کاناتای هشتم
ذرهای اغراق نمیکنم اگر بگویم عضلات پاهایم گاهی از شدت درد، ملتمسانه دمپایی لاانگشتی، ماسههای گرم ساحل و آب را طلب میکنند. میدانم که اغلب مواقع، در برآورده کردن خواستههایی که بتواند کل وجودم را کمی به سمت آرامش سوق دهد، ناتوانم؛ اما گاهی کارهایی هست که بدون آنکه حتی بدانیم، روح انسان را به وجد میآورد. شاید مثل همان نور خورشید باشد که بعد از یک شب سرد بهاری به داد آدم میرسد؛ چیزهایی که در تاریکترین شبها میدرخشند و امید میبخشند.
چند لحظه کوتاه برای زندگی کردن کنار آدمهایی که با بودنشان زمان معنا و مرز نمیشناسد، هرچند انگشتشمار، شاید بزرگترین موهبت باشد؛ نعمتی که هرچقدر اوضاع زندگی سخت شود، بابت داشتنش باید حتی برای چند دقیقه لبخند زد و به خود اجازه آسودگی داد. شاید در طوفانیترین روزهای زندگی، یک لیوان نوشیدنی ساده یا یک گفتگوی کوتاه بتواند دستی یاریرسان باشد؛ همراهی که همواره با خالصترین نوع گفتوگو همراه میشود.
گاهی همین لحظات کوچک، همان نسیم خنک و آرامشبخشی هستند که پس از روزهای طولانی و سخت، جان را تازه میکنند. گاهی، همین سادهترین چیزهاست که آدم را به زندگی امیدوار نگه میدارد و به یادمان میآورد که در دل تاریکیها، همیشه نوری هست که باید آن را دید.
و حالا، در سکوت گامهای آرامی که بر شنهای ساحل مینشیند، موسیقی شروع میشود؛ نغمهای نرم و بیوقفه، همچون نفسهای عمیقی که از دل زمین بلند میشوند و تا بینهایت امتداد مییابند. هر نتش، لحظهای از زندگی است که به آرامی در دل زمان حل میشود، و هر سکوتی، فرصت تامل در میان پیچیدگیهای دنیا.
و شاید مهمترین درس زندگی این باشد: در میان همه سختیها، جستجوی این نورهای کوچک، نگاه داشتن دستها و نفس کشیدن در کنار هم، آن چیزی است که به ما قدرت ادامه دادن میدهد.
#کاناتا
پ.ن: با الهام از موسیقی Experience از Ludovico Einaudi.