M A H Y A·۳ روز پیشداستان ماریا - پارت سی و هشتمحکیم پس از آخرین توصیههایش اتاق را ترک کرد و درِ سنگین چوبی پشت سرش آرام بسته شد. با رفتن او، سکوتی سنگین در اتاق نشست؛ سکوتی که فقط با صد…
M A H Y A·۹ روز پیشداستان ماریا - پارت سی و هفتمچارلز با دقت بازوی او را بررسی کرد، شکستگی نبود. اما آسیب دیده بود.با این حال چیزی ذهنش را رها نمیکرد. آرام سرش را بالا آورد و اطراف را با…
M A H Y A·۱۸ روز پیشداستان ماریا - پارت سی و ششمروز بعد… چارلز، برای اولین بار، ماریا را برای اسبسواری بیرون قصر برد.خورشید در آسمان کالدونیا به آرامی میدرخشید و نسیم ملایمی میوزید. حی…
M A H Y A·۲۲ روز پیششرلوک 🎻با اینکه عاشق تمام صحنه ها و قسمت های این سریال ام اما چندتا از صحنه های سریال، مورد علاقه ترینه...قسمت آبشار راینباخ هرچند بار هم که نگاه…
M A H Y A·۲۲ روز پیشهمیشه میخواستم یه فضانورد بشم... 🚀محیای فضانورد در دنیای موازی 👨🏻🚀I Always Wanted To Become An Astronaut...For The Future Of Mankind And AlI.At Least, That's What I Alwa…
M A H Y A·۲۴ روز پیشداستان ماریا - پارت سی و پنجموقتی همه در حال خروج از سالن بودند، چند نفر از اعضای دربار با چهرههایی جدی به چارلز نزدیک شدند. یکی از آنها، کمی جلوتر آمد و با احترام گف…
M A H Y A·۱ ماه پیشداستان ماریا - پارت سی و چهارمدو روز گذشت. نور خورشید از پنجرههای بلند به داخل اتاق میتابید.حکیمِ قصر، برای معاینه آمد، با رضایت سرش را تکان داد؛ همانطور که به زخمها…
M A H Y A·۱ ماه پیشداستان ماریا - پارت سی و سومماریا در اتاقش، هنوز بوی چارلز را حس میکرد. عطرش روی پوستش مانده بود. نه فقط روی پوستش، که در عمقِ ذراتِ تنش ریشه دوانده بود. عطرش، آن رای…