ویرگول
ورودثبت نام
ممل اینجاست
ممل اینجاستEltanin
ممل اینجاست
ممل اینجاست
خواندن ۲ دقیقه·۵ ماه پیش

کاناتای نهم: تولدت مبارک، لوکا!

کاناتای نهم

این روزها خیلی حواس‌پرت شده‌ام. چند ساعت است که دنبال ناخن‌گیر می‌گردم و حتی یادم نمی‌آید جای همیشگی‌اش کجا بود. البته مهم نیست، ناخن بلند آدم را نمی‌کشد..

من «متئو» هستم. نمی‌دانم چند سال است که در بلوک غربی زندان شماره ۸۶ زندگی می‌کنم... زندگی می‌کنم؟ شاید همین که نمی‌دانم چند سال گذشته و با این حال، این وضعیت را «زندگی» می‌نامم، نشان می‌دهد مومن به عادت شده‌ام. حس می‌کنم زیادی دارم حاشیه می‌روم..

 

اصل ماجرا اینه که چند روزی می‌شود که بهترین دوستم را از دست داده‌ام. نه، مُرده نیست. لعنت به این فکر. لوکا، «لوکا وینچنزو کوچیولا»، آزاد شد و راه خودش را بیرون از این دیوارها ادامه داد. از همان روز، زندان برایم سردتر و خالی‌تر شده. امروز بیش از همیشه دلتنگش بودم و شاید نوشتن درباره‌اش کمی آرامم کند.

(آه، ناخن‌گیر هم همین‌جا بود)

 

روز اولی که دیدمش، ازش بدم آمد. با این حال، بی‌وقفه تلاش کردم نزدیکش شوم، به هر بهانه‌ای. اما هر بار، انگار که راه‌هایم از دل خوک‌های ونیزیایی عبور کند (ضرب‌المثلی از روستای ما)ـ همه تلاش‌هایم به بن‌بست رسید.

تا این‌که یک روز، بعد از دعوای عجیبی در محوطه، رئیس زندان برای آزارم تصمیم گرفت مرا بیست‌وچهار ساعت با لوکا هم‌سلولی کند. و همان‌جا بود که او را شناختم؛ درست نقطه مقابل من. او هر روز را تا آزادی‌اش می‌شمرد و من سال‌ها بود که از شمارش دست کشیده بودم. امید لوکا، چیزی بود که من فراموش کرده بودم. آن شب و روز، عجیب‌ترین بیست‌وچهار ساعت عمرم شد؛ و از همان‌جا دوستی ما آغاز شد.

 

21 ماه کنار هم بودیم. لوکا برایم از بیمارستانی می‌گفت که در آن کار می‌کرد؛ از شوق دیدار همسرش؛ از زندگی‌ای که هنوز در بیرون برایش جریان داشت. اعتراف می‌کنم، بیشتر از آنچه فکر می‌کردم از او آموختم.

گاهی با خودم فکر می‌کنم حالا که آزاد شده، چه می‌کند؟ آیا کنار همسرش نشسته؟ آیا هنوز وقت طلوع، چشم به افق می‌دوزد؟ و از آن مهم‌تر، آیا اصلاً به من فکر می‌کند؟ یا من، برایش فقط بخشی از همان ۲۱ ماه شوم بودم که حالا با نفس تازه بیرون، به سرعت از خاطرش پاک شده؟

امروز صبح، وقتی خورشید بالا آمد، ناخودآگاه چشم به آسمان دوختم. همان جایی که همیشه با هم می‌ایستادیم. اما هیچ‌کس کنارم نبود. فقط من و میله‌ها. آن لحظه فهمیدم طلوع، وقتی تنها باشی، نه زیباست و نه امیدبخش. فقط یادآور چیزی است که از دست داده‌ای.

حالا تازه می‌فهمم، بزرگ‌ترین اشتباه من این نبود که به زندان افتادم؛ این بود که به خودم اجازه دادم دوستی مثل لوکا داشته باشم. چون او به من یاد داد زندگی بیرون از این دیوارها هنوز جریان دارد. و همین، دردناک‌ترین حقیقتی‌ست که یک زندانی می‌تواند بداند.

راستی تا این پیرمرد حواس‌پرت فراموش نکرده بگم که” Buon Compleanno, Luca”

پ.ن: برداشتی آزاد از داستان «مجتمع مسکونی گروگان‌های عاشق» و با الهام از موسیقی Epilogue "We Will Fight.." اثری از Johan Söderqvist, Patrik Andrén.


۰
۰
ممل اینجاست
ممل اینجاست
Eltanin
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید