ بی انتها .

اشکی چون سرب ، قلبی محزون و چشمانی پر فروغ به امید فردا .

کاغذی از میان هزاران کاغذ خفته در جوهر سیاه می یابم و به قلم سرخی که در دست دارم خیره می‌شوم.

پس می نویسم به یاد درختان زمستانی قلبم ، برای شاخسار هایی که مهمان های کوچکشان را از دست دادند و در میان برف سفید سرد سرد آرامیدند. و برای پرندگانی که کوچ کردند ، برای پرندگان بی پناهی که با وجود خطر ضربه سنگ بر لب بوم ها نشستند و صدایی نرم و کوتاه را به طعم سرد زمستانی هدیه کردند و در میانه ی آواز ، بر سختی ضربت دوام نیاوردند.

برای پرنده ای که به برخورد سنگی داغ، خونش بر برف سپید روان شد و به خشم یا به عشق در عمق خاک نفوذ کرد و از آن سروی رویید به قامت حیاتی ابدی .

برای سرو گمشده و بی نام و نشانی که در مقابل پنجره چشمانم رویید

« سرو من ،

سرو ما ،

سرو رعنای ما ،

تو را به جای تمام سرو هایی که ندیدم دوست دارم

به جای تمام سرو هایی که قد کشیدنشان را ندیدم ،

به جای تمام سرو هایی که به گَرد زمان فراموش شدند دوست دارم

ابهتت مرا به یاد رستم انداخت ، جسارتت مرا به حجره ی تاریک اما روشن کاوه رساند و در قلب نجیب و لطیفت ردی از کمان انگشتان شجاع گردآفرید را یافتم

سرو من ،

سرو ما ،

می دانم که بلندای تو به بلندای آرزوست

میدانم چون میان لحظه های خواب و بیداری با تو مسیر جهد تا آسمان را طی کردم .

صدای قلبت را می‌شنوم هر لحظه ، دمادم ، به هر ثانیه ی عمر ، باور نمیکنی؟

ریشه هایت در عمق خاک می‌سرایند نغمه ای از جنس تو از جنس نور قلب تو . ریشه هایی از تو به زیر ساختمان خانه ام رسیده اند ، و من هر بار به وقت غروبِ غبار آلود زندگی ، ریشه هایت را با فاصله ای به اندازه خروار های سنگ و سیمان به آغوش می کشم.

ریشه هایت چون سبزی برگ هایت رهروان امیدند.

ریشه هایت یعنی معنی کامل جاودانگی یعنی ادامه ی زندگی

بار ها دیده ام لحظه برخورد تبر های آهنین بر تنه ات را ، مماس با خاک نم گرفته باغچه تو را زده اند و من شاهد سقوط تو بودم سقوطی که سرآغاز تو بود و تو افتادی اما سایه ات ماند بر پهنای خیابان ها

گویی تو آنجا بودی حتی وقتی تنه ات را بر پیاده رو های آغشته به رد درد ، می کشیدند .

ریشه هایت را نبرده بودند ، ریشه هایت فارغ از دنیای غارت و یغما در عمق خاک نفس می کشیدند و اندک اندک به جای تو سرو دیگری رویید .

همان قدر محکم ، همان قدر زیبا و جسور اما اندکی خمیده .

آزار خاطراتت به دست نسیم بر وجودش نشسته بود اما نگران نباش همچون توست

سبزِ

سبزِ

سبز

و امروز شاهد رشدش هستم.

به یاد تو اشکی بر گونه ام روان می‌شود

تا شاید داغ نبودت را بشوید

در حالی که میدانم غمت به ماهیچه ی قلبم با تارهایی از مو هایم ، بخیه ای ظریف خورده

و امیدم به چشمانی گره خورده که تو را و تمام سرو های ندیده و نشناخته را در سرو درون باغچه می یابد

همان قدر

سبز

دلیر

و جوان»

سروگنجشکنامه
۴۸
۱۶
مهسا فرخ مهر
مهسا فرخ مهر
علاقه‌مند به موسیقی ، هنر و قلم . دوستدار رقص مجنون وار واژگان بر روی کاغذ .اینجام برای لحظه ای مکث در انتهای کوچه پر از پیچک رونده بنفش..
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید