بالای تختش یه پنجره کشویی بود که خیلی بزرگ نبود اما به حدی بود که به خوبی بشه بیرون رو دید. هر چند از پنجره منظره خیلی ویژهای مشخص نبود اما آسمون کاملاً مشخص بود. اونم بیتوجه به حضور من مشغول نوشتن یه سری فرمولهای ریاضی به درد نخور از روی تبلتش بود. همیشه ازش میپرسیدم چجوری میتونی اینقدر راحت روی تخت منتهی به آیینه قدی لم بدی و کارتو بکنی. همیشه یه لبخند میزد و با یه صورت بچگانه میگفت: آخه میدونی، من خیلی خفنم.
چیزی خیلی به غروب نمونده بود. کمکم نور نارنجی توی آسمون داشت غلبه پیدا میکرد. برای اینکه بیشتر بتونم از اون نور لذت ببرم، چراغ اتاق رو خاموش کردم. حالا پنجره شکل زیباتری به خودش گرفته بود. تا چند ثانیه بعدش فکر میکردم نور نارنجی غروب زیباترین آیتم اون لحظه هست تا اینکه توجهم به صورت گردش جلب شد. لبخند شیطنتآمیز و همه اون مهربونی که توش مخفی شده بود. بله، فوقالعاده بود.
"جای اینکارا برو فکر شام باش!"
بهش قول داده بودم که براش شام درست کنم اما واقعاً بعد از اون روز طولانی حوصله درست کردن شام رو نداشتم. خودشم میدونست که خیلی نمیتونه روی قول من حساب کنه.
توی پیادهرویهای شبونمون توی شهرک یه دکه غذا پیدا کرده بودیم. هر بار که میرفتیم اونجا مجبور بود جمله تکراری منو مبنی بر اینکه پیازچه و جعفری توی ساندویچ غوغا میکنه رو بشنوه. در تموم سالهایی که میشناسمش باحوصلهترین آدمی که بود که تا به عمرم دیدم. فکر کنم اون لحظه هم خودش فهمید دوباره شبی هستش که باید ساندویچ بخوریم.
در نهایت اون شب، نه اون کارشو تموم کرد، نه شعله گازی روشن شد. دوباره به پیادهروی رفتیم. اینبار طولانیتر از همیشه. توی راه دکه غذافروشی در مورد همه چیز صحبت کردیم. همه چیزهایی که ازشون در روز فرار میکردیم. همه چیزهایی که یه روزی مهم بودن ولی الان اونقدر نه.
از اینکه صدای شعار از پنجرههای شهرک میومد. حتی فراموش کرده بودیم موبایلمون رو برداریم. با وجود همه اینها بعد از این همه مدت توی غیرمعمولیترین شرایط، ما خیلی معمولی بودیم. مثل همیشه. مثل همون قهوه شش هزار تومنی.