کاناتای اول
معصومانهترین نگاه ممکن که شاید یک روزی فکر میکردم تقلایی برای نجات هستش اما بیشتر این روزا تبدیل به نگاه ملتمسانه برای رها کردن و قبول حقیقت شده. مهم نیست چقدر شرافت و جان به ملکه ایزابل وعده داده شده بود، نتیجه پایانی در بهترین حالت قرار بود تبدیل به پایهایترین تصویر بشریت از جاودانگی بشه. احتمالا این شایستهترین اتمام اون روزا میتونست باشه.
اما توی همه این کش و قوسهای بیماری ملکه همیشه یه گلدان خالی توی مغازه نمگرفته و کمنور آقای آرچیبالد وجود داشته. گلدانی که هر روز بهش برچسبی زده میشد که «به زودی در این گلدان گل زیبایی به نمایش خواهد آمد»، حتی بعضی از کودکان میگفتند که آقای آرچیبیالد به اونها قول داده که گلهایی قراره اونجا قرار بده که همیشه قابل دیدن باشند و هیچوقت از بین نرن.
تا جایی که یادمه هیچوقت آقای آرچیبالد گلی داخل گلدان سیاه ماتش قرار نداد. حتی هر از گاهی اجازه داد برچسبهای عجیب کد مورسی روش قرار بگیره تا شایعه پر شدن این گلدان بعد از یک دهه توی کوچههای اطراف پر بشه ولی حقیقت این بود که بین شیارهای ملودیگونه این گلدان فقط با دروغی که انسان میتونه اونو بسازه، جرم گرفته بود.هر چقدر وهم فداکاری توی ذهن آقای آرچی وجود داشته باشه، من مطمئنم توی اصل ماجرا تفاوتی ایجاد نمیکنه. الان سالهاست مغازه باز نشده، آقای آرچی فراموش شده و گلدان هنوز هم خالیه. آخرین باری که از جلوی مغازه آقای آرچی رد شدم دیگه حتی شمایل یک گلدانم نداشت، انگار که گویی تمام شده و رفته پی کارش.
با همه این وجود همیشه از خودم میپرسم، مگه میشه گل بیگلدون بشه؟
پ.ن: با الهام از موسیقی Together We Will Live Forever اثری از Clint Mansell