کاناتای ششم
در شهر ساحلی هلسینور تنها یک مغازه کفشفروشی وجود دارد. کسبوکاری که سالهاست در اختیار خانوادهی «روی» است. نسل به نسل چرم و کفش دستبهدست شده تا اینکه برایان، پیرمردی خشن و عبوس، همه چیز را در اختیار گرفت. مردی که نه تنها با مردم شهر، بلکه با خانوادهاش نیز به زبان خوش حرف نمیزد. مشتریان مغازه مجبور بودند بداخلاقیاش را تحمل کنند، چون انتخاب دیگری نداشتند.
زمستانی سخت آمد و برایان دیگر از خواب بیدار نشد. کسی گریه نکرد. حتی همسرش، که سالها پیش از خانه رفته بود و تنها نامی در شناسنامهاش مانده بود.
کندال، پسر بزرگتر، بالاخره به آنچه فکر میکرد میراثش است، رسید. مغازه را باز کرد، دیوارها را تمیز کرد، چرمهای قدیمی را کنار گذاشت و لبخند را به کفشفروشی آورد. مشتریان با حیرت به او نگاه میکردند. انگار نه انگار که او پسر همان برایان بود.
کندال با دقت و حوصله مغازه را بازسازی کرده بود. بوی تازهی چرم و رنگهای شاد کفشها، بهطور معجزهآسا به آن فضای سرد و بیروح زندگی میبخشید.
اما خیلی زود او متوجه شد که هر تصمیمی بهای خاص خود را دارد. روزی یکی از مشتریان قدیمی که از دوران حضور پدرش در مغازه مشتری ثابت بود، با تحقیر و نارضایتی وارد شد و از کندال خواست که دوباره به سبک پدرش عمل کند. مرد که دستانش از شصت سال خرید از مغازهی برایان هنوز بهخوبی یادآوری میشد، با صدای بلند گفت: «این مغازه دیگه نمیتونه خاطرات قدیم رو زنده کنه، این لبخندها هیچ وقت جای آن خشونتها و سختیهای قدیم رو نمیگیره.»
کندال با بغض، اما همچنان لبخند بر لب، جواب داد: «ما باید تغییر کنیم، درست مثل شهر. باید بپذیریم که دنیا همیشه در حال تغییر است.»
اما هرچه تلاش میکرد تا گذشته را از ذهن مردم پاک کند، دردی عمیق در دل خود حس میکرد. بسیاری از مشتریان قدیمی دیگر به مغازه نمیآمدند و هیچکس دیگر به او نه بهعنوان پسر برایان، بلکه بهعنوان یک کفشفروش جدید نگاه میکرد. روزها به هفتهها و هفتهها به ماهها تبدیل شد و مغازه که زمانی در اوج بود، حالا به یک نقطه خاموش و بیروح در دل شهر تبدیل شده بود.
کندال برای چند ماه تلاش کرد، اما ورشکستگی دیگر غیرقابل اجتناب بود. بهزودی، پولهایش تمام شد و او توان پرداخت اجاره مغازه را نداشت. در آخرین روزهایی که مغازه باز بود، مشتریان تنها از جلوی پنجرهها رد میشدند و دیگر از آن لبخندها و امیدها خبری نبود.
کندال، که تمام امیدش به تغییر و بازسازی بود، بیصدا مغازه را ترک کرد. در دل شب، قدم بهقدم از خیابان ساحلی فاصله گرفت، حالا تنها یک خاطره از او در ذهن شهر باقی مانده بود. مغازهی کفشفروشی که زمانی با نوید تغییر پر شده بود، به یک خرابه تبدیل شد، و در دل آن، لبخندهای یک مرد به نام کندال، به یادگار ماند.
در پایان، «بودن یا نبودن، مسأله این است.»
پ.ن: با الهام از موسیقی Andante Espressivo-String Orchestra-Number One Boy اثری از Nicholas Britell.