این روزا بدون ذرهای اغراق تبدیل به یه پیرمرد غر غرو شدم که از زمین و زمان عصبانیه. تقریباً هر موضوعی میتونه توی من یه اژدهایی از خشم رو بیدار کنه.
از اینکه بیشمار کتاب نخوانده شدم دارم و حتی برنامهای برای خوندنشون ندارم. از اینکه آدما بدون اینکه متوجه باشن که چقدر عصبی برخورد میکنن به رفتارشون ادامه میدن. از اینکه با یه حجم کار زیادی خودم رو سرگرم نگه داشتم که تا جایی که میشه، من جزئی از این جماعت خشمگین نباشم. از اینکه حداقل روزی یکبار هم که شده، اتفاقی میوفته که بهم گوشزد کنه، چقدر آدم متفاوتتری نسبت به جامعه هستم. از اینکه چرا دودول ایرانی! تو جامعه مردسالار مزخرف بهدردنخور پرادعا، حتی اگه مقصر یک رفتار اشتباه هم باشه باز هم به عنوان یک قهرمان شناخته میشه. حتی از اینکه تواناییهای خودم فقط و فقط به خاطر مسئولیت کمتر محدود کردم. تقریباً از همه چی عصبانی هستم و در حالی که در تلاشم که بخشی از جماعت عصبی نباشم.
چه پارادوکس مسخرهای. فکر کن بخشی از چیزی باشی که تمام روز به خاطر نقصهاش اونو مسخره میکنی. بخشی از جامعهای ناتراز، پر از انسانهای ناترازتر، خودت رو ناترازترین دوپا بدونی.
حداقل توی نوشتههای این چند روزم بیشتر انرژی و نفرتم گذاشتم برای انسانیت. انگار انسان بودن رو مشکل شماره یک خودم میدونم. تقریباً سر این موضوع هم قطعیت دارم. به هر حال دیواری کوتاهتر از انسانیت رو در حال حاضر نمیشناسم.
میتونستم یه گربهای باشم که بیشترین سطح دغدغهاش گول زدن آدما باشه. اینکه از کدوم سمت بره تو خاکش و جیش کنه. غذاش رو الان بخوره یا نه.
نمیدونم میتونستم هر چیزی جز یک انسان باشم. شاید من اصلاً ظرفیت انسان بودن رو ندارم، شاید اصلاً انگرهای باشم که که توی لباس انسان، دستوپای الکی میزنه.
در نهایت، هیچکدوم از این جزئیات رو نمیتونم نادیده بگیرم. چه درست باشم، چه غلط باز هم تکرار میکنم محکومم به آدم بودم. چه سطح دغدغهام این باشه که جامعه، اقتصاد یا هر چیزی که یک روزی سعی میکردم خودم رو عضوی ازش بدونم، در حال فروپاشیه یا اینکه سطح دغدغهام 268 تا اسم ژنریک جدید توی دیتاهام دارم که باید تکلیفش رو معلوم کنم. حتی الان هم مطمئن نیستم که در واقعیت دارم زندگی میکنم یا پرت شدم به جایی که قراره یه چیز بزرگ توی ژاپن باشه. چقدر حقیقت و چقدر عاری از معنا.