M A H Y A·۱ روز پیشداستان ماریا - پارت چهل و چهارمساعاتی بعد، اتاق در سکوتی دلنشین فرو رفته بود. پنجره نیمهباز بود و نسیم خنک شب، پردههای سفید را به نرمی تکان میداد. ماریا در آغوش چارلز…
M A H Y A·۳ روز پیشداستان ماریا - پارت چهل و سومماریا لبهی تختش نشسته بود. آرنجهایش را روی زانوهایش گذاشته بود و انگشتانش در هم گره خورده بودند. نگاهش به نقطهای نامعلوم در اتاق دوخته ش…
M A H Y A·۵ روز پیشداستان ماریا - پارت چهل و دومدرِ اتاق کار چارلز با صدایی سنگین پشت سرشان بسته شد. کاترین بیآنکه حتی پشت سرش را نگاه کند، با قدمهایی تند به طرف اتاق ماریا میرفت. صدای…
M A H Y A·۷ روز پیشداستان ماریا - پارت چهل و یکمچند ساعت بعد، اصطبل سلطنتی در سکوتی سنگین فرو رفته بود.همهی اصطبلبانها در یک ردیف ایستاده بودند؛ سرهایشان پایین بود. تنها صدایی که در فض…
M A H Y A·۱۱ روز پیشایران همیشه روزهای سخت دیده...شرافت تنها چیزیست که از انسان باقی میماند.نه برای نجات، نه برای قهرمان شدنبرای اینکه انسان، انسان بماند.
M A H Y A·۱۱ روز پیشتهران ☀️ ایران 🦁🏙 تهران فقط یک شهر نیست.مجموعهای از رویاهای نیمهکاره، آدمهای خسته، خیابانهای شلوغ و امیدهاییست که هنوز خاموش نشدهاند.- کاش میشد که د…
M A H Y A·۱۱ روز پیشداستان ماریا - پارت چهلمحقیقتی تلخ در گلوی ماریا گیر کرده بود. میدانست چارلز با تمام وجود او را میخواهد، هر کلمهای که از دهانش بیرون میآمد، مثل خنجری در قلبش ف…
M A H Y A·۲۰ روز پیشداستان ماریا - پارت سی و نهمچارلز آرام دستش را به گونهی ماریا کشید، بوسهای به پیشانیاش زد و گفت: یکم استراحت کن عزیزم...صدایش آنقدر نرم بود که میتوانست آدم را به…
M A H Y A·۲۳ روز پیشداستان ماریا - پارت سی و هشتمحکیم پس از آخرین توصیههایش اتاق را ترک کرد و درِ سنگین چوبی پشت سرش آرام بسته شد. با رفتن او، سکوتی سنگین در اتاق نشست؛ سکوتی که فقط با صد…
M A H Y A·۱ ماه پیشداستان ماریا - پارت سی و هفتمچارلز با دقت بازوی او را بررسی کرد، شکستگی نبود. اما آسیب دیده بود.با این حال چیزی ذهنش را رها نمیکرد. آرام سرش را بالا آورد و اطراف را با…