ویرگول
ورودثبت نام
M A H Y A
M A H Y Aعاشق هنر | نویسندگی | عضو انجمن رمان نویسی آوای رمان forum.avayeroman.ir/members/m-a-h-y-a.486
M A H Y A
M A H Y A
خواندن ۳ دقیقه·۱۶ روز پیش

لندنِ عزیز

اولین باری که دیدمت، انگار پا به قلمرویی دیگر گذاشته بودم.

تو بر فراز سرم قد علم کرده بودی، با تمام آن شکوه آهنی و سنگی و دودگرفته‌ات و من آن پایین، مات و مبهوت ایستاده بودم، با قلبی که گرومپ‌گرومپ می‌کوبید و حسی که می‌گفت انگار جایی میانِ یکی از رمان‌های دیکنز و کابوسی تب‌زده فرود آمده‌ام.

همیشه دوست داشتم همچین مغازه‌ی کتابفروشی داشته باشم مثل این، که خونه ام هم بالاش باشه 🥹♥️
همیشه دوست داشتم همچین مغازه‌ی کتابفروشی داشته باشم مثل این، که خونه ام هم بالاش باشه 🥹♥️

تو اهلِ مدارا نیستی، مگر نه؟

آدم را آرام‌آرام به خودت عادت نمی‌دهی، بی‌معطلی و با سر پرتش می‌کنی وسطِ معرکه.

یک لحظه داشتم رژه‌ی اتوبوس‌های دوطبقه‌ی قرمز را تماشا می‌کردم و لحظه‌ای بعد، سیلِ جمعیت مرا در پیاده‌روهایت می‌برد، تنه می‌خوردم از جماعتِ کت‌شلواری و خیالباف‌ها و پسربچه‌های بازار که هوار می‌کشیدند: «دو تا یه پوند!».

تو شبیه خونی که در شریان می‌دود حرکت می‌کنی.

سریع، حیاتی و بی‌امان. همیشه اتفاقی در حالِ رخ دادن است. همیشه کسی هست که دیرش شده.

تو آمیزه‌ی هیاهو و ظرافتی، تو شعری و دردی، تو همان بوسه‌های زیر بارانی وقتی که آرنج‌ها به ظرفِ کاغذیِ سیب‌زمینی‌های نیم‌گرم می‌خورند و چپه‌اش می‌کنند.

من خیلی زود یاد گرفتم که «سرم را بالا بگیرم»! بالاتر از ویترین مغازه‌ها و تابلوهای تبلیغاتی ساندویچ، زمزمه‌ی داستان‌هایت را پیدا کردم.

ناودان‌های سنگیِ دیو مانندی که مثل پیرزن‌هایِ فضول محله‌ی «ایست اِند» اخم کرده‌اند و آمار همه را دارند.

سنگ‌هایِ زخم‌خورده از جنگ، گلوله‌باران شده اما مغرور.

فرشتگانِ سنگیِ کنده‌کاری شده، عقربه‌های ساعت و پنجره‌های آجرچیده، رازهایی که برای همیشه مهر و موم شده‌اند.

در هر تَرَک، تاریخ نهفته است.

در هر تیر چراغ برق و هر دستگیره‌ی در. تو همه‌ی این‌ها را دیده‌ای و باز هم ادامه می‌دهی، با چانه‌ای بالا گرفته، پالتویی دکمه‌بسته و چشمانی دوخته به جایی که باید افق باشد، اما پشتِ جرثقیل‌ها، شیشه‌ها و ستون‌فقراتِ سر به فلک کشیده‌ی جاه‌طلبی گم شده است.

تو تضادهایی هستی که با نخِ مسیرهای اتوبوس و تصنیف‌های عاشقانه به هم کوک خورده‌اند.

پارک‌های سلطنتی و کافه‌های فکستنی.

کاخ‌هایی با دروازه‌های طلا و کنج‌هایی که بوی روغن سوخته می‌دهند.

یک دقیقه مروارید است و پارلمان، دقیقه‌ی بعد یارویی با گرمکن ورزشی که دارد بیرونِ مغازه‌ی مرغ‌سوخاری، بحثی عمیقاً فلسفی با یک کبوتر می‌کند.

ماجرا همین است لندن. تو هم برای شکوه جا داری و هم برایِ ادبار، هم برای اعیان و هم برای مفلس‌هایِ آسمان‌جُل.

همه دوشادوشِ هم رژه می‌روند و با صدایِ ایستگاه «کاک‌فاسترز»، حواسشان به فاصله‌ی لبه‌ی سکو هست.

تو پیش‌درآمدی هستی برای داستان‌هایی که به سیصد زبان روایت می‌شوند، هر لهجه، نُتی در پارتیتورِ موسیقیِ گسترده‌ی توست.

آن وحشی‌گریِ تو، ساکت و استوار. رگ‌های سبزی که میان بتن و کانال و آشوب می‌خزند.

جیغِ روباه‌ها در ساعت ۳ صبح که در کوچه‌پس‌کوچه‌ها می‌پیچد، بیشه‌زارهایی که در کمالِ پیدایی پنهان‌اند و گوزن‌هایی که همچون افسانه‌ها در میان مه پلک می‌زنند.

تو طبیعتی و پادطبیعت. اینجا حتی کبوترهایت هم با تفرعن راه می‌روند.

حتی درختانت نام‌هایِ از یاد رفته را به خاطر دارند، حروفِ اولِ اسم‌هایی که روی تنه‌شان حک شده، پلاک‌هایی که به نیمکت‌ها پیچ شده‌اند، ریشه‌هایی که با پژواک اعدام‌ها و دوشیزگانِ به‌صف‌شده گره خورده‌اند.

تو به من یاد دادی که با هدف و کنجکاوی قدم بردارم. که به پاهایم اعتماد کنم. که گم شوم و از گم شدن لذت ببرم. که شهر را نه به عنوان یک چیزِ واحد، بلکه به عنوان هزاران «خویشتنِ» درهم‌تنیده ببینم که همه با هم نفس می‌کشند.

تو به من غریبه‌هایی بخشیدی که در روزهای خاکستری، تنها با تکان دادنِ سری نجاتم دادند. تو به من نشان دادی که زیبایی برای درخشیدن، به زشتی نیاز دارد.

حتی حالا، وقتی گوشه‌ای از تو را می‌بینم، خطِ آسمانت را از میان مه، یا نقشه‌ی مترویی در دستانِ یک غریبه، دلم تیر می‌کشد. همان حسِ آشنایی. همان دانستن.

خونه و ماشین رویایی من در لندن دوست داشتنی 🥰
خونه و ماشین رویایی من در لندن دوست داشتنی 🥰

چرا که تو فقط جایی نیستی که من آنجا بوده‌ام. تو حالا بخشی از وجودِ منی... و من همیشه دوستت خواهم داشت، به خاطر قصه‌هایی که برایم گفتی و قصه‌هایی که جرأتِ نوشتنش را به من دادی.

_ نامه ی 'لندنِ عزیز' از لترز لایو 💗

کتابفروشیلندن
۴۴
۰
M A H Y A
M A H Y A
عاشق هنر | نویسندگی | عضو انجمن رمان نویسی آوای رمان forum.avayeroman.ir/members/m-a-h-y-a.486
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید