پیدا کردن نقاط ضعف برای من یه جور لذت عجیبه. اما درست توی نقطه مقابلش، وسواس عجیبی دارم برای مخفی کردنشون. به همین خاطر هر وقت شرایطی پیش میاد که احتمال داره این ضعفها دیده بشن، همه ادوات زرهی و جنگیِ در دسترسم رو فعال میکنم تا از اون موقعیت رد بشم.
اتفاق چند شب پیش هم دقیقاً توی همین فضا بود. میدونستم جای دلخواهم نیست، میدونستم قراره تحت حمله قرار بگیرم و توی یه تنگنای بهشدت ناامن مجبور به گرفتن یه تصمیم سخت بشم. چند ساعت قبلش هم دائم به خودم میگفتم: «فقط همین امشبه، میگذره، درد نداره.»
شاید فکر کنید میخوام قهرمانی اون شب رو تعریف کنم، ولی اصلاً اینطوری نیست. قصه اینه که چطور همه چیز توی همون چند دقیقهای که توی اتاقش بودم، از هم پاشید.
از همون اول میدونستم اوضاع سخت میشه، واسه همین با اولین سلاحم — شوخی و لبخند — به استقبالش رفتم. تو اون چند ثانیه تونستم بفهمم که صورت خیلی زیبایی داره، استایلش مرتب و جذابه، اما لحن حرف زدنش زیاد به دلم نمیشینه. تا اینکه یه لحظه به طرز خیلی فریبندهای سرش رو به نشونه تأیید تکون داد. از همونجا به بعد دیگه لحنش برام اهمیت نداشت، فقط هر بار که یکی از سپرهای دفاعی خودم میافتاد، با شدت پام رو زمین میکوبیدم. نه از استرس، بلکه برای شمارش.
اگه فکر میکنید اینجا همه چیز تموم شد، سخت در اشتباهید.
تقریباً ۷-۸ بار پام رو به زمین کوبیدم، تا جایی که نه تنها زرهی به تنم نبود، حتی شورت هم پام نبود. بعد، بیمقدمه گفت: «یه چیزی هست که میخوام به عنوان یه انسان بهت بگم، فارغ از حرفهایی که زدیم.»
اوضاع بدتر از چیزی شد که فکرش رو میکردم، اما من با لبخند گفتم: «باشه، بگو.»
و بعد جملهای گفت که اصلاً انتظار شنیدنش رو نداشتم. اونقدر که تا آخر عمر یادم میمونه. هنوز نمیتونم دقیق بگم چی بهم گفت، فقط میدونم یه چیز بود: «بزرگ در ژاپن.»
بعدش پرسید: «چه حسی داری از شنیدنش؟»
بله، ناراحت شدم. سرخ شدم و واقعاً ناراحت شدم.
اون لحظه دیگه کوبیدن پام به زمین فایده نداشت. انگار باید آژیر میکشیدم، باید بدنم به هر شکلی اعلام خطر میکرد. اما در عین حال دلم میخواست حداقل شورت پام بود! چون اصلاً آمادگی مرحله بعدی رو نداشتم، در حالی که خیلی راحت، بیرحمانه و حتی خوشایند برام اتفاق افتاد.
بله، مثل همیشه: بزرگ در ژاپن!
اون شب، نه فقط از دست اون جمله ناراحت بودم، بلکه از خودم هم ناراحت بودم؛ چون فهمیدم که تا حالا چقدر به دروغ خودمو قانع کرده بودم. انگار که توی یه آینه شکسته داشتم به خودم نگاه میکردم و باید یاد میگرفتم چطور اون تکهها رو دوباره کنار هم بگذارم.