به همه چیزهایی که معتقد نیستم قسم میخورم حرف زدن، نوشتن و هر گونه ابراز کلامی آخرین کاریه که دوست دارم انجام بدم. توی این وضعیت بد که همه به یه شکلی درگیرش شدن لال شدن و موندن راه نجاتم بوده. در مورد وضعیت خودم با خنده حرف میزنم. از نگرانی دوستانم نسبت به خودم استرس میگیرم. با اینکه در هزاران لایه وجودیم هیچ ترسی از مردن و حتی چگونه مردن هم ندارم، از زندگی با این استرس که حتی نمیدونم بابت کدوم گرفتاری زندگیمه، عاصیم. یه سری مواقع فکر میکنم به خاطر نامعلومی از آینده استرس دارم یه سری دیگه مواقع به خاطر اینکه اسیر شدم به این وضعیتی که توش هستم و حداقل تا چند ماه آینده هیچ قدرت تصمیمگیری ندارم.
نمیدونم این شرایط تا کی ادامه پیدا خواهد کرد. حتی نمیدونم که فردای امروز چه اتفاقاتی میوفته. چقدر انرژی برای ادامه دادن وجود داره؟ چقدر زندگی اهمیت پیدا میکنه؟
ولی خب چیزی که ازش مطمئن هستم اینه که زندگی تغییر پیدا کرده و بیشتر از این هم تغییر میکنه. شاید آرامش و رهایی از استرس به هر دلیلی به مدت نامعلومی غیرقابل دسترس باشه. اینم البته خب میدونم انسان از روی غریزه و ماهیت وجودی یه راهی برای بقای احسن خودش پیدا میکنه. در تمام این نامعلومیها.
به هر حال از اینکه هنوز دوستانم سالم هستند. از اینکه هنوز دوستانی دارم که هستند خوشنودم. هر چقدرم منفعل باشم. هرچقدرم اهمیت ندم به این آدما اهمیت خواهم داد. هر اندازه ناامید هم باشم بازم هنوز چیزهایی هستند که بتونم بهشون نگاه کنم. به عکسشون حتی. بگذریم. این حرفا تکراریه. خیلی از آدما این افکار رو دارن. دلم نمیخواد در مورد وضعیت پیش اومده بزرگنمایی کنم. همون اندازه هم کوچکنمایی و مظلومنمایی هم جایز نمیدونم. هر اتفاقی هم بیوفته همیشه یه راه برای پشت سر گذاشتنش پیدا میشه. به جای امید و استرس نسبت به آینده باید منتظر بمونم که چه آیندهای در پیشه. دست از این همه پیش بینی بکشم و فقط منتظر باشم. همین. به نظرم تا الانشم بیش از اندازه نوشتم.