ویرگول
ورودثبت نام
خودنویس
خودنویسروز نوشته‌های کسی که "انسانیت" را ستایش می‌کند...
خودنویس
خودنویس
خواندن ۴ دقیقه·۱۶ روز پیش

پولی که نباید قرض گرفته می‌شد...

روزی فیلِ داستان ما با یک نیاز مالیِ جدی روبه‌رو شد. مدام به دنبال تأمین مالی و رفع نیازهایش بود. به هر دری می‌زد، اما آن‌طور که باید، نمی‌توانست مشکلش را حل کند. از بعضی از حیوانات جنگل، مثل دلفین و چند فیل دیگر، پول قرض گرفت. بخشی از نیازش را از فروش بعضی از وسایل و دارایی‌هایش تأمین کرد. از صندوق حیوانات جنگل هم وام گرفت و خلاصه هر راهی را که می‌توانست، امتحان کرد. فیل، دوست و شریک جغد بود. جغد هم از وضعیت او خبر داشت. بااین‌حال، هیچ‌وقت سراغ فیل نرفت و نگفت: «اگر پول لازم داری، من کمکت می‌کنم.» از آن طرف، فیل هم هیچ‌وقت به سراغ جغد نرفت تا از او پول قرض بگیرد. پیش خودش فکر می‌کرد نباید چنین کاری کند؛ هم برای این‌که به رفاقت‌شان آسیبی نرسد و هم برای این‌که اعتماد جغد نسبت به او خدشه‌دار نشود.

بالاخره فیل توانست آن دوره سخت را پشت سر بگذارد. با مشکلات دست‌وپنجه نرم کرد، بدهی‌هایش را پرداخت کرد و دوباره روی پای خودش ایستاد. اما فیل هم مثل خیلی از حیوانات جنگل کسب‌وکار داشت و اوضاع مالی‌اش همیشه ثابت و قابل پیش‌بینی نبود. گاهی روزهای خوبی را تجربه می‌کرد و گاهی با چالش‌های جدی مواجه می‌شد. به همین خاطر، در طول سال‌ها با دوستان و آشنایانش بده‌بستان‌های مالی زیادی داشت، اما در تمام آن سال‌ها حتی یک بار هم به سراغ جغد نرفت و از او پولی نخواست. روزگار گذشت تا اینکه یک روز، فیل دوباره در کسب‌وکارش با مشکلات بزرگی مواجه شد. از طرفی صاحب دو فیلِ دوقلو شده بود و مسئولیت‌های زندگی‌اش چند برابر شده بود. از طرف دیگر، آتش‌سوزی بزرگی در جنگل رخ داده بود و اوضاع برای هیچ‌کس خوب نبود؛ نه برای فیل، نه برای سایر حیوانات و نه حتی برای جغد.

سه چهار ماه بعد، یک روز فیل و جغد کنار هم نشسته بودند و گپ می‌زدند. فیل از پدر شدنش می‌گفت، از سختی‌هایی که در کسب‌وکارش کشیده بود، از آتش‌سوزی جنگل و تمام اتفاقاتی که در این مدت پشت سر گذاشته بود. جغد هم از زندگی خودش تعریف می‌کرد. هیچ‌کدام به روی دیگری نمی‌آورد که چرا کمک نکرده یا چرا کمکی نخواسته است. البته در گوشه‌ای از دل فیل، این انتظار وجود داشت که دست‌کم برای تولد فرزندانش، جغد بگوید: «اگر کمکی لازم داشتی، روی من حساب کن.» کم‌کم صحبت‌ها از مسائل روز فاصله گرفت و به گذشته‌های دور کشیده شد؛ به روزهایی که هر کدام کارشان را از صفر شروع کرده بودند، به سختی‌ها، شکست‌ها و تجربه‌هایی که پشت سر گذاشته بودند. در میان حرف‌های جغد، ناگهان نکته‌ای توجه فیل را جلب کرد. او همیشه تصور می‌کرد جغد تمام این ثروت و دارایی را صرفاً با هوش، تلاش و پشتکار خودش به دست آورده است. البته جغد واقعاً باهوش بود؛ حسابگر بود، اهل حیله و بدجنسی هم نبود. حتی حالا که دارایی زیادی داشت، همچنان شبانه‌روز کار می‌کرد و از تلاش دست نمی‌کشید. اما حقیقت این بود که همه آن ثروت فقط نتیجه تلاش او نبود. جغد در خلال صحبت‌هایش تعریف کرد که سال‌ها پیش، شیء یا محصولی بسیار ارزشمند را به‌صورت اتفاقی در جنگل پیدا کرده بود. او توانسته بود آن را بفروشد و از محل فروش همان دارایی، سرمایه قابل‌توجهی به دست بیاورد. سرمایه‌ای که بعدها پایه و اساس بخش بزرگی از ثروتش شد.

گفت‌وگوی آن روز به پایان رسید. فیل از جغد خداحافظی کرد و به خانه برگشت. کنار خانواده‌اش نشست، با فرزندانش بازی کرد، خندید و ساعاتی را در آرامش گذراند. شب، وقتی همه اعضای خانواده خوابیده بودند، فیل از لانه بیرون آمد. نگاهی به آسمان پرستاره انداخت و زیر لب با خدای خودش سخن گفت:

«خدایا، شکرت بابت بزرگی‌ات. شکرت بابت همه لطف‌هایی که در حق من کرده‌ای. شاید پولی که از فروش آن شیء ارزشمند نصیب جغد شده، از نظر قانون یا عرف اشکالی نداشته باشد؛ اما من از تو ممنونم که هیچ‌وقت شرایطی را رقم نزدی که دستم را به سوی او دراز کنم و از آن مال، چیزی بر سر سفره خانواده‌ام بیاورم. ممنونم که عزت نفس را از من نگرفتی. ممنونم که سختی را به من دادی، اما وابستگی را نه.»

آن شب، فیل با خیالی آرام‌تر خوابید.

نه به این خاطر که مشکلاتش تمام شده بود، بلکه چون فهمیده بود هر نعمتی که به دست می‌آید، ارزش یکسانی ندارد؛ و بعضی سفره‌ها، هرچند کوچک‌تر باشند، برکت بیشتری دارند.

عزت نفسپولحلالشناختتوکل
۰
۰
خودنویس
خودنویس
روز نوشته‌های کسی که "انسانیت" را ستایش می‌کند...
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید