احتمالاً همین دیروز بود که روزهای پایانی اردیبهشت را میگذراندم. با خودم فکر میکردم شاید، با وجود تمام تاریکیای که این ماه برایم داشت، در نهایت اتفاق مثبتی رخ بدهد. اما نیفتاد. حالا از اواسط خرداد هم عبور کردهایم و من هنوز همان آدم فروردین و اردیبهشت هستم.
با وجود تمام خبرها و اتفاقات عجیب و غریبی که در این مدت دیدم و شنیدم، انگار چیزی در من تغییر نکرده است. از گم کردن یک پول بزرگ گرفته تا سرطان پدرم؛ همهشان با سرعتی عجیب در روزهای آغازین خرداد جای خودشان را در زندگی من پیدا کردند و من فقط نشسته بودم و تماشا میکردم.
از نظر اخلاقی هم هنوز همان آدمم. با اینکه فقط در همین بیست روز اخیر اتفاقهای زیادی در زندگیام افتاده، اما همچنان همان کچل زشتی هستم که مجبور است بامزه باشد و به آدمها لبخند بزند. همیشه هم یک جمله کلیشهای دارم که میگویم: یا باید خوشگل باشی یا خوشاخلاق تا مردم دوستت داشته باشند. اینکه چقدر این حرف درست است یا نه، موضوع مهمی نیست؛ برای من بیشتر یک شوخی بامزه است. البته در نهایت اگر پولدار باشی، هیچکدام از این چیزها چندان اهمیتی ندارند.
پریشب، قبل از خواب، داشتم با یکی از دوستانم صحبت میکردم که سهواً اسمش را اشتباه گفتم. در ظاهر یک اشتباه ساده بود، اما برای منی که میدانستم ماجرا از این حرفها عمیقتر است، یک چیز را روشن کرد: آدمی که اسمش را به اشتباه آوردم، هر روز در ذهنم حضور دارد.
هر روز به این فکر میکردم که در چند ماه گذشته مسئولیتی داشتم؛ اینکه دستکم چند کلمه با او حرف بزنم. چیزی بود که باید به او میگفتم. حتی نمیدانستم چه چیزی. حتی نمیدانستم چطور باید بگویم. اما انگار ماهها هر روز به همین موضوع فکر کرده بودم.
همان شب، قبل از خواب، تصمیم گرفتم فردا صبح اولین کاری که میکنم این باشد که برایش بنویسم.
نوشتم و فرستادم. حتی برای چند دقیقه اینجا هم منتشرش کردم. اما آن متن نه برای من بود و نه برای اینجا؛ برای خودش بود و باید هم پیش خودش میماند.
دقیقاً بعد از فرستادن پیام، این حس به جانم افتاد که شاید اشتباه کرده باشم. شاید سکوت، بهترین کاری بود که میتوانستم انجام دهم. تا اینکه امروز صبح، طولانیترین پیامی را که میشد از او دریافت کنم، گرفتم.
همان لحظه استرس محو شد و کولهباری از حس بیخاصیت بودن از دوشم پایین آمد.
این حرفها را هم نزدم که بگویم چه کار قهرمانانهای انجام دادهام یا چقدر جرئت به خرج دادهام که توانستم آن چند خط را برای دوستم بنویسم. فقط دلم میخواست ثبت کنم که بعد از مدتها، بعد از فاصلهای به اندازه میلیونها سال نوری، توانستم اثر مثبتی در زندگی یک نفر بگذارم.
شاید همین برای یک عمر کافی باشد.
چون راستش را بخواهی، این روزها بیشتر از هر زمان دیگری احساس میکنم آدمها سهمشان را از زندگی خیلی زودتر از چیزی که فکر میکنند خرج میکنند. بعضیها عاشق میشوند، بعضیها میسازند، بعضیها نجات میدهند و بعد باقی عمر را فقط تماشا میکنند.
من هم امشب کمی سبکترم؛ نه از جنس خوشحالی، از جنس تمام شدن. انگار کاری که باید انجام میدادم را انجام دادهام و حالا چیزی برای اضافه کردن ندارم. فقط مینشینم و نگاه میکنم ببینم زندگی بعد از این، چه چیزی برای از دست دادن باقی گذاشته است.