بیگناه تا پای چوبهی دار رفت
و به دار هم آویخته شد.
آره.
بیگناه همیشه
بیگناه نمیماند.
و بیگناه مجازات شدن
خیلی سخت است.
اول راهنمایی بودم
تا آمدم به خودم بجنبم،
دوباره محیط جدید،
آدمهای جدید.
اینبار دیگر یک معلم نداشتم؛
برای هر درس،
یک معلم.
وای خدا.
با تغییر محیط و شرایط
من از آن طفل شروری که در دبستان بودم
دوباره تبدیل شدم به صبح جمعه.
آرام.
دلنشین.
زلال و صاف.
سر کلاس ریاضی بودیم.
معلم که پشتش به بچهها میشد،
ته کلاس
لولههای خودکار
مجهز میشدند به گلولههای کاغذی.
و آتش.
در حد بمبارانهای جنگ جهانی،
البته کاغذی.
من هم
یکی دو تا شلیک کردم.
فقط به دوست صمیمیام.
همان که باهاش حساب شوخی داشتیم.
وسط بمباران
یکدفعه یکی از میانههای کلاس برگشت
و با من چشم در چشم شد.
از روی مهربانی
بهش لبخند زدم.
اما گویا لبخند من
برای او
امضای اعترافنامه بود.
با مشتی گلولهی کاغذی
رفت سمت معلم.
«آقا اجازه!
این کاغذها رو این به من پرت کرده!»
معلم ریاضی ما
که انگار دبیرکل سازمان ملل بود
و همزمان
مدیر حقوق بشر
و بازرس جنایات جنگی پس از جنگ،
برای ارزیابی جرائم من
اسمم را صدا زد:
«گمشو بیا اینجا ببینم!»
رفتم کنار میزش.
با فریاد گفت:
«تو کاغذ پرت کردی؟»
خواستم توضیح بدهم.
که من فقط به دوست صمیمیام پرت کردم،
نه به این مظلومِ ستمدیده.
بلندتر داد زد:
«فقط بگو آره یا نه!
تو کاغذ پرت کردی؟»
منِ خوشباور
که فکر میکردم چون به او کاغذی نزدهام
و بیگناهم،
میتوانم بعد از «آره»
حقیقت را بگویم،
هنوز «آره» از دهانم بیرون نیامده بود
که
یک چک به صورتم نواخته شد
صدای بیییییینگ هنوز توی گوشم بود که
گوشم پیچانده شد
با گوش پیچانده شده
تا دم در کلاس
بدرقه شدم.
آری.
بیگناه پای دار میرود
و سپس بالای آن