ویرگول
ورودثبت نام
ممل اینجاست
ممل اینجاستEltanin
ممل اینجاست
ممل اینجاست
خواندن ۳ دقیقه·۱۰ روز پیش

قمارباز دوره‌گرد!

برخی عقیده‌ها هستند که با علم به اینکه می‌دونم هیچ پایه و اساسی علمی بر درست بودنشون استوار نیست ولی باز هم با قسمتایی از وجودم بهشون باور دارم. بیشتر از اینکه اسمشون رو بتونم عقیده بذارم، دوست دارم «خرافات» صداش کنم. برای من مثل قماری می‌مونه که در نهایتش بازنده خواهم بود اما هیجانی که هنگام تجربه کردنش دارم باعث میشه هر بار که در موقعیت شروع قمار قرار بگیرم، باز هم انجامش بدم. باز هم و باز هم.

یکی از عجیب‌ترین باورهایی که نمی‌دونم با کدوم قسمت از وجودم قبولش دارم اینه که همیشه باور دارم توی ماه اردیبهشت اتفاق خوبی میوفته. بدون نیاز به هیچ فکری، مطمئنم که این باور خیلی احمقانه‌اس ولی بازم میگم بخشی از وجودم تقلا می‌کنه که احمق باشه. یه جور حس امیدواری، درونم رو به وجد میاره که از روز یکم این ماه تا پایانش منتظر یه اتفاق جالب باشم. یه اتفاق هیجان‌انگیز. احمقانه ولی جالب.

چند سال پیش در سیاه‌ترین روزهای ممکن، خراب شدن ماشین بدترین ضربه‌ای بود که می‌تونست بهم وارد بشه. نه از بحث مالیش، بحث اینکه خرابی ماشین رو همیشه یه جور بدشانسی جدید می‌دونستم. چند روز اول خرابی ماشین که مصادف شده بود با هفته اول اردیبهشت، از شدت عصبانیت و ناراحتی با خودم لج کرده بودم که ماشینم رو تعمیر نکنم. صبح‌ها با اسنپ می‌رفتم سر کار و بعد از ظهرم از محل کار پیاده به سمت خونه میومدم. اینقدری که به مسیر پیاده‌روی، از ملاصدرا به هروی مسلط شده بودم که هر روز 2 ساعت و 45 دقیقه رو به این کار اختصاص می‌دادم. هر روز سعی می‌کردم یک خیابون جدید یا حداقل یک کوچه جدید رو امتحان کنم. با همه این وجود باز هم سر همون تایم همیشگیم دم درب خونه بودم. فوق‌العاده بود. یادمه اون سال هوا هنوز گرم نشده بود. هوای مطبوعی بود و موزیک مطبوع‌تری رو همیشه توی گوشم می‌شنیدم. بی‌نظیر بود.
از یه جایی به بعد دیگه نه لج‌بازی‌ای در کار بود و نه ناراحتی‌ای. این مسیر رو می‌رفتم چون یه حسی درونم می‌گفت بازم پیاده برو. باز هم و باز هم. امید داشتم در حین این پیاده‌روی اتفاق خیلی مثبتی بیوفته یا پیاده‌روی بهونه‌ای برای یک چیزی که انتظارش نداشته باشم.

می‌دونید چی شد؟ خرافات در نهایت بر منطق پیروز شد.


دقیقاً یک روزی که انتظارشو نداشتم بالاخره اون توهم امیدی که داشتم رنگ و بوی واقعیت گرفت. آدمی که مدت‌ها منتظرش بودم گویی از ساعت‌ها قبل منتظرم ایستاده بود.
درسته که خیلی باورنکردنی بود اما مثل پیشگویی که از پیش‌گوییش مطمئن بود به خودم می‌گفتم: «دیدی؟ دیدی؟»

تعریف کردن و شنیدن همه جزئیات اون روز، خارج از حوصله‌اس. از طرفی ترجیح می‌دم خاطرات اون روز به عنوان شخصی‌ترین داراییم نزد خودم و اون آدم بمونه. یک چیزی که فقط مربوط به اردیبهشت همون سال بود. همون هوای ابری و همون آدم. همون دستی که موقع پیاده‌روی کردن، در حالی که اصلاً انتظار نداشتم، دستم رو بگیره و فشار بده.

اون روز دیگه پیاده‌رویم، 2 ساعت 45 دقیقه طول نکشید. آخرین روزی بود که کودک لج‌باز درونم اصرار به خراب‌ موندن ماشین کرد. آخرین روزی بود که تصمیم بر پیاده‌روی خیلی طولانی گرفتم. آخرین روز خیلی از چیزها شد.
احتمالاً خیلی چیزا اون روز تغییر کردن. خیلی اتفاقات افتاد که باعث شد، اون روز و روزهای بعدش تبدیل به خاطره بشن. درسته که حسی به اون آدم برای من باقی نمونده اما تک‌تک خاطرات از حس‌ و موقعیت‌هایی که بود، برام ارزشمنده. چه خوب و حتی چه بد.

امروزم که تصمیم گرفتم که در مورد اون روز بنویسم، به خاطر این بود که خیلی اتفاقات از صبح شبیه اون روز بود. حتی فکر کردن به حس اون روز هم برام خوشایند بود. با وجود اینکه می‌دونم نه اون حس‌ها تکرار میشه و نه این اردیبهشت مثل اون اردیبهشت میمونه اما به هر حال حس اون روزا مثل یک کتاب قدیمی توی کتاب‌خونه ذهنم، همیشه قابل ورق خوردنه.
در نهایت هم این ماجراها هم هیچوقت پایان خوشی نداشت اما خب اولشم گفتم، می‌دونستم که می‌بازم اما بازم شروعش کردم.

"خیلی دوست داشتم در آخر این متن بهونه‌ای برای گفتن یه قسمتی از آهنگی که بعد از اون روز برام فرستاد پیدا کنم. پیدا نشد. پس بدون بهونه باید بگم که، در قفس خیال تو، تکیه زنم به انتظار!"


اردیبهشتماشینکار
۱۲
۲
ممل اینجاست
ممل اینجاست
Eltanin
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید