ممل اینجاست·۳ روز پیشقهوه شش هزار تومنی!بالای تختش یه پنجره کشویی بود که خیلی بزرگ نبود اما به حدی بود که به خوبی بشه بیرون رو دید. هر چند از پنجره منظره خیلی ویژهای مشخص نبود ا…
ممل اینجاست·۳ ماه پیشکاناتای یازدهم: تنها نخواهم ایستاد!کاناتای یازدهماین روزهای زمستانی بیشتر از گذشته به کنار «رودخانه اوس» میروم. ساعتها مینشینم و به چیزهایی فکر میکنم که حتی نمیدانم چه ه…
ممل اینجاست·۳ ماه پیشکاناتای دهم: محو تدریجی سلام!کاناتای دهمآدمها وقتی کسی را از دست میدهند، معمولاً تنها به یاد خاطرات خوش میافتند، انگار که ذهنشان میخواهد تصویری زیبا و کامل از آن فر…
ممل اینجاست·۵ ماه پیشکاناتای نهم: تولدت مبارک، لوکا!کاناتای نهماین روزها خیلی حواسپرت شدهام. چند ساعت است که دنبال ناخنگیر میگردم و حتی یادم نمیآید جای همیشگیاش کجا بود. البته مهم نیست،…
ممل اینجاست·۷ ماه پیشناترازی احوالات!به همه چیزهایی که معتقد نیستم قسم میخورم حرف زدن، نوشتن و هر گونه ابراز کلامی آخرین کاریه که دوست دارم انجام بدم. توی این وضعیت بد که همه…
ممل اینجاست·۸ ماه پیشکاناتای هشتم: زندگی و تجربه!کاناتای هشتمذرهای اغراق نمیکنم اگر بگویم عضلات پاهایم گاهی از شدت درد، ملتمسانه دمپایی لاانگشتی، ماسههای گرم ساحل و آب را طلب میکنند. م…
ممل اینجاست·۸ ماه پیشکاناتای هفتم: نور و امید!کاناتای هفتمدیشب، یکی از سردترین شبهای عمرم را پشت سر گذاشتم. هرچقدر خودم را در لباسهایم پیچیدم، هرچه بیشتر تکان خوردم و راهی برای فرار ا…
ممل اینجاست·۸ ماه پیشکاناتا: پایان بخش اول!پایان بخش اولهمانطور که پیشتر اشاره کرده بودم، قصد دارم بخشی از خاطرات و تصورات خود را از قطعات موسیقی در قالب داستانهای کوتاه و آمیزهای…
ممل اینجاست·۸ ماه پیشکاناتای ششم: مغازه کفشفروشی!کاناتای ششمدر شهر ساحلی هلسینور تنها یک مغازه کفشفروشی وجود دارد. کسبوکاری که سالهاست در اختیار خانوادهی «روی» است. نسل به نسل چرم و کف…
ممل اینجاست·۸ ماه پیشکاناتای پنجم: مرگ یهودا!کاناتای پنجمساعت یازده شب بود و چیزی به آغاز ششمین روزِ آگوست نمانده بود که ناگهان تلفنش زنگ خورد. صورتش تقریباً بیتغییر ماند. فقط با چند…